خاطرات مدرسه

مسابقه دو و میدانی

جمعه ، 26 دی 1393 ، 11:57

دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.

(نظرات)

 

 

چهارشنبه ، 7 اسفند 1392 ،18:52

دلنوشته: قبلا گفته بودم یکی از ساعت های دوست داشتنی دوران دبیرستان من ساعت روان شناسی و کلاس آقای حیدری بود.

استرسی که از همون اوایل شروع مدرسه برای کنفرانس داشتیم و البته استرسی که روز ارائه ی کنفرانس چند برابر میشد، یکی از تجربه های جدیدی بود که هممون باهاش دست و پنجه نرم می کردیم. می دونستیم که این یه تجربه ی جدیده که البته برای هممون لازمه و من هم از این قاعده مستثنی نمیشدم.

اما خاطره ای که میخوام بگم مربوط به هیچکدوم از کنفرانس ها نیست. اون روز فرصت خوبی بود که استعدادم رو نشون بدم. موضوع درس اون روز قدرت ذهن آدم ها، میزان تخیل و البته مدت زمانی بود که برای بوجود آوردن یک تخیل ذهنی نیاز داریم. آقای حیدری عرض میکردن که قدرت ذهنی افراد مختلف متفاوته و برای نشون دادنش قرار شد همه ی ما چند سطر در مورد صندلی مطلب بنویسیم که البته فقط ده دقیقه برای نوشتن فرصت داشتیم.

شروع به نوشتن کردیم. شاید برای اونهایی که کلاس های انسانی رو تجربه نکردن شوری که توی این لحظه ها ایجاد میشه قابل تصور نباشه. یکی بی هیچ دلیلی میخواد رو دست بغل دستیش تقلب کنه و یکی دیگه از بقیه میخواد که یه چیزی براش بنویسن و البته کلاسی که کمتر کسی روی صندلی خودش نشسته و اکثر بچه ها از جاشون بلند شدن و تو کلاس راه میرن. و معلمی که این رو یه مسأله ی خیلی عادی میدونه.

من جزء آخرین نفراتی بودم که برگم رو تحویل میدادم. دو سه تا هم موندن که آقای حیدری اونا رو به زور از برگشون جدا کرد و برگه رو ازشون گرفت. تعداد کلاس ما بیست و یک نفر بود.

نوبت خوندن نوشته ها رسید و باز جو خاص و دوست داشتنی کلاس های انسانی. آقای حیدری اسم صاحب نوشته ها رو نمی خوند و ما خودمون حدس میزدیم و این جوِ کلاس رو قشنگ تر کرده بود. واقعا خیلی ها رو درست حدس می زدیم و این نشون میداد توی این دو سال چقدر به هم نزدیک شده بودیم. اون هایی که حدس هامون اشتباه بود هم، توی حدسای دوم یا حداکثر سوم درست از آب در می اومد.

برام مهم نبود که بهترین نوشته مال من باشه ولی دوست داشتم از بقیه خاص تر بنویسم. یادمه از زبان خود صندلی و روزای سختی که توی تابستون بهش گذشته و روز بازگشایی مدارس و اول مهر نوشتم. از اینکه چهار ماه سکوت محض و خاکی که روی صندلی ها نشسته بود و حتی نبودن بچه های شلوغ کلاس خیلی دلتنگش کرده بود.

آقای حیدری نوشته ها رو میخوند و ما هم با کلی شوخی و مزاح، نویسنده ی نوشته رو حدس میزدیم. قرار بود سه نوشته به عنوان بهترین نوشته ها انتخاب بشه و از بین اونها به یه نوشته برسیم. بعضی از نوشته ها واقعا فاجعه بود، من رو یاد درس جمله سازی اول و دوم دبستان می نداختن و البته بیشتر نوشته ها که سطح متوسطی داشتن. سه نوشته انتخاب شد که البته بعد از حدس بچه ها، آقای حیدری اسم اون سه دانش آموز رو نخوند تا مسابقه تموم بشه. نوشته های خوب با رأی شفاهی خود بچه ها انتخاب میشد. سه تا برگه مونده بود که یکیش رو یادم نیست، یکیش متعلق به احمد و یکی هم متعلق به من بود. با رأی بچه ها از بین اون سه مطلب، نوشته ی من انتخاب شد و البته همه ی بچه ها بدون استثناء حدس میزدن که این نوشته مال محسنه. نظر آقای حیدری هم غیر از این نبود. محسن شمسی. اون روز برای من روز مهمی بود. چون نوشتن همیشه برام مهم بوده. من واقعا خوشحال بودم...

(نظرات)

 


 

یه خاطره شیرین
چهارشنبه ، 1 آبان 1392 ، 11:09

دلنوشته: آقای سلمان پور معلم درس عربیمون بود، سال اول و دوم دبیرستان. آقای سلمان پور بین معلم هامون یه شخصیت خاص داشت. متفاوت بود، جوون بود و از نظر اخلاقی به ما نزدیکتر. بعضی وقتا ترشرو بود، اما خود ایشون هم بعد از یه کم جدی نشون دادن خودش خندش می گرفت. نمی تونم بگم اینکه همه ی ما درس عربی ضعیف هستیم تقصیر معلمه، اما به هر حال بی تقصیر هم نمی تونه باشه. تا حدودی شیوه ی آموزشی خود کتاب، یه بخش کم کاری دانش آموز و تا حدودی هم نقش معلم تأثیر گذاره. فکر کنم این جوری به عدالت نزدیکتر باشیم.

سال دوم سال جالبی بود. من دو بار تغییر رشته داده بودم. از ریاضی و اون جو خشک وحشتناک به برق و بعد از اونجا به انسانی و البته دلیل هیچ کدومم درسی نبود و دلایل مفصلی داره که باید یه وقت کامل تر توضیح بدم. به طور خلاصه اینکه باید جایی می بودم که از درس خوندن لذت ببرم و این کارو هم کردم.

دو روز قبل از امتحانات نوبت اول بود که به کلاس اضافه شدم. امتحان اول دین و زندگی بود و بعد جامعه شناسی. کتاب دین و زندگی بین همه ی رشته ها مشترک بود، اما جامعه شناسی یه کتاب تخصصی رشته ی انسانی و حتی تا اون زمان ندیده بودمش. کتابفروشیا کتاباشون رو پس فرستاده بودن و به هرجا سر زدم کتاب پیدا نکردم و مجبور شدم از کتاب چند سال قبل آبجیم استفاده کنم.

اون روز رو خوب یادمه، روز اولی بود که رسما به کلاس انسانی اومدم. زنگ عربی بود و آقای سلمان پور درسای نوبت اول رو برای بچه ها مرور می کرد. جلسه ی اولم بود و هیچی از کتاب عربی نمی دونستم. یه کتاب سخت و حجیم و بدقلق. از رشته ای که کل سال فقط پنج تا درس عربی داشت و هر نوبت دو و نیم درس به رشته ای نقل مکان کرده بودم که یکی از دروس اصلیش عربی بود و باید چیزی بیش از صد و پنجاه صفحش رو می خوندیم. اما با همه ی این تفاسیر من فرصت گوش دادن به توضیحات آقای سلمان پور رو نداشتم.

چهار روز بعد امتحان جامعه شناسی داشتیم. کتاب یکی از بچه ها رو برداشتم و توی نیمکت گذاشتم که آقای سلمان پور نبینه و مشغول نوشتن سؤالات متنی شدم که آقای قائدی معلم درس جامعه شناسی بهشون داده بود. آقای سلمان پور زیر چشمی چند بار بهم نگاه می کرد اما چیزی نمی گفت، تا اینکه یه دفعه برگشت، بهم خیره شد و پرسید آقای شمسی چیکار می کنی؟ و من توضیح دادم که مجبورم این کارو بکنم. ایشون قانع نشدن و با عصبانیت گفتن: میخوای همین درس عربیت رو بیفتی و نمره نیاری؟ سری تکون دادم، کتابامو بستم و سرم رو پایین انداختم. و آقای سلمان پور درس رو ادامه داد. برای جلسه ی اول فاجعه بود ولی این اجتناب ناپذیر بود.

حالا کارم سخت تر شده بود و درس عربی هم به یکی از دغدغه هام تبدیل شده بود. هم بخاطر حجیم بودن، پیچیده بودن و تخصصی بودنش و هم حالا یه رو کم کنی بین دو تا آدم مغرور.
می دونم باورش سخته اما درس جامعه شناسی رو نوزده و هفتاد و پنج گرفتم که به لطف آقای قائدی شدم بیست، اما می دونستم درس عربی چقدر می تونه متفاوت باشه. چند روز بعد امتحان عربی هم برگزار شد و روز موعود فرا رسید. آقای سلمان پور با نمره هامون اومدن سر کلاس و روی صندلی خودشون نشست. حواسم جای دیگه ای بود که آقای سلمان پور با اسم کوچیک صدام کرد و گفت: محسن؟! و من جواب دادم بله؟ و ایشون فرمودن: آفرین. تعجب کرده بودم. و بعد ادامه دادن که گرفتی چهارده و هفتاد و پنج و کلی ازم تعریف کرد و البته خیلی بد و بیراه و تأسف برای نُه نفری که چهار ماه توی کلاس بودن و نمره ی زیر دَه گرفته بودن.

می دونم که آقای سلمان پور همیشه حس خوبی بهم داشتن و البته گاهی اوقات این یه حس متقابل بود، مخصوصا بیرون از محیط مدرسه. ایشالله هرجا هستن خوب و خوش و سلامت باشن.

تاریخ اصل نوشته: 18شهریور ماه 1392 ساعت 23:17دقیقه

(نظرات) 

 


یک سال استثنایی

پنجشنبه ، 4 مهر 1392 ، 19:36

دلنوشته: سال سوم دبیرستان سال متفاوتی برای همه ی ما بود. شاید بجز مدیر و معاونان مدرسه هرکس دیگه ای ما رو از دور تماشا می کرد از دیدن ما و از بودن کنار ما لذت می برد. فکر می کنم مهم ترین ویژگی و بزرگ ترین دارایی یک نوجوان انرژی فوق العاده ای هست که داره. و به نظر من اکثر بچه های کلاس تونسته بودیم این انرژی رو مثبت ساطع کنیم...

محمد ارشدی یه سرگروه و یه نقطه ی محوری خوب برای هممون بود تا هرکدوممون رو متعادل تر کنه. محمد یه الگوی کامل برای این روزهای منم هست. من فقط سه چهار ساله بخاطر یه سری از مشکلات خودساخته از درس دور شدم و نتونستم انتظارات خودم از خودم رو برآورده کنم اما محمد تا اول دبیرستان شاید یک بار هم در حد استاندارد مورد نظر من درس نخونده بود. محمد برای من یه الگوی خیلی موفق در تغییر شیوه ی درس خوندن و البته زندگی بوده و هست. به قول عادل فردوسی پور: یه بازگشت رؤیایی...

مهدی سورغالی، یه پسر باهوش و شوخ و بامزه که البته بعضی وقتا برای من به یه خل و چل نزدیک میشد. اعتراف می کنم با اینکه یه بار خیلی حرصم رو درآورد اما خل بودنش رو دوست داشتم. یه نمونه اینکه بعد از تعطیلات تاسوعا و عاشورا که اتفاقات مختلفی می تونه برای آدما جلب توجه کنه بیاد و بزنه رو شونت و زیر لب بسم الله بسم الله بگه و این جوری مثلا ادای مردمی رو در بیاره که طبق رسم و رسوم ما لامردیا شب تاسوعا میرن سر قبرستون.

محتشم بچه ی جالبی بود. برای دشمن هاش خیلی ترسناک بود، چون می تونست هر روز با تیکه هاش یا حتی با لبخندها و بلند خندیدن هاش اونها رو تحقیر و عصبانی کنه و البته یک دوست جالب برای دوستاش. من این افتخار رو داشتم که سال سوم دبیرستان دوست محتشم باشم.

یا علیرضا راهنما. آرامش عجیبی که علی داشت بعضی وقتا اعصاب خوردکن میشد. اون می تونست در آرامش کامل بقیه رو عصبانی کنه و اینکه خودش در همون حال لبخند بزنه. خوب یادمه چقدر کم عصبانی میشد. راستش توی شروع همکلاس شدنمون فکر نمی کردم بتونم به این راحتی باهاش ارتباط برقرار کنم، اما این اتفاق واقعا افتاد.

یا مجید محسنی. مجید فوق العاده بود و باز میشه گفت فقط و فقط سال سوم بامزه ترین بچه ی کلاس. هنوز یادمه وقتی تو ماه محرم صداش رو با موبایل ضبط کردم و بعد برا بچه ها گذاشتم، هیشکی باورش نمی شد این آقای آهنگران نباشه. مرا اسب سفیدی بود روزی... بگو اسب سفیدم را که دزدیده... امیدم را امیدم را امیدم... یادش بخیر مجید.

علی جوکار یه اعصاب خوردکن عجیب و غریب بود. من رو بارها با بعضی کارهای بدشکلش عصبانی کرد. شوخی هایی می کرد که آدم می تونست ازش متنفر باشه، سر کلاس بی نظمی هایی می کرد که هر معلمی رو عصبانی می کرد، ولی همین علی وقتی می خواستیم کلاس رو تعطیل کنیم همه راضی میشدن الا این. ضعیف مغز و بعضی وقتا بی نهایت مظلوم. آقای نگین تاجی هر روز این رو در وصفش می خوند که: سفید سفیدش صد تومن، سرخ و سفید سیصد تومن، حالا که رسید به سبزه، هرچی بگی می ارزه. این رو حتما می خوام بگم که مسئولیت پذیرترین روز زندگی علی روز فینال مسابقات بین کلاسی بود. علی اون روز فوق العاده بود و تمرکز زیادی برای قهرمانی و خوشحال کردن هممون داشت.

اگه بخوام در مورد عامو (وحید دهدارزاده) صحبت کنم نمیشه از اسماعیل (علیزاده) اسم نبرم. عامو یه پدیده بود، واقعا پدیده. اوایل سال من شده بودم بهترین دوست وحید و وحید بدترین دوست که چه عرض کنم بدترین همکلاس برای من. غیر قابل تحمل شده بود برام. دست عامو وحشتناک کار می کرد، تو دهنم، تو چشام، تو موهام. عامو ولم کن تو رو خدا... و فوق العاده اینکه این عادت عجیب و غریب متحرک بودنش رو من ترکش دادم و بعدها وحید شد یکی از دوستان خوب من. وحید و اسماعیل دوستای خوبی برای همدیگه بودن و من هنوزم فکر می کنم با توجه به اخلاق و رفتارشون می تونن دوستای خوبی برای هم باشن.

یا همین علی خودمون، علی مظفری. بچه ای که سال پنجم دبستان بی هیچ دلیلی و شاید فقط بخاطر مغرور بودن دوران بچگیم باهاش قهر کردم و از اون جایی که دیگه توی یه مدرسه نبودیم و ارتباطی نداشتیم آشتی کردنمون تا سال سوم دبیرستان به تأخیر افتاد. سال سوم اون اوایل حتی هیچ کس نفهمید ما با هم قهر بودیم، چون سلام می کردیم به هم و البته کم کم رومون هم باز شد و کامل با هم حرف می زدیم. علی کسی بود که باعث میشد من دوباره عاشق درس ریاضی بشم. درسی که آقای علیزاده کاری کرده بود ازش متنفر باشم، علی شاید تو سه چهار جلسه قبل امتحان، من رو به هفده هجده می رسوند. اگه بخوام علی رو در یک جمله خلاصه کنم اینکه علی یه پسر پاک بود و هنوزم هست. من هنوزم خیلی با علی راحتم.

و دیگه همه بچه ها. حسین (آشوبی) و محمد رضایی و احمد... وای احمد (قائدی) یه سورپرایز بود. تنها کسی که می تونست فقط پنج دقیقه قبل امتحان دو تا سؤال بهت نشون بده و ادعا کنه مهمه و حتما تو امتحان میاد و بعد همین اتفاق بیفته و این در حالی بود که ما تا حالا اصلا اون سؤال رو تو کتاب ندیده بودیم. احمد یه آرشیو نمونه سؤال کامل از ده سال دانش آموز روستای میرحسنی داشت که همشون بدون استثنا انسانی خونده بودن.

و البته مرتضی. بچه ای که قبل از امتحان یه هنر احمقانه داشت. به عمد سؤالات سخت ازت می پرسید تا استرس امتحانت رو چند برابر کنه و هرچی خواهش می کردی ادامه نده این کارو ادامه می داد. مرتضی یه کُری خون حرفه ای هم بود. اگه پرسپولیس بازی دربی پایتخت رو می برد فرداش یه جوری برا پرسپولیسیا کری می خوند که همه فکر می کردن استقلال بازی رو چهار هیچ برده. چه زود گذشت مرتضی. باورت میشه از اول دبستان، ما بجز یه چند ماه سال دوم دبستان، بقیش رو با هم بودیم؟

و در آخر حیفم میاد از علی صداقت نگم. اگه احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سوم نبود، علی صداقت حتما یه معجزه بود. توی خنگی بد با بعضیای دیگه کورس گذاشته بود. یه مثال اینکه وقتی آقای پیرایش ازش پرسید گلستان سعدی (با تأکید به تعلق گلستان به سعدی) از کیه؟ شروع کرد به فکر کردن و وقتی دید بچه ها دارن می خندن گفت از حافظ؟ و در حالی که کلاس به سرحد انفجار رسیده بود، گفت: نه نه از مولوی؟ این یعنی عمق یک فاجعه. علی سال دوم برخلاف من که دو روز قبل از امتحانات نوبت اول به کلاس انسانی اومدم، چند روز بعد از امتحانات به کلاس اضافه شد و البته از اول هم انسانی می خوند و تغییر رشته نداده بود. از شیراز برگشته بود و توی حال و هوای دیگه ای بود. انقدر می گفت چی چی و بچه ها در جوابش می گفتن داوینچی که این اسمه روش موند.

ما یه کلاس فوق العاده بودیم، حتی اگه آقای حسن زاده و همکارانشون این رو قبول نداشته باشن.

(نظرات)

 


کلاس فلسفه و منطق

شنبه ، 9 شهریور 1392 ، 17:03

دلنوشته: آقای خسروی معلمی بود که من باهاش راحت نبودم. آقای خسروی معلم دروس زبان فارسی، فلسفه و منطق و ادبیاتمون بودن و من توی این ساعت ها مثل بقیه کلاس ها نبودم. البته این نبود که از ایشون بدم بیاد، ولی به هر حال حس خوبی هم نداشتم. شاید اصلی ترین دلیلش این بود که آقای خسروی با همه ی دانش آموزا شوخی میکردن، تا جایی که گاهی وقتا این شوخی به استهزاء و مسخره کردن می رسید اما موقع شوخی ما بچه ها، خیلی زود عصبی میشد و از کوره در میرفت، با کوچک ترین تیکه ای عصبانی میشد و حتی ما رو تنبیه میکرد، گرچه این اتفاق هیچ وقت برای من به عنوان یکی از بچه مثبت های کلاس نیفتاد، اما انتظار داشتم که رابطه ی ما ضمن حفظ احترام مقام معلم دو طرفه باشه، مثل کلاس آقایونی مثل هنرپیشه، نگین تاجی، حیدری و یا آقای انصاری. به طور خلاصه اینکه به قول ما بچه ها ایشون جنبه ی شوخی نداشت، میزد زیر میز و دعوا می کرد.

برنامه ی درسی نوبت دوم ما خیلی شلوغ شده بود و هر روز باید چند تا امتحان به اصطلاح مستمر میدادیم. سال سوم بود و هرچه به امتحانات نهایی نزدیک تر می شدیم، فشار درس ها هم بیشتر میشد. حالا شما این رو بذارید کنار اینکه مجبور بودیم روزهای سه شنبه برای درس فلسفه و منطق بخاطر پر بودن ساعت برنامه ی صبح، عصر هم بریم مدرسه.

تا اینکه یه روز از همین سه شنبه ها طبق برنامه ای که از قبل تعیین شده بود، صبح دو تا امتحان داشتیم و آقای خسروی هم برای همون روز عصر یه امتحان گذاشت. و این یعنی ما باید توی یه روز سه تا امتحان می دادیم. روز امتحان فرا رسید و من هرجور شده دو تا امتحان صبح رو خوندم و اتفاقا امتحانام رو هم خیلی خوب دادم. ولی هیچ فرصتی برای امتحان فلسفه و منطق نموند. البته از قبل با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که امتحان عصر رو هر جور شده لغو کنیم.

عصر شد و لحظه ی شروع کلاس فلسفه و منطق. آقای خسروی وارد کلاس شد. قبل از اینکه ایشون حرفی از امتحان بزنه، من به عنوان نماینده ی بچه ها به ایشون گفتم: ما صبح دو تا امتحان داشتیم و هیچ کدوممون برای امتحان عصر آماده نیستیم و امتحان نگیرید. آقای خسروی هم بدون هیچ پرسشی فرمودن که تو غلط میکنی و بچه های کلاس هم همین طور و من هم امتحان میگیرم.  این لفظ صحبت کردن، هیچ شبیه فلسفه یا منطق نبود. جوابی ندادم و ساکت شدم.

با این لحن آقای خسروی بچه ها دیگه اعتراضی نکردن و امتحان برگزار شد. بعد از اون اتفاق من که بچه ی پر سر و صدایی بودم تا چند هفته سر کلاس ایشون هیچ حرفی نمی زدم و کاملا ساکت بودم. حتی با دوستامم توی ساعت های درس ایشون حرف نمی زدم و مثلا قهر بودم و این جوری اعتراضم رو بهشون نشون می دادم. تا اینکه یه روز آقای خسروی به یکی از بچه ها تیکه ای پروند و همه خندیدن. اما من با همون ژست جدی و شایدم اخمو فقط جلوم رو نگاه میکردم.

فکر نمی کردم آقای خسروی توی این مدت متوجه رفتارهای من شده باشه. یوهویی آقای خسروی گفت: آقای شمسی حالا من یه چیزی گفتم به شما. شما هم از همون روز به بعد هی سرخ و زرد میشی و تو کلاس هیچی نمیگی. منم جواب دادم که نه و اصلا یادم نیست در چه موردی حرف می زنید و مثلا خودم رو به اون راه زدم. اونجا بود که یه جورایی با هم آشتی کردیم و من دوباره شدم همون بچه ی شوخ و شلوغ همیشگی.

(نظرات)

 


 کلاس جغرافیا

سه شنبه ، 14 شهریور 1391 ، 16:12

دلنوشته: چه روزای خوبی بود اون روزا، آقای نگین تاجی یکی از اون معلم های خیلی آقای(جنتلمن) ما بود. سال سوم دبیرستان، درس جغرافیا.

یادمه روز اولی که با آقای نگین تاجی کلاس داشتیم کلی ما رو ترسوند و به قول خودش زهر چشم سختی ازمون گرفت. سال اولی بود که وارد ساختمون جدید دبیرستان شهید بهشتی شده بودیم و کلاس ما طبقه دوم ته راهرو بود، خیلی مصمم می گفت اگه کسی بخواد توی کلاس من شیطنت کنه با تی پا از همین پنجره می ندازمش پایین و انگار واقعا هم جدی می گفت. ایشون جزء معلمای غیر بومی بودن که البته با ازدواج در لامرد دیگه بومی شده بودن و سال های طولانی هست که اینجا تدریس می کنن.

اما همین آقای نگین تاجی بعدها شد یکی از بهترین معلم های ما در طول اون سال. ایشون عادت داشت وقت استراحتی که بهمون می داد بین صندلی بچه ها قدم بزنه و باهامون حرف میزد و با همون شوخ طبعی یه پس گردنی هم به یکی از افراد همون جمع میزد و خلاصه حسابی می گفتیم و می خندیدیم.

یه روز که اومد سراغ ما انگار نوبت من شده بود که یکی از پس گردنی هاش رو بچشم. همین که دستشو برد بالا یوهویی برق رفت و کولر کلاس خاموش شد، آقای نگین تاجی دستشو آروم آورد پایین و منو نوازش کرد و گفت نازی نازی و همه ی بچه های کلاس خندیدیم، بچه ها که رفته بودن بیرون خبر آوردن که ترانس برق سر خیابون مدرسه کامل نابود شده و سیم های برق دور و برش هم سوخته بود. آقای نگین تاجی گفت چیکار کردی بچه؟ تو سید نیستی؟ و از اون روز به بعد هر روز می اومد پشت سر من و من رو نوازش می کرد که مثلا برق نره.

(نظرات)

نقدی بر سخنان دکتر صادق زیباکلام/2
نوشته شده توسط محسن شمسی   
پنجشنبه ، 31 ارديبهشت 1394 ، 10:12
دلنوشته- محسن شمسی: آقای زیباکلام در مناظرات و سخنرانی های خود ادعاهایی را مطرح و مدام بر آنها پافشاری می کنند. گرچه طی سالیان متمادی ادعاهای ایشان برخلاف واقعیت بوده و پیش بینی های ایشان معمولا اشتباه از آب درآمده. آخرین ادعای ایشان نیز تخمین رأی پایین و حداکثر دو میلیونی آقای روحانی در صورت کاندیداتوری ایشان بود که این روزها با مطرح کردن ادعاهایی دیگر نظیر حمایت اصلاح طلبان و انصراف آقای عارف و... سعی در توجیه یا فراموش شدن تحلیل های اشتباه خود دارند. متن پیش رو بخش دوم پاسخ به سخنان ایشان در چند ماهه اخیر است.(بخش اول)
ایشان در مناظره ای با حضور حجت الاسلام نبویان، برای انقلاب اهداف تعریف می کند و اهداف "امروز" خود را بنام اهداف مردم در انقلاب سال 57 مطرح میکند. ایشان اهداف انقلاب را آزادی مطبوعات و آزادی تشکل های سیاسی و نبود زندانی سیاسی، انتخابات آزاد و حاکمیت قانون برمی شمرد. براستی اگر همین امروز یک نظرسنجی صورت پذیرد، چند درصد مردم ایران در صدر اهداف خود چنین اهدافی را انتخاب خواهند کرد؟ اصولا چند درصد مردم جزء احزاب و تشکل های سیاسی هستند و چند درصد مردم ایران مطبوعات مورد ادعای ایشان را مطالعه می کنند؟ هر چند می توان در مورد تک تک این اهداف بحث کرد و گفته های ریاکارانه ایشان در مورد حاکمیت قانون و آزادی انتخابات را با عمل سیاسی شان مقایسه و آن را به چالش کشید و ده ها سوال در مورد شورش ایشان و همفکرانشان بر علیه قانون و جمهوریت مطرح کرد اما گذشته از آن، چگونه می توان شعارهایی نظیر استکبارستیزی، استقلال و مبارزه با ظلم و حمایت از مظلوم را از اهداف انقلاب پاک کرد؟ ایشان که انقلاب را دیده و درک کرده چگونه می تواند این واقعیات بدیهی دوران انقلاب را انکار کند و اهداف گروهی، آن هم اهداف گروهی امروز خود و گروهش را بجای اهداف مردم انقلابی ایران بنشاند؟ ایشان حتی خود نیز در گذشته به این اذعان کرده که در ابتدای انقلاب به گونه ای دیگر فکر می کرده و امروز نظرات دیگری دارد و این بارزترین اعتراف به این است که اهداف انقلاب تغییر نکرده بلکه ایشان و همفکران ایشانند که تغییر مسیر داده و راه دیگری را پیموده اند. اگر مردم برای دغدغه های مطرح شده توسط ایشان انقلاب کرده بودند، بهتر نبود رهبران خود را از بین ملی مذهبی ها و دوستان مهندس بازرگان انتخاب می کردند تا از شر به اصطلاح تندروی حکومت دینی در امان می ماندند؟
 
چگونه است که ایشان تسخیر سفارت آمریکا را تندروی و عامل تمام بدبختی های ملت ایران پس از آن می دانند و نظر و رای و شور و شعف آن روزهای مردم را سانسور می کند، اما به یکباره در تحلیلی غیرعلمی و بی مبنا که به واقع شایسته یک استاد علوم سیاسی یکی از دانشگاه های برتر ایران نیست، از شور و شعف ایجاد شده بین مردم پس از توافق لوزان سخن می گویند؟ چگونه می توان عقیده واضح و شور و شعف مردم که احتمالا نظر خود ایشان در آن زمان نیز همین بوده را در مورد تسخیر سفارت آمریکا نادیده گرفت و آن را اشتباه قلمداد کرد اما امروز ریاکارانه و بدون سند از عقیده مردم سخن گفت؟ آیا این دوگانگی ها و سخن از رای و نظر مردم راندن ها یک شعار عوامانه و پوپولیستی نیست؟
ادامه دارد...
 
نقدی بر سخنان دکتر صادق زیباکلام/1
نوشته شده توسط محسن شمسی   
شنبه ، 26 ارديبهشت 1394 ، 12:51
دلنوشته- محسن شمسی: آقای زیباکلام در مناظرات و سخنرانی های خود ادعاهایی را مطرح و مدام بر آنها پافشاری می کنند. گرچه طی سالیان متمادی ادعاهای ایشان برخلاف واقعیت بوده و پیش بینی های ایشان معمولا اشتباه از آب درآمده. آخرین ادعای ایشان نیز تخمین رأی پایین و حداکثر دو میلیونی آقای روحانی در صورت کاندیداتوری ایشان بود که این روزها با مطرح کردن ادعاهایی دیگر نظیر حمایت اصلاح طلبان و انصراف آقای عارف و... سعی در توجیه یا فراموش شدن تحلیل های اشتباه خود دارند. متن پیش رو پاسخی به سخنان ایشان در چند ماهه اخیر است:
آقای زیباکلام همواره گروهی را اصولگرایان تندرو خطاب می کند و بر آنها میتازد که آنان منافع سیاسی و حزبی را به منافع ملی ترجیح می دهند و منافع امروز حزب و گروه آنان را نیز در آمریکا ستیزی می داند. این نوع نگاه را می توان از چند جهت بررسی کرد. ابتدا اینکه ایشان یقینا می دانند بیشترین آراء کسب شده در یک انتخابات آزاد در تاریخ انقلاب اسلامی به میزان 24 میلیون از آن گروهی بوده که او آنان را اصولگرایان تندرو خطاب می کند و اتفاقا یکی از دلایل مهم نپذیرفتن نتایج انتخابات و رأی مردم در انتخابات سال 1388 همین نکته است. و اگر آنان تسلیم رأی مردم در انتخابات سال 88 شوند بسیاری از ادعاهای چند دهه ای آنان فرو می ریزد.
نکته مهم دیگر اینکه بنظر می رسد ایشان به اشتباه از کلمه "منافع" حزبی به جای "عقاید" حزبی استفاده می کند که در سیاست یک امر کاملا پذیرفته شده است. گروهی که ایشان آنان را اصولگرای تندرو خطاب می کند عقیده دارد منافع ملت در بسط اندیشه اسلام ناب محمدی نهفته است و همواره در این راه تبلیغ کرده است. این اندیشه برخلاف نظرات آقای زیباکلام معتقد است ما در هر عرصه ای که مقاومت کرده اییم پیشرفت کرده اییم. این تفکر عقیده دارد ما هر زمان طبق الگوهای انقلابی خود پیش رفته اییم پیشرفت کرده اییم. مثال های ایشان نیز از حوزه های دفاعی و نظامی، هوافضا، هسته ای و سلول های بنیادی است که اگر به تاریخچه و چگونگی شکل گیری و پیشرفت هریک از این علوم در کشور مراجعه شود، خواهیم دید که انسان های مؤمن و معتقد به آرمان های انقلاب و با شعار ما می توانیم این علوم را به پیش برده اند. این تفکر معتقد است امروزه قدرت سیاست خارجی و چانه زنی ما نیز مدیون قدرت تولید شده ناشی از اندیشه مقاومت است و این تفکر است که ما را به قدرت اول منطقه تبدیل کرده و حضور و حمایت ما از مظلومین در لبنان و فلسطین و سوریه و یمن و عراق است که به ما قدرت بخشیده و نه میز مذاکره و قراردادهای گلستان و ترکمنچای و الجزایر و سعدآباد و ژنو و لوزان. و با توجه به این گزاره ها خواستار بسط چنین تفکری در تمام عرصه هاست.
اگر بخواهیم تعریف دقیقی از منافع گروهی ارائه دهیم، اتفاقا بهترین مثال ها تفکرات ایشان و امثال ایشان است که به منافع ملی صدمه وارد کرده است. آیا آقای زیباکلام نمی دانند بزرگترین و کوچک ترین قدرت های اقتصادی کشور در دست چه گروه های سیاسی و اقتصادی در کشور است؟ آیا ایشان نمی دانند بیشترین قدرت اقتصادی کشور در دست حزب دولت ساخته و به اصطلاح اصلاح طلبانه کارگزاران سازندگی است و در این مقایسه کمترین قدرت در دست اصولگرایانی است که او آنان را اصولگرایان تندرو خطاب می کند؟
چگونه می توان ریاکارانه از منافع ملت سخن گفت و گروهی را به دنبال کردن منافع حزبی متهم کرد و در عین حال برای رسیدن به مقاصد خود که آن را دموکراسی خواهی تعریف می کنند، با دیکتاتورترین سیاست مدار تاریخ جمهوری اسلامی به اعتراف خودشان همصدا شد؟ و ایشان را بدلیل هم کاسه شدن در منافع گروهی و حزبی و هم رأی بودن در موضوع رابطه با غرب، قهرمان خطاب کرد؟ براستی آیا ایشان مشی آقای هاشمی رفسنجانی در مورد دموکراسی و آزادی عقیده و بیان را نمی دانند یا اینکه بدلیل منافع گروهی، خود را به تغافل زده و در حال دوشیدن و دوشیده شدن هستند؟
سخن دیگر اینکه چرا ایشان در فتنه سال 88 منافع و رأی ملت را زیر چکمه های حزبی و جناحی خود له کرده بودند؟ به واقع آیا ایشان تأثیر اغتشاشات، بی ثباتی ها و شورش علیه جمهوریت در انتخابات سال 88 بر منافع ملت و افزایش تحریم و فشار ظالمانه غرب علیه مردم ایران را نفی می کنند که امروزه از منافع ملت سخن می گویند؟
ادامه دارد...
 
بازخوانی کتاب خاطرات هسته ای روحانی/۱
نوشته شده توسط رجانیوز   
شنبه ، 5 ارديبهشت 1394 ، 22:55
مقصر اصلی ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت چه کسی است؟
 
گروه تاریخ- رجانیوزتاکنون کتاب ها و اسناد مختلفی درباره پرونده هسته ای جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است اما بدون تردید در میان همه آنها، کتاب خاطرات هسته ای حسن روحانی تحت عنوان «امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای» اهمیت ویژه ای دارد.
 
به گزارش رجانیوز، این کتاب اگرچه با هدف دفاع از عملکرد دو سال دیپلماسی دولت اصلاحات در پرونده هسته ای و مذاکرات با سه کشور اروپایی نوشته شده است اما به نظر می رسد زمانی که سال ۹۱ این کتاب منتشر شد، هیچ گاه نویسنده آن تصور نمی کرد یک سال بعد در قامت رییس جمهور کشور قرار گیرد و جالب تر اینکه همان مشی سالهای ۸۲ تا ۸۴ را در عرصه دیپلماتیک تکرار کند.
 شاید اگر آقای روحانی در آن برهه می دانست که قرار است تاریخ باز هم تکرار شود، اقدام به انتشار این کتاب نمی کرد یا لااقل از انتشار بخش های قابل توجهی از این کتاب صرف نظر می کرد اما تقدیر روزگار بر این بود که یک سال بعد از انتشار کتاب امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای، وی سکان مدیریت کشور را به دست گیرد و از قضای روزگار، همین کتاب تبدیل به یک منبع معتبر برای نقد عملکرد دولت یازدهم و تکرار اشتباهات گذشته شود.
 در همین راستا، جهت بازخوانی تاریخ و تبیین این موضوع که درمذاکرات ژنو و لوزان نیز بسیاری از اشتباهات مذاکرات سعدآباد، بروکسل و پاریس در حال تکرار و همان مسیر ناکام در عرصه دیپلماسی در انتظار مردم و دولت است، رجانیوز طی سلسله گزارش هایی به بازخوانی مهم ترین بخشهای این کتاب می پردازد. 
در بخش نخست از این سلسله گزارش ها به بررسی پاسخ به یک شبهه پرتکرار می پردازیم و آن اینکه چه اتفاقی افتاد که پرونده هسته ای جمهوری اسلامی ایران به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع شد؟ 
 
روضه های شبانه ام - بازنشر
نوشته شده توسط محسن شمسی   
جمعه ، 15 اسفند 1393 ، 14:24

دلنوشته: تاریخ را خداوند بهانه ی ماندگاری تو کرده است تا شما بمانی برای ما. نمی دانم گناه تو چه بود فاطمه؟ نمی دانم گناه تو فرزند محمد(ص) بودن بود و یا همسر با وفای علی(ع) بودن.

بگذار بگویند این جباران روزگار. بگذار بگویند پسرت قربانی خون خواهی دشمنان پدرت شده بود. بگذار بگویند علیِ تو دست مایه ی شوخی پیامبر خدا با مردم شده بود، بگذار بگویند غدیر یک دوستی ساده بود فاطمه. بگذار تاریخ را آن طور که می خواهند بنویسند. اما فاطمه تو را چگونه در تاریخشان ثبت خواهند کرد؟ چگونه به چشم های تو خیره خواهند شد؟ خداوند تمام تاریخ را با چشم هایش دیده است. خداوند تو را مادر مادرها آفریده است.

گیرم که حسین انتقام خشونت محمد بود، اما تو را چه می کنند فاطمه؟ اصلا علی سودای قدرت داشت اما تو را چه می کنند؟ درد پهلوی شکسته ی تو را چگونه آرام می کنند فاطمه؟

یعنی نباید از همه ی بزرگی فاطمه یک قبر بماند برای ما؟ انتظار تا به کی؟ تا کی باید کنار حرم فرزندانت برایت گریه کنیم؟ تا کی باید کربلا را بهانه ی مدینه کنیم؟ تو بگو، به پسرت بگو فاطمه. بگو تا بیاید که جانی نمانده است برای ما. بگو اشک هایمان دریا شده است فاطمه. بگو شاید این جمعه راهت را به ما نشان بدهد، شاید ما را با خودش بر سر مزارت بیاورد.

اصل نوشته: 25 اسفند 1392 ساعت 16:04 دقیقه

 
جنونِ مجنون2
نوشته شده توسط محسن شمسی   
پنجشنبه ، 30 بهمن 1393 ، 14:48
دلنوشته: کوچ اجباری من از عشق به زندگی مدتی است که آغاز شده است. عشق شاید آدم ها را زیباتر جلوه می دهد اما زندگی، مرا ماندگارتر کرده است. زندگی می تواند نگاه تو به همه جا و همه چیز باشد. زندگی می تواند حتی همین خواندن ها و نوشتن ها، رفتن  و آمدن ها و رد شدن ها باشد. مهم تر اینکه زندگی می تواند بگذرد. من زندگی را بخاطر همین گذاشتن و گذشتن هایش دوست دارم.
زندگی کردن مثل گذر زمان می ماند، سخت و آسانش هر دو می گذرد اما عشق همه چیز را مغلوب خودش می کند. تو وقتی نمی توانی دیدنی ها و شنیدنی ها را ببینی و بشنوی و بعد مسیر را راه بروی این یعنی تو بازنده ای و زندگی ات را باخته ای. تو باخته ای اما باید بمانی تا درد ندیدن ها و نشنیدن ها و در راه ماندن ها را، درد عشق را درونت احساس کنی.
تو می بینی اما نمی فهمی. تو راه می روی اما نشسته ای، از راهت بازمانده ای. تخیلِ تو زندگی ات را استثمار کرده و تو باید به جای زندگی کردن او را حس کنی. نفس بکشی، سخت نفس بکشی و تنها خدا را بهانه کنی.
اما زندگی کردن این جوری نیست. زندگی کردن اگر تو دوستش بداری، تو را دوست خواهد داشت، به تو اجازه زندگی کردن خواهد داد و تو می توانی همه چیز را آن گونه که هست ببینی و باورش کنی. می توانی چشم هایت را ببندی و اگر خواب، همسایه ی خداست، خیلی زود مثلا پنج دقیقه بعد پیش خدا باشی. پیش خدا باشی و به عشق کلی بد و بیراه بگویی و فحش بدهی و بعد برای هدیه بزرگ خداوند به تو برای زندگی کردن، در برابر مهربانی خدا سجده کنی و ثناگویش شوی. حتی می توانی در میانه راه اگر عشق راه تو را سد کرد بیدار شوی و دوباره زندگی کنی. اما عشق چیزی میان خواب و بیداری است، بیداری ات خسته از دردهای دلش کمی خواب می خواهد و خواب تو از ترس کابوس هایش تمنای بیداری می کند.
در زندگی کردن تو می توانی فکر کنی، به این فکر کنی که عشق چقدر می تواند دنیای بی پرده ای باشد. آنقدر بی رحم که درون تو را پیش چشم همه عریان کند و تمام نادیدنی های تو را ناخواسته نمایان کند. عشق می تواند ستارالعیوب بودنت را مغلوب خودش کند و تو را رسوا کند. وقتی تو به قلب عشق زده ای، عشق هم به قلب تو می زند و درد قلبت با اشک از چشمانت سرازیر می شود. دردهایم را می بینی؟ اشک هایم را می بینی؟
زندگی گاهی وقت ها مرا خسته می کند اما عشق، زندگیِ مرا خسته کرده است...
اصل نوشته: پنج شنبه 30بهمن 1393 ساعت 12:11 دقیقه
 
مسابقه دو و میدانی
نوشته شده توسط محسن شمسی   
جمعه ، 26 دی 1393 ، 11:57
دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
"این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان"
 
خدای همه چیز
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 10 دی 1393 ، 13:12
دلنوشته: و خداوند شروع به خلقت خلایق کرد. درنگ نکرد، نیندیشید، او خود خدای اندیشه بود. تجربه ای را امتحان نکرد، او خود آفریننده تجربه بود. امتحان را هم او بعدها آفرید.
گرچه قدرتش تمام آفرینش را به خروش وا می داشت اما او خود بی حرکت خروشیدن ها را به نظاره نشسته بود. او در اوج اضطراب زمین مضطرب نشد، او تنها خیره شد. نظاره کرد و بعضی وقت ها فرمان داد. امر کرد و خلقت آفریده شد، امر کرد و خلقت مأمور شد. و بعد، از قدرت خدایی خودش به آفرینش بخشید.
آفرینش را مأمور آفرینشی دیگر کرد، غرایزشان را تنها با آفرینش آرام کرد، در اوج کام جویی هایشان تعدادشان را بی شماره کرد، شمارش نشده مثل خودش، مهار نشده مثل خودش. و بعد خود همه آن ها را مهار کرد.
عالم را شکافت و بزرگ و بزرگترش کرد. آب را آفرید اما چیزی را با هم مخلوط نکرد، او تنها فرمان داد. و در برابر سرکشی هر چیز مرگ آفرید. او ترس را همراه مرگ کرد، بیش و پیش از هر چیز تاریکی را هم او آفریده بود. تا روزی که موجود برگزیده اش را نیافرید مرگ را با ترس مساوی انگاشت. امید را هم او بعدها همراه مرگ کرد، امید را او برای موجود برگزیده اش کنار گذاشته بود.
 
او اما همیشه عادل بود. باد را، طوفان را آفرید و آن را به وزیدن واداشت. و وقتی باد خسته شد، وقتی نای دمیدن نداشت پیش از رکوعش آب آفرید و باد را اینگونه سیراب کرد.
باد نفسی تازه کرد و آب را به حرکت در آورد. در آب دمید، موج ایجاد کرد و بعد طوفان، آب را به تمام زمین گسترانید. و وقتی آب خسته شد پیش از سجودش، قبل از خاک شدنش خاک آفرید. آب را در رحم گرم و تشنه زمین آرام کرد. بخشی را در دل زمین و بخشی را سوارِ بر آن گسترانید.
 
و بعد وقتی سرکشی آب را دید آن را محدود کرد، مخلوق بودنش را به یادش آورد. با کف روی آب که فضا را پراکنده بود آسمان ها را آفرید. هفت آسمان آفرید. یکی اش را نگهبان زمین و شش آسمان بالا را محافظ کهکشان ها کرد. و برای استوار بودنش زمین و آسمان ها را از ستون های متصل به کهکشان ها بی نیاز کرد.
و بعد برای زیبایی آسمانِ زمین، ماه و خورشید و ستاره ها را به او ارزانی داشت. خورشید را برای همه و ماه و ستاره ها را برای زمین آفرید.
 
شرحی بر نهج البلاغه. خطبه یک
تاریخ اصل نوشته: شنبه یک آذر 1393 ساعت 13:34
 
تنها یکی مثل خودت
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 12 آذر 1393 ، 16:28
دلنوشته: سلام بر تو ای کشف نشده، ای خداوندی که کلمات نای ثبت کردن تو را ندارند، تو با آن همه بزرگیت اما نوک مداد نحیف مرا پس نمیزنی وقتی آغوشم دلتنگ تنهایی هایت شده است.
تویی که آن گاه که اراده شمارشت کردم یکی بودی اما آن زمان که مخلوقاتت را به شماره ها سپرده ام شماره ها را از نفس انداخته ای، ای شمارش نشده.
تویی که از موج دریا تا اوج آسمان را تسخیر قدرت خودت کرده ای. تویی که دلتنگی روی ماه را با آه باد فرو نشانده ای و تویی که اوج عظمتت را نثار کوه ها کرده ای اما بعد عظمتش را با نگاهت فرو نشانده ای، او را بنده مطیع خودت کرده ای و این گونه داغ بر دل زمین را آرام کرده ای، استوار مثل خودت اما مطیع مثل همه کرده ای تا تنها خودت خدا بمانی. تنها خودت خدا بمانی چون تو عادلی و در عدالتت بی عدالتی را راه نداده ای.
و من تو را این گونه باور کرده ام، تنها یکی مثل خودت. و تو را اینگونه ستایش کرده ام، تنها یکی مثل خودت. و بعد در برابر عظمتت زانو زده ام و بعد زانوهایم را در بغل فشرده ام و بوسیده ام، و بعد شاید گاهی وقت ها گریه کرده ام، در اوج رو سیاهی مثل خودم سفید مثل تو شده ام، بی رنگ مثل تو شده ام. و بعد برای سوگند به توحیدت همه خدایانم را به زیر کشیده ام و همه شان را از تو خواهش کرده ام، رؤیاهایم را مرور کرده ام، آرزوهایم را شمرده ام و بعد در تو تقسیم کرده ام. نمی دانی چقدر حال خوبی می شود وقتی تمام آرزوهای کوچک من در بزرگی تو تقسیم می شود. آن وقت هاست که تو به آرزوهای من خیره می شوی و من به امید تو. من دعا می کنم و تو استجابتم می کنی. من دست می گیرم و تو دست می گیری.
شرحی بر نهج البلاغه. خطبه یک
تاریخ اصل نوشته: بیست و شش آبان 1393
 
راهِ آه
نوشته شده توسط محسن شمسی   
جمعه ، 2 آبان 1393 ، 17:19

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.

 
کل یوم عاشورا _ بازنشر
نوشته شده توسط محسن شمسی   
پنجشنبه ، 1 آبان 1393 ، 14:41

دلنوشته: می خواهم از دیدنی ها و شاید نادیدنی های کربلا بگویم در ظهر عاشورا، از غلتیده شدن در خون، از ماندن، از نهراسیدن و از شدن بگویم.

آن سوی میدان هلهله از نادانی می بینم، چه دلم برای بیداری تنگ شده اما آنجا خواب را هم نمی بینم. کمی این سوتر چند خیمه می بینم، صدای خاموشی یک زن را، فریادهای ناتمام یک سر بی تن را و صدای خدا را می بینم، هفتاد و دو مرد می بینم که گیر افتاده اند در زندان آزادی، زندانی رهاتر از رهایی، از جنس پاک کودکی شش ماهه، زندانی می بینم از جنس بهشت و وداعی تلخ و عبای یادگاری زنی از زنان بهشت، و یادگاری از حوض کوثر می بینم. کنار فرمانده ی سپاه، جوانی بلند بالا می بینم. جوانمرد مثل محمد، فاضل مثل علی اما عبوس مثل خودش. من در چشمان او وفاداری می بینم. آزادمردی را مرور می کنم، یک به یک می شمارم و همه را در نگاه او می بینم، کودکی شش ماهه که می گوید ای شمشیرها مرا دریابید حتی اگر پاره کنید گلویم را و نگاه منتظر یک زن آزاد مرد را، او منتظر است برادرش برود به بهشت تا وظیفه ی او هم شروع بشود، که آزاد مردی اش را جاودانه کند در اعصار و بماند در تاریخ برای همیشه، من نماز را زیر دست کینه می بینم، نماز را آن سوی شمشیرها می بینم، من نماز را در تعقیب و گریز یک تیر می بینم. اما هرچه نگاه می کنم آب نمی بینم، هرچه فریاد کودکی شش ماهه را می شنوم آب نمی بینم، مهریه ی دختر پیامبر را در میدان کارزار فرزندش نمی بینم، و باز می روم تا آن سوی میدان و نگاهم را وسیع می کنم تا ناحق را هم ببینم، تا شمشیرهای خودفروخته را نظاره کنم که فرو می رود در بهشت زمین، من فروختن انسانیت را به قطعه زمینی در جهنم می بینم، اینجا مدینه اش فاضله نیست دیگر، اینجا مدینه اش آتش است و اگر کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا ای شمشیرها مرا دریابید، مرا دریابید اگر مقصدم بهشت است و خدا شور بهشت را بجای سوز شمشیر فرو می کند در قلبم، ای شمشیرها مرا و بدنم را دریابید اگر من شده ام حامی فرزند پیغمبر، مرا بکشید اگر من هستم فی سبیل الله.

کاش بشود مرا بجای زجه های آن کودک شش ماهه خفه کنید، کاش بشود مرا هم محشور کنید با فرزند با وفای علی، می گویند فاطمه وصیت کرده بود علی بعد از او دوباره ازدواج کند، فاطمه می دانست کربلا ابوالفضل می خواهد، عباس وصیت فاطمه بود در کربلا و فاطمه عبای حسین بود در نینوا و شهادت آب بود آنجا، آبی تلخ تر از تلخی نبودن برای ما و شیرین تر از عسل برای حسین.

 
پناهیان در کنفرانس بین المللی و ضدصهیونیستی متفکران و فیلم‌سازان مستقل دنیا:
نوشته شده توسط افق نو   
جمعه ، 11 مهر 1393 ، 13:30

باید امکان ظلم از بین برود و الا گروه ظالم دیگری جایگزین صهیونیست‌ها خواهند شد/

کسی که تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد

 

به مردم جهان بگویید: «مشکل ما گروه اندکی از سرمایه‌داران صهیونیست نیست، باید امکان ظلم از بین برود و الا گروه ظالم دیگری جایگزین صهیونیست‌ها خواهند شد»/ این معادله باید درجهان معرفی شود: «کسی که تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد»

 

 پناهیان در دومین کنفرانس بین المللی افق نو(NewHorizon) گفت: اینکه ما دور همدیگر بنشینیم و ظلم را محکوم کنیم، کافی نیست. باید ریشه‌های شکل‌گیری این ظلم را پیدا کنیم و ریشه‌های شکل‌گیری ظلم در جهان را از بین ببریم. و الا این گروه از ظالمان خواهند رفت و گروه دیگری از ظالمان به‌جای آنها خواهند آمد. نمونۀ آشکارش همین داعشی‌ها هستند. آنها هم می‌گویند ما مسلمان هستیم، اما عین صهیونیست‌ها آدم می‌کُشند. اساساً در جامعۀ بشری قدرت‌ها چگونه به این نقطه می‌رسند که می‌توانند به دیگران ظلم کنند؟ اگر ما این ریشه را پیدا کنیم، راه حل آن را هم به‌صورت ریشه‌ای پیدا خواهیم کرد.

 

الف) مقدمه: چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟

ریشۀ ظلم‌های فراوان امروز در جهان چیست؟ چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟

چرا امروزه این فضای سرشار از ظلم در جهان به وجود آمده است؟ چرا صهیونیست‌ها یا هر جریان دیگری، این‌قدر در جهان ظلم می‌کنند؟ و اساساً چرا می‌شود این‌قدر ظلم کرد؟ و چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟ در اینجا می‌خواهیم یک مقدار به بررسی ریشه‌های ظلم بپردازیم و بعد هم به یک راه حل ریشه‌ای برای برطرف شدن ظلم در عالم برسیم.

شاید پاسخ اینکه «چرا صهیونیست‌ها یا قدرت‌های بزرگ این‌قدر در جهان ظلم می‌کنند؟» این باشد که «آنها قدرت دارند» ولی صِرف داشتن قدرت دلیل ظلم نمی‌شود. چون نمی‌توان قبول کرد که لزوماً هر کسی قدرت دارد حتماً ظلم خواهد کرد. اصلاً اگر این‌طور باشد، دربارۀ حیات بشر به بن‌بست خواهیم رسید. اگر بنا باشد که هر کسی قدرت پیدا کرد، ظلم کند، آن‌وقت باید گفت که اصلاً هیچ‌کس در حیات بشر نباید از قدرت برخوردار باشد.

 

 

باید ریشه‌های ظلم را از بین ببریم و الا این گروه ظالم خواهند رفت و گروه دیگری می‌آیند

 

اینکه ما دور همدیگر بنشینیم و ظلم را محکوم کنیم، کافی نیست. باید ریشه‌های شکل‌گیری این ظلم را پیدا کنیم و ریشه‌های شکل‌گیری ظلم در جهان را از بین ببریم. و الا این گروه از ظالمان خواهند رفت و گروه دیگری از ظالمان به‌جای آنها خواهند آمد. جهان بشریت وقتی روی سعادت را می‌بیند که ریشه‌های ظلم را از بین ببریم. و الا این گروه منحرف یهودی یا همان صهیونیست‌ها که امروز حاکم هستند اگر کنار بروند، مسیحیان ظالم خواهند آمد. آنها هم اگر کنار بروند مسلمانان ظالم خواهند آمد. باید ظلم را به صورت ریشه‌‌ای از بین برد.

الان ما در جهان خود، گروهی صهیونیست را داریم که با استفاده از برخی آموزه‌های غلط و تحریف شدۀ یهودی، دارند ظلم می‌کنند. خُب مسلمان و مسیحی نیز می‌تواند همین کار را انجام دهد. در فرض دیگری ممکن است ما در جهانی زندگی کنیم که برخی از مسلمان‌ها همین ظلم‌ها را در حق دیگران انجام دهند. نمونۀ آشکارش همین داعشی‌ها هستند. آنها هم می‌گویند ما مسلمان هستیم، اما عین صهیونیست‌ها آدم می‌کُشند. 

پس مسأله‌ای که ما داریم، مسألۀ ادیان نیست بلکه مسألۀ ظلم است و این ظلم را باید ریشه‌کن کرد. اساساً چه شد که ظلم در جهان پاگرفت؟ در اینجا من به ریشه‌های تاریخی شکل‌گیری ظلم در جهان کاری ندارم، می‌خواهم بگویم اساساً در جامعۀ بشری قدرت‌ها چگونه به این نقطه می‌رسند که به دیگران ظلم کنند؟ چگونه می‌توانند به دیگران ظلم کنند؟ اگر ما این ریشه را پیدا کنیم، راه حل آن را هم به‌صورت ریشه‌ای پیدا خواهیم کرد.

 
قلب ماه
نوشته شده توسط محسن شمسی   
سه شنبه ، 18 شهریور 1393 ، 10:05

دلنوشته: چشم در چشم سپیده، به هنگام طلوع صبح، برق از چشمانمان پریده و این خبر خواب را از چشمانمان دریده است. قلب تو باید همسایه قلب ماه باشد تا حس کنی دردهایش را.

کلمات نای نوشتن ناخوشی ات را ندارند آقا، اما برای ما همین ناخوشی یک ذره ای شما که دعای زیادی هم نمی خواهد سخت است. مایی که به عشق یک نگاه یک اشاره شما بزرگ شده اییم، مایی که به امید روزی فدایی شما شدن نفس کشیده اییم، با لرزش های قلب شما به خود می لرزیم آقا.

نمی دانم از لرزش قلب کدامین سرزمین ها بگویم برای شما. از کوفه ای که فرق بریده دیده، نامهربانی دیده، درد و پهلوی شکسته و هزار نفرین و آه دیده، کربلایی که خون داده، خون دیده، سر بی تن، تن بی سر، پسری بی مادر، پسری بی پدر و اما دختری حتی بی برادر دیده و زمینی که شاید گلویی دریده و کودکی شش ماهه دیده باشد اما آب به خود ندیده، امروز صبح تر از هر روز بی تاب قلب شما شده است.

اندام هایی که شما روح انقلابی ات را تا درون سینه هایشان، تا درون رگ هایشان، توی تونل های پیچ در پیچشان نفوذ داده ای. لرزش های قلب شما امروز از مشهدالرضا تا قلب حجاز، از بحر تا نهر، از عراق تا شام فراگیر شده است و هیچ گاه بازنخواهد ایستاد. قلب شما توی سینه های ما آرامشی غریب و انقلابی عجیب به پا کرده است و تا مهدی نیاید آرام نخواهد گرفت.

بی حسی موضعی که هیچ، اگر تمام تیرهای دشمن سینه های ما را بدرد، از یک لبخند از نگاه مهربان شما نخواهیم گذشت آقا...

دوشنبه 17 شهریور 93 ساعت 17:55                     

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدي > پايان >>

صفحه 1 از 13

درباره من

mohsen

 

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که
همیشه احساس خوبی نسبت بهتون
داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

 

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم

به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست

داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که

دیگه نیست، اما تا همیشه هست.

ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...

 

ورود کاربران اختصاصی



یادداشت های روزانه

سایر رسانه ها

به جای خواندن چند مقاله، این مقاله را چند بار بخوانید/ خانواده ی مستحکم و جمعیت جوان؛ دیگ هایی که برای غرب نجوشید!


 ماموریت رحیمی در ستاد انتخابات 84 هاشمی چه بود!؟/ رحیمی نه اصلاح طلب بود نه اصولگرا؛ ریشه فساد را باید در گفتمان کارگزارانی رحیمی یافت + اسناد منتشر نشده از حضور رحیمی در ستاد انتخابات 84 هاشمی


علی مطهری در دهه 70 چه می گفت؟


واکنش دیالمه به احتمال دست دادن بنی صدر با رئیس جمهور آمریکا / این همان خط منحرفی است که در مقابل خط امام(ره)، دست دادن با ریگان در کاخ سفید را محتمل می‎داند!


بازخوانی خاطره حضرت امام از تلاش منافقین برای جلب حمایت ایشان/ منافقین برخی از آقایان و علمای محترم را هم اغفال کرده بودند؛ به من نوشتند از اینها حمایت کن!


سید یاسر جبرائیلی: 8 سوال مبنایی از سید محمد خاتمی


پاسخ مولّف کتاب «راز قطعنامه» به برخی اظهارات هاشمی‌رفسنجانی: تحریف حقایق دفاع مقدس به نام اعتدال/ رازگشایی از دادن جام زهر به امام(ره)


برشي از كتاب «حافظ هفت» به مناسبت سالروز ترور رهبر معظم انقلاب. سوت‎بلندگو؛ وسيله نجات آقاسيدعلي/ وقتي دكترها نااميد،دست از كاركشيدند


ناگفته‌هايی از حادثه‌ سوءقصد به جان رهبر انقلاب


اظهارات تاثير گذار زن آمريكايي در مورد اذان


فرازهایی از فرمایشات حضرت امام خمینی(ره) به بهانه سالروز قطع مناسبات سیاسى ایران و آمریکا


ما تا آخر ایستاده‏ایم و با آمریکا روابط برقرار نخواهیم کرد


در عسلويه چه خبر است؛ اندکی از ناگفته‌های معجزه‌ی جهاد اقتصادی/ آقایان سیاه‌نما بخوانند!


حجت‌الاسلام و المسلمين عليرضا پناهيان: «آزادي بيان» يك مرام صهيونيستي است/ آیا بازی آزادی بیان همیشه به نفع دروغ‌گوها تمام نمی‌شود؟


متن سخنراني حسن عباسي با موضوع «زندگي، پول و ديگر هيچ» / 2


متن سخنراني حسن عباسي با موضوع «زندگي، پول و ديگر هيچ» / 1


حضرت آيت‌الله خامنه‌اي: دفاع از دوستان خطاكار هم‌حزب، بدبخت‌كردن اوست


روایت یك مادر آمریكایی از باحجاب شدن دخترش


توطئه مشترک شریعتی، عشق و خدا!