خاطرات مدرسه
  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


  • یه روز متفاوت برای من ۰۷ اسفند ۱۳۹۲

    دلنوشته: قبلا گفته بودم یکی از ساعت های دوست داشتنی دوران دبیرستان من ساعت روان شناسی و کلاس آقای حیدری بود.

    استرسی که از همون اوایل شروع مدرسه برای کنفرانس داشتیم و البته استرسی که روز ارائه ی کنفرانس چند برابر میشد، یکی از تجربه های جدیدی بود که هممون باهاش دست و پنجه نرم می کردیم. می دونستیم که این یه تجربه ی جدیده که البته برای هممون لازمه و من هم از این قاعده مستثنی نمیشدم.

    اما خاطره ای که میخوام بگم مربوط به هیچکدوم از کنفرانس ها نیست. اون روز فرصت خوبی بود که استعدادم رو نشون بدم. موضوع درس اون روز قدرت ذهن آدم ها، میزان تخیل و البته مدت زمانی بود که برای بوجود آوردن یک تخیل ذهنی نیاز داریم. آقای حیدری عرض میکردن که قدرت ذهنی افراد مختلف متفاوته و برای نشون دادنش قرار شد همه ی ما چند سطر در مورد صندلی مطلب بنویسیم که البته فقط ده دقیقه برای نوشتن فرصت داشتیم.

    شروع به نوشتن کردیم. شاید برای اونهایی که کلاس های انسانی رو تجربه نکردن شوری که توی این لحظه ها ایجاد میشه قابل تصور نباشه. یکی بی هیچ دلیلی میخواد رو دست بغل دستیش تقلب کنه و یکی دیگه از بقیه میخواد که یه چیزی براش بنویسن و البته کلاسی که کمتر کسی روی صندلی خودش نشسته و اکثر بچه ها از جاشون بلند شدن و تو کلاس راه میرن. و معلمی که این رو یه مسأله ی خیلی عادی میدونه.

    من جزء آخرین نفراتی بودم که برگم رو تحویل میدادم. دو سه تا هم موندن که آقای حیدری اونا رو به زور از برگشون جدا کرد و برگه رو ازشون گرفت. تعداد کلاس ما بیست و یک نفر بود.

    نوبت خوندن نوشته ها رسید و باز جو خاص و دوست داشتنی کلاس های انسانی. آقای حیدری اسم صاحب نوشته ها رو نمی خوند و ما خودمون حدس میزدیم و این جوِ کلاس رو قشنگ تر کرده بود. واقعا خیلی ها رو درست حدس می زدیم و این نشون میداد توی این دو سال چقدر به هم نزدیک شده بودیم. اون هایی که حدس هامون اشتباه بود هم، توی حدسای دوم یا حداکثر سوم درست از آب در می اومد.

    برام مهم نبود که بهترین نوشته مال من باشه ولی دوست داشتم از بقیه خاص تر بنویسم. یادمه از زبان خود صندلی و روزای سختی که توی تابستون بهش گذشته و روز بازگشایی مدارس و اول مهر نوشتم. از اینکه چهار ماه سکوت محض و خاکی که روی صندلی ها نشسته بود و حتی نبودن بچه های شلوغ کلاس خیلی دلتنگش کرده بود.

    آقای حیدری نوشته ها رو میخوند و ما هم با کلی شوخی و مزاح، نویسنده ی نوشته رو حدس میزدیم. قرار بود سه نوشته به عنوان بهترین نوشته ها انتخاب بشه و از بین اونها به یه نوشته برسیم. بعضی از نوشته ها واقعا فاجعه بود، من رو یاد درس جمله سازی اول و دوم دبستان می نداختن و البته بیشتر نوشته ها که سطح متوسطی داشتن. سه نوشته انتخاب شد که البته بعد از حدس بچه ها، آقای حیدری اسم اون سه دانش آموز رو نخوند تا مسابقه تموم بشه. نوشته های خوب با رأی شفاهی خود بچه ها انتخاب میشد. سه تا برگه مونده بود که یکیش رو یادم نیست، یکیش متعلق به احمد و یکی هم متعلق به من بود. با رأی بچه ها از بین اون سه مطلب، نوشته ی من انتخاب شد و البته همه ی بچه ها بدون استثناء حدس میزدن که این نوشته مال محسنه. نظر آقای حیدری هم غیر از این نبود. محسن شمسی. اون روز برای من روز مهمی بود. چون نوشتن همیشه برام مهم بوده. من واقعا خوشحال بودم…

    (3) نظر


داغ عشق

همچو کوهیم که با زلزله ای خاک شدیم
مثل یک شمع که آتش به تنش افتاده

تن به بستر بنهادیم، وَ جانم بشکست
همچو موری که به جان سخنش افتاده

آنچنان جان به لب از درد فراقت گشتیم
مثل گوری که به جان کفنش افتاده

سینه ام را بشکافند و بگویند همه
داغ عشقی است که بر پیرهنش افتاده

محسن شمسی
تقدیم به TO

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

بی بال

نکند بــــــــاز بـــــه رندانـــه بیایی و مرا قال گـــذاری
نکند قرعــــه بیفتـــی و مرا طــالـــبِ یک فال گذاری

نکند عمرِ خودت را ببـــــری بــــا دگری شعر بخوانی
بروی نــــامِ مرا خـاطره ای بر سرِ یک ســـال گذاری

نکند پـــــــر بـــزنی پـــاک کنی پشتِ ســــــــرت را
برسی بــر سرِ یک نقطــــه و یک خــــال گـــــذاری

نکند صبـــح که شد رویْ به رویِ همگان باز گشایی
شبِ گُلْ دادنِ مهتـاب، مسلمان بشوی شال گذاری

نکند مِی بشــــوی بـــــر سرِ میخــانـــه یِ مـــردم
دلِ آشفته یِ ما را ببـــــری و ثــمری کال گـــــذاری

نکند بــاز کنی بر دگـــــری گرمیِ آغــوش خودت را
بروی آتشِ جانم بشوی، شاعرِ بی بـــــال گــذاری

محسن شمسی
تقدیم به TO

دلتنگ روی تو

شــریــــــــکِ حرف هـای دلـــــم شــده ای امـــا
این روزها دردهایِ دلـــم طبــیب می خواهنـــــــد

آفریـــــده ای و تابیـــــده ای و بـــاریده ای امـــــا
چشم هایِ دلم معجزه ای عجیب می خواهنـــد

یک عمر به آسمانــت دخیــــل بستـــه ام، امـــــا
بالهایِ خیالِ من، بعدِ هر فراز یک نشیب میخواهند

لبـانِ من خاکِ بــــــــاران خورده ای شــــده است
دلتنـگِ رویِ یار شده اند و امن یجیـب می خوانند

محسن شمسی

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

تقدیم به دوم آبان ماه

سرد و تاریـــــک، میــــــانِ یک نهارِ نیمه تمام
سروِ شکستـــــه ام میانِ یک وقارِ نیمه تمام

بی تو بـــــاید از این سرا و خانه بگــــــــریزم
پری که مـانده میانِ یک فرارِ نــــــیمه تـــمام

از تــــــمامِ شکـــوهِ من تنی مانـــــده است
برگِ زردِ خزانی میانِ یک بهارِ نـــــیمه تــمام

تیـــر و کمـــان و زهی که در چله خواباندیــم
عاشقت شده اند میانِ یک شکارِ نـیمه تمام

بی قــرار میــــــــانِ هـــزاران قرارِ تــــکـراری
یاس هایِ خمیده ام میانِ یک قرارِ نیمه تمام

محسن شمسی
تقدیم به دوم آبان ماه…

کلاس درس من

دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
دلنوشته های یک سرباز معلم

خون خدا _ بازنشر

من آن شمع شتابانم که از این شهر تا آن شهر میـبارم
میـبـارم و میــبـارم ولی هــرگــز نــمیگویم پشــیمـانم

منم آن خواهری که مادری کرده برای طفل معصومش
ولی هرگز نمیــگویم که از ســر دیدن بی تن پریشـانم

بیا تا کودکی شـش ماهه را آغوش تنگت در بـغـل گیرد
بـیــا شــایـد گلویی تـر کنـد بـا اشـکهایت مـن نمیدانم

صـدایی آمــد از گودال و پــرپــر کرد قلب عاشق مـا را
هـزار و چارصــد ســال اســت من ســر در گـریــبــانم

به آن کعبه به آن نیمه طواف عاشقی در راه معشوقت
قسم خوردم برای هیچ معشوقی بجز نامت نـمیخانم

محسن شمسی

باد

چون بــادْ وزیـــــد و بـــتـکـانْـد از دل و از یــــاد
این نسل کشی بـود که در دامـــــنت افـتـــاد

ما بی خـبــر از حالِ دل و یــــــال پــریـشــان
ناگه قَمَری از پسِ ابری گُذری دست تکان داد

تا آمـدم از باد بخواهـــم بـــــوزد ابر بـبــــــارد
رعـد آمـد و رخصـت نگـرفـــت از مــِه و از بـاد

چون شاعـرِ عصرِ می و میـخـانـه و مجنــــون
از داغِ تو تا کی بکنـم ناله و حیرانی و فریــــاد

محسن شمسی
تقدیم به TO

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

مناجات نامه

تـویـی که میــتـوانی در خلأها پـای بـگذاری
و در آنجا نشانی از خودت بـر جـای بـگذاری

و وقتی در گلوی آدمی بـغضی بـه جا مانده
بیایی و بـرای صـافی اش یـک نـای بگذاری

الـهی میشود از چـشـمها بـاران بـگیـری و
بجایش با دعایی، استکانی چای بگذاری؟

محسن شمسی

خشکسالی

طـالـعِ آدمــیـان از کـفِ دســتِ پـدرم در مـیـرفــت
چشمِ عشاق که با زلفِ سیـاهِ مَلَکی ور میرفـت

عشقبازی که به پایِ همۀ عالمیان سر خم کـرد
چنـد سالی است پی کیـسه ای از زر میـرفــت

خشکسالی شد و بـاران همه را قال گذاشــت
چشمِ بی پردۀ مجنون که بدنبالِ لبی تر میرفت

پرِ پروانۀ بیچاره چنـان سـوخت پیِ حمـلۀ شمع
کشته احساس جنونی که بدنبالِ کمی شر میرفت

آنقَدَر درد کشیدیم سرانجام، که بی درد شدیم
دختری ماده تـولد شد و هنگام سفر نر میرفت

آنچنان رونقی از کاسبیِ عشق به یغما بردند
هوریِ شهرِ پری ها بسراغ پسری کر میرفت

محسن شمسی

ستاره بی نور

من ستاره ای بی نور٬ خال کهکشان هایم
ماه کـهکـشـان بـا تـو یـار مهــربـان بـا مـن

از ازل ســری دارم تـــا ابـد ثـنــــاگـویـــان
بُتِّ موبــدان بـا تـو سُجدِ کـاهـنـان بــا من

در ندای آن اعجاز٬ سِحْرِ ساحران گم شد
چوب آسمـان بــا تـو رام سـاحـران بـا من

گرچه طـفـل پاییزم٬ بــالِ بی پــری دارم
راه بی کران بـا تـو شـور سـاربـان بـا من

در پـناه گیسویی دُرّ و گوهـری گم شــد
روگرفـتـگی بـا تـو آه عـاشقــان بـــا من

در جهـان من هستی٬ در کـنـار دیـگـرها
مستی جهان با تـو جام شـوکـران با من

برق چشم هایت را ابـر آسمـان فهـمید
چشم آهوان با تو اشک آسمـان بـا من

موج سایـه بان با تو غنچه ی لبـان بـا تـو
زلف و ابـروان بـا تو شعرِ شاعران بـا من

محسن شمسی
تقدیم به TO

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...