خاطرات مدرسه

یه روز متفاوت برای من

چهارشنبه ، 7 اسفند 1392 ،18:52

قبلا گفته بودم یکی از ساعت های دوست داشتنی دوران دبیرستان من ساعت روان شناسی و کلاس آقای حیدری بود.

استرسی که از همون اوایل شروع مدرسه برای کنفرانس داشتیم و البته استرسی که روز ارائه ی کنفرانس چند برابر میشد، یکی از تجربه های جدیدی بود که هممون باهاش دست و پنجه نرم می کردیم. می دونستیم که این یه تجربه ی جدیده که البته برای هممون لازمه و من هم از این قاعده مستثنی نمیشدم.

اما خاطره ای که میخوام بگم مربوط به هیچکدوم از کنفرانس ها نیست. اون روز فرصت خوبی بود که استعدادم رو نشون بدم. موضوع درس اون روز قدرت ذهن آدم ها، میزان تخیل و البته مدت زمانی بود که برای بوجود آوردن یک تخیل ذهنی نیاز داریم. آقای حیدری عرض میکردن که قدرت ذهنی افراد مختلف متفاوته و برای نشون دادنش قرار شد همه ی ما چند سطر در مورد صندلی مطلب بنویسیم که البته فقط ده دقیقه برای نوشتن فرصت داشتیم.

شروع به نوشتن کردیم. شاید برای اونهایی که کلاس های انسانی رو تجربه نکردن شوری که توی این لحظه ها ایجاد میشه قابل تصور نباشه. یکی بی هیچ دلیلی میخواد رو دست بغل دستیش تقلب کنه و یکی دیگه از بقیه میخواد که یه چیزی براش بنویسن و البته کلاسی که کمتر کسی روی صندلی خودش نشسته و اکثر بچه ها از جاشون بلند شدن و تو کلاس راه میرن. و معلمی که این رو یه مسأله ی خیلی عادی میدونه.

من جزء آخرین نفراتی بودم که برگم رو تحویل میدادم. دو سه تا هم موندن که آقای حیدری اونا رو به زور از برگشون جدا کرد و برگه رو ازشون گرفت. تعداد کلاس ما بیست و یک نفر بود.

نوبت خوندن نوشته ها رسید و باز جو خاص و دوست داشتنی کلاس های انسانی. آقای حیدری اسم صاحب نوشته ها رو نمی خوند و ما خودمون حدس میزدیم و این جوِ کلاس رو قشنگ تر کرده بود. واقعا خیلی ها رو درست حدس می زدیم و این نشون میداد توی این دو سال چقدر به هم نزدیک شده بودیم. اون هایی که حدس هامون اشتباه بود هم، توی حدسای دوم یا حداکثر سوم درست از آب در می اومد.

برام مهم نبود که بهترین نوشته مال من باشه ولی دوست داشتم از بقیه خاص تر بنویسم. یادمه از زبان خود صندلی و روزای سختی که توی تابستون بهش گذشته و روز بازگشایی مدارس و اول مهر نوشتم. از اینکه چهار ماه سکوت محض و خاکی که روی صندلی ها نشسته بود و حتی نبودن بچه های شلوغ کلاس خیلی دلتنگش کرده بود.

آقای حیدری نوشته ها رو میخوند و ما هم با کلی شوخی و مزاح، نویسنده ی نوشته رو حدس میزدیم. قرار بود سه نوشته به عنوان بهترین نوشته ها انتخاب بشه و از بین اونها به یه نوشته برسیم. بعضی از نوشته ها واقعا فاجعه بود، من رو یاد درس جمله سازی اول و دوم دبستان می نداختن و البته بیشتر نوشته ها که سطح متوسطی داشتن. سه نوشته انتخاب شد که البته بعد از حدس بچه ها، آقای حیدری اسم اون سه دانش آموز رو نخوند تا مسابقه تموم بشه. نوشته های خوب با رأی شفاهی خود بچه ها انتخاب میشد. سه تا برگه مونده بود که یکیش رو یادم نیست، یکیش متعلق به احمد و یکی هم متعلق به من بود. با رأی بچه ها از بین اون سه مطلب، نوشته ی من انتخاب شد و البته همه ی بچه ها بدون استثناء حدس میزدن که این نوشته مال محسنه. نظر آقای حیدری هم غیر از این نبود. محسن شمسی. اون روز برای من روز مهمی بود. چون نوشتن همیشه برام مهم بوده. من واقعا خوشحال بودم...

(نظرات)

 


 

یه خاطره شیرین
چهارشنبه ، 1 آبان 1392 ، 11:09

آقای سلمان پور معلم درس عربیمون بود، سال اول و دوم دبیرستان. آقای سلمان پور بین معلم هامون یه شخصیت خاص داشت. متفاوت بود، جوون بود و از نظر اخلاقی به ما نزدیکتر. بعضی وقتا ترشرو بود، اما خود ایشون هم بعد از یه کم جدی نشون دادن خودش خندش می گرفت. نمی تونم بگم اینکه همه ی ما درس عربی ضعیف هستیم تقصیر معلمه، اما به هر حال بی تقصیر هم نمی تونه باشه. تا حدودی شیوه ی آموزشی خود کتاب، یه بخش کم کاری دانش آموز و تا حدودی هم نقش معلم تأثیر گذاره. فکر کنم این جوری به عدالت نزدیکتر باشیم.

سال دوم سال جالبی بود. من دو بار تغییر رشته داده بودم. از ریاضی و اون جو خشک وحشتناک به برق و بعد از اونجا به انسانی و البته دلیل هیچ کدومم درسی نبود و دلایل مفصلی داره که باید یه وقت کامل تر توضیح بدم. به طور خلاصه اینکه باید جایی می بودم که از درس خوندن لذت ببرم و این کارو هم کردم.

دو روز قبل از امتحانات نوبت اول بود که به کلاس اضافه شدم. امتحان اول دین و زندگی بود و بعد جامعه شناسی. کتاب دین و زندگی بین همه ی رشته ها مشترک بود، اما جامعه شناسی یه کتاب تخصصی رشته ی انسانی و حتی تا اون زمان ندیده بودمش. کتابفروشیا کتاباشون رو پس فرستاده بودن و به هرجا سر زدم کتاب پیدا نکردم و مجبور شدم از کتاب چند سال قبل آبجیم استفاده کنم.

اون روز رو خوب یادمه، روز اولی بود که رسما به کلاس انسانی اومدم. زنگ عربی بود و آقای سلمان پور درسای نوبت اول رو برای بچه ها مرور می کرد. جلسه ی اولم بود و هیچی از کتاب عربی نمی دونستم. یه کتاب سخت و حجیم و بدقلق. از رشته ای که کل سال فقط پنج تا درس عربی داشت و هر نوبت دو و نیم درس به رشته ای نقل مکان کرده بودم که یکی از دروس اصلیش عربی بود و باید چیزی بیش از صد و پنجاه صفحش رو می خوندیم. اما با همه ی این تفاسیر من فرصت گوش دادن به توضیحات آقای سلمان پور رو نداشتم.

چهار روز بعد امتحان جامعه شناسی داشتیم. کتاب یکی از بچه ها رو برداشتم و توی نیمکت گذاشتم که آقای سلمان پور نبینه و مشغول نوشتن سؤالات متنی شدم که آقای قائدی معلم درس جامعه شناسی بهشون داده بود. آقای سلمان پور زیر چشمی چند بار بهم نگاه می کرد اما چیزی نمی گفت، تا اینکه یه دفعه برگشت، بهم خیره شد و پرسید آقای شمسی چیکار می کنی؟ و من توضیح دادم که مجبورم این کارو بکنم. ایشون قانع نشدن و با عصبانیت گفتن: میخوای همین درس عربیت رو بیفتی و نمره نیاری؟ سری تکون دادم، کتابامو بستم و سرم رو پایین انداختم. و آقای سلمان پور درس رو ادامه داد. برای جلسه ی اول فاجعه بود ولی این اجتناب ناپذیر بود.

حالا کارم سخت تر شده بود و درس عربی هم به یکی از دغدغه هام تبدیل شده بود. هم بخاطر حجیم بودن، پیچیده بودن و تخصصی بودنش و هم حالا یه رو کم کنی بین دو تا آدم مغرور.
می دونم باورش سخته اما درس جامعه شناسی رو نوزده و هفتاد و پنج گرفتم که به لطف آقای قائدی شدم بیست، اما می دونستم درس عربی چقدر می تونه متفاوت باشه. چند روز بعد امتحان عربی هم برگزار شد و روز موعود فرا رسید. آقای سلمان پور با نمره هامون اومدن سر کلاس و روی صندلی خودشون نشست. حواسم جای دیگه ای بود که آقای سلمان پور با اسم کوچیک صدام کرد و گفت: محسن؟! و من جواب دادم بله؟ و ایشون فرمودن: آفرین. تعجب کرده بودم. و بعد ادامه دادن که گرفتی چهارده و هفتاد و پنج و کلی ازم تعریف کرد و البته خیلی بد و بیراه و تأسف برای نُه نفری که چهار ماه توی کلاس بودن و نمره ی زیر دَه گرفته بودن.

می دونم که آقای سلمان پور همیشه حس خوبی بهم داشتن و البته گاهی اوقات این یه حس متقابل بود، مخصوصا بیرون از محیط مدرسه. ایشالله هرجا هستن خوب و خوش و سلامت باشن.

تاریخ اصل نوشته: 18شهریور ماه 1392 ساعت 23:17دقیقه

(نظرات) 

 


یک سال استثنایی

پنجشنبه ، 4 مهر 1392 ، 19:36

سال سوم دبیرستان سال متفاوتی برای همه ی ما بود. شاید بجز مدیر و معاونان مدرسه هرکس دیگه ای ما رو از دور تماشا می کرد از دیدن ما و از بودن کنار ما لذت می برد. فکر می کنم مهم ترین ویژگی و بزرگ ترین دارایی یک نوجوان انرژی فوق العاده ای هست که داره. و به نظر من اکثر بچه های کلاس تونسته بودیم این انرژی رو مثبت ساطع کنیم...

محمد ارشدی یه سرگروه و یه نقطه ی محوری خوب برای هممون بود تا هرکدوممون رو متعادل تر کنه. محمد یه الگوی کامل برای این روزهای منم هست. من فقط سه چهار ساله بخاطر یه سری از مشکلات خودساخته از درس دور شدم و نتونستم انتظارات خودم از خودم رو برآورده کنم اما محمد تا اول دبیرستان شاید یک بار هم در حد استاندارد مورد نظر من درس نخونده بود. محمد برای من یه الگوی خیلی موفق در تغییر شیوه ی درس خوندن و البته زندگی بوده و هست. به قول عادل فردوسی پور: یه بازگشت رؤیایی...

مهدی سورغالی، یه پسر باهوش و شوخ و بامزه که البته بعضی وقتا برای من به یه خل و چل نزدیک میشد. اعتراف می کنم با اینکه یه بار خیلی حرصم رو درآورد اما خل بودنش رو دوست داشتم. یه نمونه اینکه بعد از تعطیلات تاسوعا و عاشورا که اتفاقات مختلفی می تونه برای آدما جلب توجه کنه بیاد و بزنه رو شونت و زیر لب بسم الله بسم الله بگه و این جوری مثلا ادای مردمی رو در بیاره که طبق رسم و رسوم ما لامردیا شب تاسوعا میرن سر قبرستون.

محتشم بچه ی جالبی بود. برای دشمن هاش خیلی ترسناک بود، چون می تونست هر روز با تیکه هاش یا حتی با لبخندها و بلند خندیدن هاش اونها رو تحقیر و عصبانی کنه و البته یک دوست جالب برای دوستاش. من این افتخار رو داشتم که سال سوم دبیرستان دوست محتشم باشم.

یا علیرضا راهنما. آرامش عجیبی که علی داشت بعضی وقتا اعصاب خوردکن میشد. اون می تونست در آرامش کامل بقیه رو عصبانی کنه و اینکه خودش در همون حال لبخند بزنه. خوب یادمه چقدر کم عصبانی میشد. راستش توی شروع همکلاس شدنمون فکر نمی کردم بتونم به این راحتی باهاش ارتباط برقرار کنم، اما این اتفاق واقعا افتاد.

یا مجید محسنی. مجید فوق العاده بود و باز میشه گفت فقط و فقط سال سوم بامزه ترین بچه ی کلاس. هنوز یادمه وقتی تو ماه محرم صداش رو با موبایل ضبط کردم و بعد برا بچه ها گذاشتم، هیشکی باورش نمی شد این آقای آهنگران نباشه. مرا اسب سفیدی بود روزی... بگو اسب سفیدم را که دزدیده... امیدم را امیدم را امیدم... یادش بخیر مجید.

علی جوکار یه اعصاب خوردکن عجیب و غریب بود. من رو بارها با بعضی کارهای بدشکلش عصبانی کرد. شوخی هایی می کرد که آدم می تونست ازش متنفر باشه، سر کلاس بی نظمی هایی می کرد که هر معلمی رو عصبانی می کرد، ولی همین علی وقتی می خواستیم کلاس رو تعطیل کنیم همه راضی میشدن الا این. ضعیف مغز و بعضی وقتا بی نهایت مظلوم. آقای نگین تاجی هر روز این رو در وصفش می خوند که: سفید سفیدش صد تومن، سرخ و سفید سیصد تومن، حالا که رسید به سبزه، هرچی بگی می ارزه. این رو حتما می خوام بگم که مسئولیت پذیرترین روز زندگی علی روز فینال مسابقات بین کلاسی بود. علی اون روز فوق العاده بود و تمرکز زیادی برای قهرمانی و خوشحال کردن هممون داشت.

اگه بخوام در مورد عامو (وحید دهدارزاده) صحبت کنم نمیشه از اسماعیل (علیزاده) اسم نبرم. عامو یه پدیده بود، واقعا پدیده. اوایل سال من شده بودم بهترین دوست وحید و وحید بدترین دوست که چه عرض کنم بدترین همکلاس برای من. غیر قابل تحمل شده بود برام. دست عامو وحشتناک کار می کرد، تو دهنم، تو چشام، تو موهام. عامو ولم کن تو رو خدا... و فوق العاده اینکه این عادت عجیب و غریب متحرک بودنش رو من ترکش دادم و بعدها وحید شد یکی از دوستان خوب من. وحید و اسماعیل دوستای خوبی برای همدیگه بودن و من هنوزم فکر می کنم با توجه به اخلاق و رفتارشون می تونن دوستای خوبی برای هم باشن.

یا همین علی خودمون، علی مظفری. بچه ای که سال پنجم دبستان بی هیچ دلیلی و شاید فقط بخاطر مغرور بودن دوران بچگیم باهاش قهر کردم و از اون جایی که دیگه توی یه مدرسه نبودیم و ارتباطی نداشتیم آشتی کردنمون تا سال سوم دبیرستان به تأخیر افتاد. سال سوم اون اوایل حتی هیچ کس نفهمید ما با هم قهر بودیم، چون سلام می کردیم به هم و البته کم کم رومون هم باز شد و کامل با هم حرف می زدیم. علی کسی بود که باعث میشد من دوباره عاشق درس ریاضی بشم. درسی که آقای علیزاده کاری کرده بود ازش متنفر باشم، علی شاید تو سه چهار جلسه قبل امتحان، من رو به هفده هجده می رسوند. اگه بخوام علی رو در یک جمله خلاصه کنم اینکه علی یه پسر پاک بود و هنوزم هست. من هنوزم خیلی با علی راحتم.

و دیگه همه بچه ها. حسین (آشوبی) و محمد رضایی و احمد... وای احمد (قائدی) یه سورپرایز بود. تنها کسی که می تونست فقط پنج دقیقه قبل امتحان دو تا سؤال بهت نشون بده و ادعا کنه مهمه و حتما تو امتحان میاد و بعد همین اتفاق بیفته و این در حالی بود که ما تا حالا اصلا اون سؤال رو تو کتاب ندیده بودیم. احمد یه آرشیو نمونه سؤال کامل از ده سال دانش آموز روستای میرحسنی داشت که همشون بدون استثنا انسانی خونده بودن.

و البته مرتضی. بچه ای که قبل از امتحان یه هنر احمقانه داشت. به عمد سؤالات سخت ازت می پرسید تا استرس امتحانت رو چند برابر کنه و هرچی خواهش می کردی ادامه نده این کارو ادامه می داد. مرتضی یه کُری خون حرفه ای هم بود. اگه پرسپولیس بازی دربی پایتخت رو می برد فرداش یه جوری برا پرسپولیسیا کری می خوند که همه فکر می کردن استقلال بازی رو چهار هیچ برده. چه زود گذشت مرتضی. باورت میشه از اول دبستان، ما بجز یه چند ماه سال دوم دبستان، بقیش رو با هم بودیم؟

و در آخر حیفم میاد از علی صداقت نگم. اگه احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سوم نبود، علی صداقت حتما یه معجزه بود. توی خنگی بد با بعضیای دیگه کورس گذاشته بود. یه مثال اینکه وقتی آقای پیرایش ازش پرسید گلستان سعدی (با تأکید به تعلق گلستان به سعدی) از کیه؟ شروع کرد به فکر کردن و وقتی دید بچه ها دارن می خندن گفت از حافظ؟ و در حالی که کلاس به سرحد انفجار رسیده بود، گفت: نه نه از مولوی؟ این یعنی عمق یک فاجعه. علی سال دوم برخلاف من که دو روز قبل از امتحانات نوبت اول به کلاس انسانی اومدم، چند روز بعد از امتحانات به کلاس اضافه شد و البته از اول هم انسانی می خوند و تغییر رشته نداده بود. از شیراز برگشته بود و توی حال و هوای دیگه ای بود. انقدر می گفت چی چی و بچه ها در جوابش می گفتن داوینچی که این اسمه روش موند.

ما یه کلاس فوق العاده بودیم، حتی اگه آقای حسن زاده و همکارانشون این رو قبول نداشته باشن.

(نظرات)

 


کلاس فلسفه و منطق

شنبه ، 9 شهریور 1392 ، 17:03

آقای خسروی معلمی بود که من باهاش راحت نبودم. آقای خسروی معلم دروس زبان فارسی، فلسفه و منطق و ادبیاتمون بودن و من توی این ساعت ها مثل بقیه کلاس ها نبودم. البته این نبود که از ایشون بدم بیاد، ولی به هر حال حس خوبی هم نداشتم. شاید اصلی ترین دلیلش این بود که آقای خسروی با همه ی دانش آموزا شوخی میکردن، تا جایی که گاهی وقتا این شوخی به استهزاء و مسخره کردن می رسید اما موقع شوخی ما بچه ها، خیلی زود عصبی میشد و از کوره در میرفت، با کوچک ترین تیکه ای عصبانی میشد و حتی ما رو تنبیه میکرد، گرچه این اتفاق هیچ وقت برای من به عنوان یکی از بچه مثبت های کلاس نیفتاد، اما انتظار داشتم که رابطه ی ما ضمن حفظ احترام مقام معلم دو طرفه باشه، مثل کلاس آقایونی مثل هنرپیشه، نگین تاجی، حیدری و یا آقای انصاری. به طور خلاصه اینکه به قول ما بچه ها ایشون جنبه ی شوخی نداشت، میزد زیر میز و دعوا می کرد.

برنامه ی درسی نوبت دوم ما خیلی شلوغ شده بود و هر روز باید چند تا امتحان به اصطلاح مستمر میدادیم. سال سوم بود و هرچه به امتحانات نهایی نزدیک تر می شدیم، فشار درس ها هم بیشتر میشد. حالا شما این رو بذارید کنار اینکه مجبور بودیم روزهای سه شنبه برای درس فلسفه و منطق بخاطر پر بودن ساعت برنامه ی صبح، عصر هم بریم مدرسه.

تا اینکه یه روز از همین سه شنبه ها طبق برنامه ای که از قبل تعیین شده بود، صبح دو تا امتحان داشتیم و آقای خسروی هم برای همون روز عصر یه امتحان گذاشت. و این یعنی ما باید توی یه روز سه تا امتحان می دادیم. روز امتحان فرا رسید و من هرجور شده دو تا امتحان صبح رو خوندم و اتفاقا امتحانام رو هم خیلی خوب دادم. ولی هیچ فرصتی برای امتحان فلسفه و منطق نموند. البته از قبل با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که امتحان عصر رو هر جور شده لغو کنیم.

عصر شد و لحظه ی شروع کلاس فلسفه و منطق. آقای خسروی وارد کلاس شد. قبل از اینکه ایشون حرفی از امتحان بزنه، من به عنوان نماینده ی بچه ها به ایشون گفتم: ما صبح دو تا امتحان داشتیم و هیچ کدوممون برای امتحان عصر آماده نیستیم و امتحان نگیرید. آقای خسروی هم بدون هیچ پرسشی فرمودن که تو غلط میکنی و بچه های کلاس هم همین طور و من هم امتحان میگیرم.  این لفظ صحبت کردن، هیچ شبیه فلسفه یا منطق نبود. جوابی ندادم و ساکت شدم.

با این لحن آقای خسروی بچه ها دیگه اعتراضی نکردن و امتحان برگزار شد. بعد از اون اتفاق من که بچه ی پر سر و صدایی بودم تا چند هفته سر کلاس ایشون هیچ حرفی نمی زدم و کاملا ساکت بودم. حتی با دوستامم توی ساعت های درس ایشون حرف نمی زدم و مثلا قهر بودم و این جوری اعتراضم رو بهشون نشون می دادم. تا اینکه یه روز آقای خسروی به یکی از بچه ها تیکه ای پروند و همه خندیدن. اما من با همون ژست جدی و شایدم اخمو فقط جلوم رو نگاه میکردم.

فکر نمی کردم آقای خسروی توی این مدت متوجه رفتارهای من شده باشه. یوهویی آقای خسروی گفت: آقای شمسی حالا من یه چیزی گفتم به شما. شما هم از همون روز به بعد هی سرخ و زرد میشی و تو کلاس هیچی نمیگی. منم جواب دادم که نه و اصلا یادم نیست در چه موردی حرف می زنید و مثلا خودم رو به اون راه زدم. اونجا بود که یه جورایی با هم آشتی کردیم و من دوباره شدم همون بچه ی شوخ و شلوغ همیشگی.

(نظرات)

 


 کلاس جغرافیا

سه شنبه ، 14 شهریور 1391 ، 16:12

چه روزای خوبی بود اون روزا، آقای نگین تاجی یکی از اون معلم های خیلی آقای(جنتلمن) ما بود. سال سوم دبیرستان، درس جغرافیا.

یادمه روز اولی که با آقای نگین تاجی کلاس داشتیم کلی ما رو ترسوند و به قول خودش زهر چشم سختی ازمون گرفت. سال اولی بود که وارد ساختمون جدید دبیرستان شهید بهشتی شده بودیم و کلاس ما طبقه دوم ته راهرو بود، خیلی مصمم می گفت اگه کسی بخواد توی کلاس من شیطنت کنه با تی پا از همین پنجره می ندازمش پایین و انگار واقعا هم جدی می گفت. ایشون جزء معلمای غیر بومی بودن که البته با ازدواج در لامرد دیگه بومی شده بودن و سال های طولانی هست که اینجا تدریس می کنن.

اما همین آقای نگین تاجی بعدها شد یکی از بهترین معلم های ما در طول اون سال. ایشون عادت داشت وقت استراحتی که بهمون می داد بین صندلی بچه ها قدم بزنه و باهامون حرف میزد و با همون شوخ طبعی یه پس گردنی هم به یکی از افراد همون جمع میزد و خلاصه حسابی می گفتیم و می خندیدیم.

یه روز که اومد سراغ ما انگار نوبت من شده بود که یکی از پس گردنی هاش رو بچشم. همین که دستشو برد بالا یوهویی برق رفت و کولر کلاس خاموش شد، آقای نگین تاجی دستشو آروم آورد پایین و منو نوازش کرد و گفت نازی نازی و همه ی بچه های کلاس خندیدیم، بچه ها که رفته بودن بیرون خبر آوردن که ترانس برق سر خیابون مدرسه کامل نابود شده و سیم های برق دور و برش هم سوخته بود. آقای نگین تاجی گفت چیکار کردی بچه؟ تو سید نیستی؟ و از اون روز به بعد هر روز می اومد پشت سر من و من رو نوازش می کرد که مثلا برق نره.

(نظرات)

روضه های شبانه ام
نوشته شده توسط محسن شمسی   
يكشنبه ، 17 فروردين 1393 ، 08:12

تاریخ را خداوند بهانه ی ماندگاری تو کرده است تا شما بمانی برای ما. نمی دانم گناه تو چه بود فاطمه؟ نمی دانم گناه تو فرزند محمد(ص) بودن بود و یا همسر با وفای علی(ع) بودن.

بگذار بگویند این جباران روزگار. بگذار بگویند پسرت قربانی خون خواهی دشمنان پدرت شده بود. بگذار بگویند علیِ تو دست مایه ی شوخی پیامبر خدا با مردم شده بود، بگذار بگویند غدیر یک دوستی ساده بود فاطمه. بگذار تاریخ را آن طور که می خواهند بنویسند. اما فاطمه تو را چگونه در تاریخشان ثبت خواهند کرد؟ چگونه به چشم های تو خیره خواهند شد؟ خداوند تمام تاریخ را با چشم هایش دیده است. خداوند تو را مادر مادرها آفریده است.

گیرم که حسین انتقام خشونت محمد بود، اما تو را چه می کنند فاطمه؟ اصلا علی سودای قدرت داشت اما تو را چه می کنند؟ درد پهلوی شکسته ی تو را چگونه آرام می کنند فاطمه؟

یعنی نباید از همه ی بزرگی فاطمه یک قبر بماند برای ما؟ انتظار تا به کی؟ تا کی باید کنار حرم فرزندانت برایت گریه کنیم؟ تا کی باید کربلا را بهانه ی مدینه کنیم؟ تو بگو، به پسرت بگو فاطمه. بگو تا بیاید که جانی نمانده است برای ما. بگو اشک هایمان دریا شده است فاطمه. بگو شاید این جمعه راهت را به ما نشان بدهد، شاید ما را با خودش بر سر مزارت بیاورد.

اصل نوشته: 25 اسفند 1392 ساعت 16:04 دقیقه

 
آه ای خیال دور که آواره ات شده ام...
نوشته شده توسط محسن شمسی   
شنبه ، 16 فروردين 1393 ، 05:02

هرکه به من نگاه می کرد ناخودآگاه به گریه می افتاد. سرش را پایین می انداخت و خیلی یواشکی اشک هایش را پاک می کرد. یکی شان به من نزدیک شد و مرا در آغوش گرفت. من اما از همه چیز بی خبر بودم. ترس هیچ تصویری از امید نداشت، تنها و تنها ترس مانده بود برای من. می دانستم همیشه تنها دارایی من امید بوده است. از او پرسیدم چرا هرکه مرا می بیند گریه می کند؟ با بغضی در گلو و صدایی لرزان پاسخ داد شاید برای تو گریه می کنند.

من روزی تمام عکس های زمین را پاره خواهم کرد. روزی من تمام دوربین های زمین را خواهم شکست. یک عکس دارد تمام رؤیاهای مرا خراب می کند. یک عکس دارد تاب مرا بی تاب می کند، آسمان مرا بی مهتاب می کند.

 اصل نوشته: جمعه پانزدهم فروردین 1393 ساعت 23:47 دقیقه

 
درد رهایی
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 6 فروردين 1393 ، 06:38

مدت هاست چشم هایم باردار شده اند و هنوز نزاییده اند. هرکه توی چشم هایم زل می زند اما، می گوید این تنها زاییده ی خیال اوست. می گویند که او دیوانه است. و من می دانم چشم های من روزی خواهند زایید. چشم های من یک قلوی یک قلو خواهد زایید. آنها با خیال من گره خورده اند و تا واقعیت را مات نکنند آرام نخواهند نشست. من همین حالا دارم با چشم هایم به خیالاتم نگاه می کنم.

می گویند خیالات بعضی آدم ها رنگی است و مال بعضی ها سیاه و سفید. آدم ها خیالاتشان را خط خطی کرده اند. من فکر می کنم ادا در آوردن مال بچه قرتی هاست. اما خیالات من مثل آینه است و من دارم با چشمانی باز نگاهشان می کنم. اینها بهانه است، اینها نشانه است. اشک یک نشانه است. اشک شروع یک بهانه است، شاید هم پایانش باشد. اما تو شاید فکر می کنی این شروع یک بازی احمقانه است و من مشغول یک حماقتم.

آفتاب خیلی بزرگ است. آفتاب همیشه برای تابیدنش راهی یافته است. ابر اما راه را بر آفتاب بسته است، ابر مانع شده است اما آفتاب قانع نشده است. من دارم ماه را نوازش می کنم و آفتاب مرا. او قلب ها را تسخیر می کند و قلب، ماه را. شور یک نشانه است، دیوانگی نشانه است، بغض نشانه است. بغض خیلی از فراموش شدن می ترسد. خیال من دارد متولد می شود. زاییدن خیلی درد دارد، این را بارها از مادرم شنیده ام.  من خیلی از موعد زاییدن چشم هایم می ترسم.

عشق دیوانگی نیست اما دیوانگی می آورد. اشک نشانه است. عشق، اشک را بهانه ی خودش کرده است، او را با خودش همراه کرده است. اشک شروع یک بهانه است اما شاید پایانش هم باشد. من خیلی از پایانش می ترسم.

 
دیروز فردا اما امروز
نوشته شده توسط محسن شمسی   
شنبه ، 2 فروردين 1393 ، 09:19

سیصد و شصت و چهار یا شاید پنج روز گذشته است از روزی که آرزوهایم را برای روزهایی که حالا گذشته است حول حالنا می گفتم. سیصد و شصت و چهار یا شاید هم پنج روز گذشته است از روزی که زیر لب آرزو کردم چنین روزی یک جایی ایستاده باشم. من فکر می کنم پس از سالها امروز روزی که دارد یک سال تمام می شود نزدیک همان جایی ایستاده ام که آرزویش را در دل داشتم. من فکر می کنم پس از سالها دارم دوباره آدم می شوم.

اینها اما مرا راضی نخواهد کرد. اینها فقط برای یک شروع تازه است. من بازنخواهم ایستاد اما می دانم جای پاهایم توی روزهایی که گذشته است خواهد ماند. من می دانم اگر قرار باشد تاریخ این روزهای مرا بنویسد کاغذهایش را سفید رها نخواهد کرد. و این برای من که مدت هاست خط خطی بوده ام، برای من که مدت ها روی زمین گم شده بوده ام می تواند یک آغاز دوباره باشد.

ملی شدن صنعت نفت بهانه است. امروز همه چیز تعطیل است. تعطیلی آخرین دقایق سیصد و شصت و چهار یا پنج روزی که گذشته است برای من فرصتی برای نگاه کردن و خیره شدن به دیروز و فردای من است. من حالا دیروزهایم را خوب فهمیده ام، خوب به فرداهایم خیره شده ام و اما من به هیچ کدام دل نخواهم بست. نفس هایم را توی سینه ام محبوس کرده ام و تا زندگی ام را آنگونه که دیده ام به آدمها نشان ندهم آرام نخواهم گرفت.

اصل نوشته: 29اسفند 1392 ساعت 18:59 دقیقه

 
گزارش یک جشن
نوشته شده توسط محسن شمسی   
شنبه ، 17 اسفند 1392 ، 21:08

سلام. بعد از تماشای یه تئاتر خوب و میل کردن یک بستنی خوشمزه (بستنی شادی. تبلیغ نیست، فقط سعیدش بچه باحالیه، هه...) که اگه کیک پسته هم بهش اضافه میشد بهترم میشد برگشتم خونه و میخوام یه گزارش از امشب بنویسم.

اما بذارید همین اول با یه گلایه شروع کنم. فکر کنم شایسته نباشه تماشاگری که برای تماشای تئاتر میره بیست دقیقه تا نیم ساعت پشت در سالن وایسه و یه کسانی از جلوی اونها رد بشن و وارد سالن بشن. متاسفانه بر خلاف سال های گذشته، امسال هر بار این اتفاق تکرار شده. اگه قراره تئاتر رو رأس ساعت شروع نکنن حداقل بذارن تماشاگر وارد سالن بشه و اگه مهمون ویژه ای دارن بهتره صندلی های ردیف جلو رو قرق کنن تا اینکه اینگونه به تماشاگر بی احترامی بشه.

اما تئاتر سیاه... سفید... هفت رنگ. بذارید از سایت تراکمه یه کمک کوچولو بگیرم. کاری از.... یعنی همون تهیه کننده و کارگردان آقای عباس پرانداخته و بازیگران به ترتیبی که اینجا نوشته آقایون و خانوم ها مصطفی مجرد، محمد پیکانی، حامد فروزان، زهرا رحمانی (شبی که من این گزارش رو نوشتم بازیگر نقش زن، احتمالا خانم طناز روستا بودن، حالا نمیدونم شبای دیگه تماما خانم زهرا رحمانی این نقش رو بازی کرده یا نه. خلاصه اینکه من هیچ کدومشون رو نمی شناختم و شب آخر که برای شرکت تو جلسه نقد و بررسی رفتم یوهویی دیدم بازیگر نقش زن عوض شده و با یه جستجو از بین بچه های... آره دیگه بعضی بچه ها کلا میشناسن دخترا رو، یعنی دخترا رو کامل تر میشناسن، حتی مورد داشتیم با اسم کوچیک ازشون خاطره تعریف میکنن، اصلا وضعی ههههه. یه دست به افتخار دهه ی شصتیا)، عادل صفایی، مصطفی اکبری، محمدرضا صفایی و عماد راستی.

یه کلاس کوچولو بذارم. میدونید من همیشه بی دلیل از بعضی فیلما و تئاترا خوشم میومده و از بعضیا هم نه و دلیلش رو هم همین طور که گفتم نمی دونستم. تا اینکه بعد از کلی نقد فیلم خوندن متوجه شدم اون چیزی که یک فیلم یا تئاتر رو برام جذاب میکرد وجود یک داستان بود و از کارهایی که فقط حرف میزنن و داستانی ندارن خوشم نمیومده. اینو گفتم که بگم خوشبختانه تئاتر امشب بر خلاف چند تا از تئاترای مسابقه مونولوگی که برگزار شد یه داستان خوب و مشخص داشت. حالا اگه نپرن بهم که عامو تو که چیز نمیدونی... و... خفه شو، ... کثافت...، هه. این یه تقلید کوچولو بود از یه تیکه از همین تئاتره که کلی باهاش خندیدیم. بازم هه.

من اطلاع زیادی از تئاتر ندارم و حتی یه تماشاگر حرفه ای تئاتر هم نیستم ولی می دونم که از تئاتر امشب خیلی لذت بردم. داستان تئاتر هم بصورت خیلی خلاصه:

پادشاهی بود و وزیری و دلقکی(یا طلخک یا تلخک، حالا مهم نی) و... که وزیر دربار تصمیم داشت پادشاه رو که زیاد هم شایسته ی پادشاهی نبود و پادشاه باکفایتی به نظر نمی رسید با سم بکشه و بر علیه حکومت کودتا کنه. خوب در این بین به نظر می رسید دلقک بوهایی برده بود و برخلاف وزیر دربار که مدام حرف از بی خبری و آرامش احوالات کشور میزد، از وجود خبر یا خبرهایی دم میزد. و این احساس همانا و سر خود به باد دادن همانا و این گونه بود که دلقک قصه ما کشته شد. اما یه شب دلقک به خواب پسرش اومد و اون رو از توطئه ی شوم وزیر دربار آگاه کرد و خواست که جلوی این توطئه رو بگیره. پسر هم دست به کار شد و به کمک پادشاه و ملکه این نقشه ی شوم رو با موفقیت خنثی کردن. و البته به همراه کلی جزییات که حالت طنزگونش کلی بهمون حال داد.

کیفیت بازی ها هم جز بازی یکی از بازیگرا که به نظر تازه کار میرسید ریتم خوبی داشت و تماشاگر رو با خودش همراه میکرد. این تازه وارد بودن بازیگر نقش "پسر دلقک" یه کم تو ذوق میزد و به نظر می رسید دیالوگ هاش رو با حسش همراه نکرده بود و فقط اونها رو از حفظ بود، گرچه خیلی هم بد نبود. ایشالله که هیچ وقت این مطلب رو نمی خونه و بعدشم بالطبع از منی که در حال حاضر همو نمی شناسیم متنفر نمیشه.

اما بازی هایی که میخوام به طور خاص ازشون یاد کنم و به نظر من قابل تحسین و ستایش بودن بازیگر نقش پادشاه بود که من هیچ گونه آشنایی قبلی ای باهاش ندارم. اگه اشتباه نکنم آقای مصطفی مجرد بودن که فوق العاده بود و باید صمیمانه بهش تبریک بگم که البته بابت بومی یا غیربومی بودنش مطمئن نیستم. و در کنار ایشون بازی محمد پیکانی در نقش دلقک که مثل همیشه خیلی خوب درخشید. در مورد محمد پیکانی باید این رو اضافه کنم که از شروع کارش که احتمالا سال اول راهنماییش و دوم راهنمایی من بود شاهد پیشرفتش بودم و این پیشرفت رو هر بار با کار جدیدش دیدم و این برام جالب بوده.(البته حمل بر چاپلوسی نشه ها، ما دوست صمیمی نیستیم و فقط همو میشناسیم)

و نکته آخر در مورد تنها بازیگر خانم این تئاتر که باید زهرا رحمانی (امشب استثنائا طناز روستا) باشه اینکه فکر کنم اگه از لباس خاص این تئاتر که به نقش ملکه و همسر پادشاه شبیه تر بود استفاده میشد جالب تر میشد.( بازم یه نکته اینکه شب آخر بازیگر اصلی این نقش لباس مشخصی داشتن.)

و در پایان یه تشکر ویژه از نویسنده و کارگردان جناب عباس پرانداخته که هرچند تیکه هایی رو به نظام دوست داشتنی من روا داشتن(البته غیر از اونایی که به این دولته تیکه انداختنا، نقد این دولت فدای سرش. اصلا به من چه، هههه) اما خنده رو رو لب هممون نشوند و نشون داد اگه به جایی رسیده که میگن و شنیدم رسیده حقش بوده و یه سر و گردن از همه ی تئاترای قبلی بالاتر بود، نمی دونم شایدم دو سر و گردن. و البته تشکر بابت تواضع و فروتنیش و ساده و گرم بودنش در پایان نمایش. شب همگی بخیر، حتی شما دوست عزیز. نه وایسا، حکایت همچنان باقی ست. حالا خدافظی... .

اصل نوشته: 15 اسفند 1392 ساعت 23:44دقیقه

 

 
گفتگوی خواندنی با دکتر شهریار زرشناس
نوشته شده توسط رجانیوز   
شنبه ، 17 اسفند 1392 ، 20:34

فتنه 88 کودتای نئولیبرال‌ها علیه نظام بود/ اعتدال هیچ تعریف تئوریکی ندارد/

سرمایه‌داری نئولیبرال می‌تواند توازن اقتصادی کشور را بر هم زند

رجانیوز: همزمان با سی و پنجمین سالگرد طلوع فجر انقلاب اسلامی از استاد شهریار زرشناس متفکر و اندیشمند عرصه فلسفه و سیاست دعوت کردیم تا با حضور در خبرگزاری «نسیم» ضمن گفتگویی تفصیلی به بررسی بنیان های گفتتمان انقلاب اسلامی و آفات ها و تهدیدهای آن بپردازیم که مشروح آن به شرح زیر است:

 

مبانی اندیشه ای دولت جدید را چه می دانید؟ آیا روی بنیان های خاصی استوار است یا طبق گفته ی دولت ، بر مبنای اعتدال بنا شده، یعنی حد وسطی بین جریان های سیاسی حاضر است ؟
 
اعتدال به عنوان یک مفهوم نظری در اندیشه سیاسی اصلا معنا ندارد. اما اعتدال شعار یک عده ای بوده است . شعار جریان های لیبرال در یک مقطع زمانی بوده است. یعنی وقتی ما نگاه می کنیم به سیر ظهور و بسط لیبرالیزم در غرب و غرب مدرن ، می بینیم که لیبرالیسم در ابتدای ظهورش در قرن هفده و قرن هجده ، گرایش های انقلابی پر رنگ داشته و همان زمان یک سلسله گرایش های میانه رو هم داشته است. اما جریان غالبش انقلابی بوده ، انقلابی به معنای آنکه رادیکال بود. چرا رادیکال بود ؟ چون می خواست سلطنت های باقی مانده از غرب فئودالی را سرنگون بکند. از قرن هفده به بعد شرایط سیاسی در واقع به گونه ای است که بخشی از نمایندگان سرمایه داری با بخشی از نمایندگان فئودال شریک هستند . سرمایه دارها می خواستند از قرن هجدهم کاملا و به طور مطلق قدرت را در دست بگیرند و باقیمانده عناصر فئودال و اشراف را بیرون بکنند و آن باقیمانده نفوذ کلیسا را از بین ببرند و حکومت ها را کاملا بصورت لائیک در بیاورند، یعنی بصورت حکومت هایی که از حوزه های مذهبی کاملا جدا هستند. در نتیجه رویکردهای رادیکال داشتند. البته همان زمان رویکردهای به قول امروزی ها میانه رو در بینشان بوده است. مثلا اگر در جهان، بین فیلسوفان عصر به اصطلاح روشنگری نگاه کنید، هم شخصی مثل روسو وجود دارد که رادیکال است و هم فردی مثل بولتر یا مونتسکیو که میانه رو هستند. از اواخر قرن نوزدهم و به خصوص اوایل قرن بیستم که لیبرالیسم و سرمایه داری بطور کامل حاکم شدند ، حرکت رادیکال و انقلابی احساس هراس میکردند و دیگر اصلا شعار و میل به انقلابی گری را کنار گذاشتند و رفتند به سمت شعارهایی مانند همین حرفهایی که الان می زنند : اعتدال و میانه روی و این چیزها . یعنی در واقع اعتدال اگر شما نگاه کنید ، اصلا یک مفهوم تئوریک و نظری نیست. بلکه شعاری است که بیانگر یک خواست لیبرال ها در یک مقطع زمانی است . این مقطع زمانی پس از این است که اینها قدرت را بطور تام و تمام در دست گرفته بودند، این در غرب است....
 
یه روز متفاوت برای من
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 7 اسفند 1392 ، 18:52

قبلا گفته بودم یکی از ساعت های دوست داشتنی دوران دبیرستان من ساعت روان شناسی و کلاس آقای حیدری بود.

استرسی که از همون اوایل شروع مدرسه برای کنفرانس داشتیم و البته استرسی که روز ارائه ی کنفرانس چند برابر میشد، یکی از تجربه های جدیدی بود که هممون باهاش دست و پنجه نرم می کردیم. می دونستیم که این یه تجربه ی جدیده که البته برای هممون لازمه و من هم از این قاعده مستثنی نمیشدم.

اما خاطره ای که میخوام بگم مربوط به هیچکدوم از کنفرانس ها نیست. اون روز فرصت خوبی بود که استعدادم رو نشون بدم. موضوع درس اون روز قدرت ذهن آدم ها، میزان تخیل و البته مدت زمانی بود که برای بوجود آوردن یک تخیل ذهنی نیاز داریم. آقای حیدری عرض میکردن که قدرت ذهنی افراد مختلف متفاوته و برای نشون دادنش قرار شد همه ی ما چند سطر در مورد صندلی مطلب بنویسیم که البته فقط ده دقیقه برای نوشتن فرصت داشتیم.

شروع به نوشتن کردیم. شاید برای اونهایی که کلاس های انسانی رو تجربه نکردن شوری که توی این لحظه ها ایجاد میشه قابل تصور نباشه. یکی بی هیچ دلیلی میخواد رو دست بغل دستیش تقلب کنه و یکی دیگه از بقیه میخواد که یه چیزی براش بنویسن و البته کلاسی که کمتر کسی روی صندلی خودش نشسته و اکثر بچه ها از جاشون بلند شدن و تو کلاس راه میرن. و معلمی که این رو یه مسأله ی خیلی عادی میدونه.

من جزء آخرین نفراتی بودم که برگم رو تحویل میدادم. دو سه تا هم موندن که آقای حیدری اونا رو به زور از برگشون جدا کرد و برگه رو ازشون گرفت. تعداد کلاس ما بیست و یک نفر بود.

نوبت خوندن نوشته ها رسید و باز جو خاص و دوست داشتنی کلاس های انسانی. آقای حیدری اسم صاحب نوشته ها رو نمی خوند و ما خودمون حدس میزدیم و این جوِ کلاس رو قشنگ تر کرده بود. واقعا خیلی ها رو درست حدس می زدیم و این نشون میداد توی این دو سال چقدر به هم نزدیک شده بودیم. اون هایی که حدس هامون اشتباه بود هم، توی حدسای دوم یا حداکثر سوم درست از آب در می اومد.

برام مهم نبود که بهترین نوشته مال من باشه ولی دوست داشتم از بقیه خاص تر بنویسم. یادمه از زبان خود صندلی و روزای سختی که توی تابستون بهش گذشته و روز بازگشایی مدارس و اول مهر نوشتم. از اینکه چهار ماه سکوت محض و خاکی که روی صندلی ها نشسته بود و حتی نبودن بچه های شلوغ کلاس خیلی دلتنگش کرده بود.

آقای حیدری نوشته ها رو میخوند و ما هم با کلی شوخی و مزاح، نویسنده ی نوشته رو حدس میزدیم. قرار بود سه نوشته به عنوان بهترین نوشته ها انتخاب بشه و از بین اونها به یه نوشته برسیم. بعضی از نوشته ها واقعا فاجعه بود، من رو یاد درس جمله سازی اول و دوم دبستان می نداختن و البته بیشتر نوشته ها که سطح متوسطی داشتن. سه نوشته انتخاب شد که البته بعد از حدس بچه ها، آقای حیدری اسم اون سه دانش آموز رو نخوند تا مسابقه تموم بشه. نوشته های خوب با رأی شفاهی خود بچه ها انتخاب میشد. سه تا برگه مونده بود که یکیش رو یادم نیست، یکیش متعلق به احمد و یکی هم متعلق به من بود. با رأی بچه ها از بین اون سه مطلب، نوشته ی من انتخاب شد و البته همه ی بچه ها بدون استثناء حدس میزدن که این نوشته مال محسنه. نظر آقای حیدری هم غیر از این نبود. محسن شمسی. اون روز برای من روز مهمی بود. چون نوشتن همیشه برام مهم بوده. من واقعا خوشحال بودم...

 
راهی نمانده است...
نوشته شده توسط محسن شمسی   
سه شنبه ، 24 دی 1392 ، 04:14

بر مزارت گریستن برای ما رؤیایی دست نیافتنی شده است، اما قسم به روحی که روز و شب رو به آسمان ها برایش گریسته ایم، شرافتمان را و قطره قطره ی خونمان را نثار نگهبانی از مزار دخترت(سیده زینب) خواهیم کرد. دوره ی غربت اهل البیت به پایان رسیده است، با رسول الله و با تو ای مادر مادرها عهد می بندیم تا مهدی نیاید آرام نگیریم و باطل را آرام نگذاریم.

"درود بر مدافعانی که حرم را از نامحرمان حفظ کرده اند."

 

نکته: نه اینکه آخرین نوشته سایت باشه ولی شاید آخرین نوشته ی من باشه. هرکس سلامش برساند، تا بتوانم سلامش را جایی خواهم رساند.

 
آب مثل تو
نوشته شده توسط محسن شمسی   
سه شنبه ، 24 دی 1392 ، 04:02

باید صاف باشد، خوب صیقل خورده باشد. باید با نیرویی خارق العاده رها شود، وقتی او این گونه رها می شود یک جوری تلو تلو می خورد، قند توی دلت آب می شود و تو برنده می شوی. این تنها یک بازی کودکانه نیست، این یک ساده زندگی کردن است.

آب باید آرام باشد، باد باید نوزد، باید زمین باید آسمان آرام باشد، خاک باشد اما خاکی نباشد، غبار رویش را نپوشانده باشد. آب باید پاک باشد.

آب باید آبی باشد و زمین خاکی. هر چیز باید رنگ خودش باشد آسمان رنگ خودش و زمین رنگ خودش. آدم ها باید رنگ خودشان باشند. یکی سیاه باشد و یکی سبزه، تو سفید باشی و من برعکس خیال تو مثلا گندمی باشم، کمی از سیاه سفید تر باشم رو سفید تر باشم.

آب باید آرام باشد و جسم مماس با سطح آب رها شود. خیلی یواشکی روی آب تلو تلو بخورد. نرم باشد توی قلب آب فرو رود و خودش را جا کند اما قلبِ آب را نشکند، آب را ناراحت نکند و شاید هم خودش غرق نشود دیوانه نشود. جسم باید خیلی کودکانه با آب بازی کند و تلاش کند، در آغوش آب رود و بعد رها شود و این مسیر را این راه را تا پایان ادامه دهد. آنقدَر ادامه دهد تا نیروی درونش تمام شود، تا سرانجام مرگ او را در آغوش گیرد. آب باید تا جسم جان در بدن دارد او را در آغوش گیرد و بعد رهایش کند پاکش کند آرامَش کند و باز او را به خدا بسپارد و این عاشقانگی را تا پایان ادامه دهد.

تو برای من مثل آب می مانی، مثل آینه می مانی. تو تنها کسی هستی که مرا مثل خودم می کنی مرا پاک می کنی. مدت هاست که من رام تو شده ام. می شود تو مال من بشوی؟

 

نکته: نه اینکه آخرین نوشته سایت باشه ولی شاید آخرین نوشته ی من باشه. هرکس سلامش برساند، تا بتوانم سلامش را جایی خواهم رساند.

 
آرزوهای خیالی
نوشته شده توسط محسن شمسی   
شنبه ، 25 آبان 1392 ، 08:05

کاش روزی فراتر از یک سراب شوی      برای سؤال بی جواب من جواب شوی

کاش میان این همه آرزو و خیال           نوری بتابد و تنها تو مستجاب شوی

محسن شمسی

"تقدیم به TOیی که جای پایت جایی توی دلم جا مانده است.

 

 
کل یوم عاشورا _ بازنشر
نوشته شده توسط محسن شمسی   
سه شنبه ، 14 آبان 1392 ، 07:41

می خواهم از دیدنی ها و شاید نادیدنی های کربلا بگویم در ظهر عاشورا، از غلتیده شدن در خون، از ماندن، از نهراسیدن و از شدن بگویم.

آن سوی میدان هلهله از نادانی می بینم، چه دلم برای بیداری تنگ شده اما آنجا خواب را هم نمی بینم. کمی این طرف تر چند خیمه می بینم، صدای خاموشی یک زن را، فریادهای ناتمام یک سر بی تن را و صدای خدا را می بینم، هفتاد و دو مرد می بینم که گیر افتاده اند در زندان آزادی، زندانی رهاتر از رهایی، از جنس پاک کودکی شش ماهه، زندانی می بینم از جنس بهشت و وداعی تلخ و عبای یادگاری زنی از زنان بهشت، و یادگاری از حوض کوثر می بینم. کنار فرمانده ی سپاه، جوانی بلند بالا می بینم. جوانمرد مثل محمد، فاضل مثل علی اما عبوس مثل خودش. من در چشمان او وفاداری می بینم. آزادمردی را مرور می کنم، یک به یک می شمارم و همه را در نگاه او می بینم، کودکی شش ماهه که می گوید ای شمشیرها مرا دریابید حتی اگر پاره کنید گلویم را و نگاه منتظر یک زن آزاد مرد را، او منتظر است برادرش برود به بهشت تا وظیفه ی او هم شروع بشود، که آزاد مردی اش را جاودانه کند در اعصار و بماند در تاریخ برای همیشه، من نماز را زیر دست کینه می بینم، نماز را آن سوی شمشیرها می بینم، من نماز را در تعقیب و گریز یک تیر می بینم. اما هرچه نگاه می کنم آب نمی بینم، هرچه فریاد کودکی شش ماهه را می شنوم آب نمی بینم، مهریه ی دختر پیامبر را در میدان کارزار فرزندش نمی بینم، و باز می روم تا آن سوی میدان و نگاهم را وسیع می کنم تا ناحق را هم ببینم، تا شمشیرهای خودفروخته را نظاره کنم که فرو می رود در بهشت زمین، من فروختن انسانیت را به قطعه زمینی در جهنم می بینم، اینجا مدینه اش فاضله نیست دیگر، اینجا مدینه اش آتش است و اگر کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا ای شمشیرها مرا دریابید، مرا دریابید اگر مقصدم بهشت است و خدا شور بهشت را بجای سوز شمشیر فرو می کند در قلبم، ای شمشیرها مرا و بدنم را دریابید اگر من شده ام حامی فرزند پیغمبر، مرا بکشید اگر من هستم فی سبیل الله.

کاش بشود مرا بجای زجه های آن کودک شش ماهه خفه کنید، کاش بشود مرا هم محشور کنید با فرزند با وفای علی، می گویند فاطمه وصیت کرده بود علی بعد از او دوباره ازدواج کند، فاطمه می دانست کربلا ابوالفضل می خواهد، عباس وصیت فاطمه بود در کربلا و فاطمه عبای حسین بود در نینوا و شهادت آب بود آنجا، آبی تلخ تر از تلخی نبودن برای ما و شیرین تر از عسل برای حسین.

 
رویِ ماهِ من
نوشته شده توسط محسن شمسی   
پنجشنبه ، 2 آبان 1392 ، 11:57

برای مشاهده مطلب کلیک کنید. (امکان دسترسی برای کاربران ویژه)

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدي > پايان >>

صفحه 1 از 11

درباره من

555

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
سال چهارم رشته علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که
همیشه احساس خوبی نسبت بهتون
داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم

 

ورود کاربران اختصاصی



یادداشت های روزانه

سایر رسانه ها

واکنش دکتر محمود نبویان به شکایت دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی: هدف از شکایت خفه کردن صدای هرگونه مخالفتی از درون است/ ظریف در مقابل رژیم صهیونیستی نرمش نشان می‌دهد/ در هر صورت به وظیفه مان عمل خواهیم کرد.

سید یاسر جبرائیلی: 8 سوال مبنایی از سید محمد خاتمی

پاسخ مولّف کتاب «راز قطعنامه» به برخی اظهارات هاشمی‌رفسنجانی: تحریف حقایق دفاع مقدس به نام اعتدال/ رازگشایی از دادن جام زهر به امام(ره)

برشي از كتاب «حافظ هفت» به مناسبت سالروز ترور رهبر معظم انقلاب. سوت‎بلندگو؛ وسيله نجات آقاسيدعلي/ وقتي دكترها نااميد،دست از كاركشيدند

ناگفته‌هايی از حادثه‌ سوءقصد به جان رهبر انقلاب

اظهارات تاثير گذار زن آمريكايي در مورد اذان

فرازهایی از فرمایشات حضرت امام خمینی(ره) به بهانه سالروز قطع مناسبات سیاسى ایران و آمریکا
ما تا آخر ایستاده‏ایم و با آمریکا روابط برقرار نخواهیم کرد

در عسلويه چه خبر است؛ اندکی از ناگفته‌های معجزه‌ی جهاد اقتصادی/ آقایان سیاه‌نما بخوانند!

حجت‌الاسلام و المسلمين عليرضا پناهيان: «آزادي بيان» يك مرام صهيونيستي است/ آیا بازی آزادی بیان همیشه به نفع دروغ‌گوها تمام نمی‌شود؟

متن سخنراني حسن عباسي با موضوع «زندگي، پول و ديگر هيچ» / 2

متن سخنراني حسن عباسي با موضوع «زندگي، پول و ديگر هيچ» / 1

حضرت آيت‌الله خامنه‌اي: دفاع از دوستان خطاكار هم‌حزب، بدبخت‌كردن اوست

روایت یك مادر آمریكایی از باحجاب شدن دخترش

توطئه مشترک شریعتی، عشق و خدا!