خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


نه پسر شیاد زم در حدی هست که بتواند به تحلیل فضای سیاست ایران بپردازد و نه در پس آمدنیوز تیم و مجموعه ای هست که بتواند مسائل ایران را این چنین تحلیل کند. او صرفا مجری مبتذل اوامر سرویس های اطلاعاتی غربی، عربی، اسراییلی است که توانسته از پوپولیسم جامعه ایرانی و فضای عوام زده اش نهایت بهره را برده تا از بودجه‌های کلان این کشورها بی‌نصیب نماند.

اما فهم تحلیل کشورهای مورد اشاره کار چندان پیچیده ای نیست. پیروزی آقای روحانی در برابر نیروهای وفادار به انقلاب ۵۷، یقینا برای مخالفان ایران یک بازی دو سر برد است. آنها بخوبی این را دریافته اند که موفقیت دولت آقای روحانی در ایران به معنای ادامه حضور غربگرایان در حاکمیت و بنابراین ضمانت ادامه سیاست انفعال و وادادگی در برابر غرب از سوی ایران است و از سوی دیگر شکست دولت آقای روحانی نیز نه شکست یک طیف که به حساب کل مجموعه نظام تعبیر خواهد شد و در نتیجه می‌تواند به تضعیف بیش از پیش حکومت مستقر و حتی فروپاشی آن بینجامد.

 

@moh3nshamsi

هفته گذشته ترزا می نخست وزیر انگلستان با استعفای وزیر خارجه اش موافقت کرد و وزیر بهداشتش را جایگزین او کرد. حال این را مقایسه کنید با تغییرات در وزارت خارجه و دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی که یک فرد را با تبلیغات وسیع و پروپاگاندا با این ادعا که او متخصص در روابط بین الملل است و زبان گفتگو با دنیا را می فهمد به سمت وزارت خارجه انتخاب می کنند و ارمغان این انتخاب نیز نهایتا به توافق شرم آوری همچون برجام ختم می شود.

در این میان تکلیف راهبرد کلان نظام در سیاست خارجی اش چه می شود؟ آیا دیپلماسی در جمهوری اسلامی تا بدین حد دچار روزمرگی، فاقد یک ساختار کلی و هرگونه راهبرد کلان است که با تغییر در رأس آن، تمام سیاست های اصولی آن دستگاه مشمول تغییر می شود، به گونه ای که بنظر می‌رسد در کشور انقلابی رخ داده است؟ در چنین وضعیت ناکارآمدی است که طی یک روز دشمن تبدیل به دوست می‌شود، امضای او به عنوان تضمین پذیرفته شده و دارایی‌های یک ملت به تاراج می‌رود.

 

@moh3nshamsi

پوتین خطاب به ترامپ:

“اجازه بدهید به شما یادآوری کنم که بدلیل معامله هسته‌ای (برجام)، ایران کنترل‌شده ترین کشور دنیاست”.

 

به عنوان یک ایرانی از شنیدن چنین سخنانی احساس سرافکندگی می‌کنم، اما فاجعه آنجاست که در کشور ما حتی آن مدافعان توافق برجام که امروزه به بی‌فایده بودن آن معترفند نه تنها هنوز احساس حقارت نمی‌کنند، بلکه حاضر و آماده‌اند تا همچون تن‌فروش ها دارایی‌های دیگرشان را نیز به ثمن‌بخس معامله کنند. این به این معناست که جامعه ما در بازتولید فرهنگی خویش شکست خورده، اصالت‌های تاریخی خود را از دست داده و دیگرانی موفق شده اند ارزش‌های مدنظرشان را جایگزین ارزش‌های فرهنگِ بومیِ مردم ایران کنند.

@moh3nshamsi

 

او شاید پایش را جایی جا گذاشته باشد اما در راه آرمان هایش هر روز قدم هایش را استوارتر برداشته است. شاید در دو و میدانی و شنا از علی مطهری ها و اکبر هاشمی ها بواسطه پیست ها و استخرهای تمرینیِ اختصاصی شکست بخورد، اما در جنگ اراده ها هیچ گاه مغلوب و مرعوب آمریکا نشده است، هیچ گاه در زمین بازی آنها غرق نشده و زیر مرقومه هایی همچون برجام را امضا نکرده است.
او هرچند هیچ گاه به کدخدا اعتماد نکرده اما همیشه به سنت های الهی و توانایی های مردمش باور داشته است. همین نگاه است که طی سال های ۸۸ و ۸۹ و در حالی که ایران هنوز به تواناییِ تولیدِ سوخت ۲۰٪ دست نیافته اما با باور به سنت های تخلف ناپذیر الهی و اتکا به توانایی های مردمش، هنگامی که پشت میز مذاکره می نشیند از ما می توانیم ملتش سخن می گوید و از پوزخند طرف غربی نمی هراسد. نگاه او در امتداد نگاه شهید شهریاری هاست. هر دوی آنها در یک نقطه با هم به وحدت می رسند. هر دوی آنها خالصانه به وعده های الهی باور داشته و در توانایی های خود و ملت شان تردید نکرده اند. و هنگامی که تردیدهای تان را کنار می گذارید، مسیرهای تازه ای به روی تان گشوده می شود. هنگامی که دانشمندان علوم انسانی تان، خرد را با تجربه و باورهایشان همراه می کنند، دانشمندان علوم تجربی تان نیز با اتکا به همین مسیر، بن بست ها را می شکنند و با تکیه بر همین نگاه است که راه های صعب العبور را یکی پس از دیگری بروی ملت شان باز می کنند. یکی مسیرها را باز می کند و دیگری قله ها را فتح می کند.
#سعید_جلیلی
#دکتر_جلیلی

@moh3nshamsi

می پرسند چرا مرگ بر آمریکا و پاسخ می دهم به گمانم همه گرفتاری هایمان از پایان مرگ بر آمریکا آغاز شد. مرگ بر آمریکا که تمام شد، اختلاس ها و احتکار ها، دزدی ها و چپاول ها، خوردن ها و بردن ها و خوابیدن ها، امتیازها و رانت ها و فسادها، کاخ نشینی ها در برابر کوخ نشینی ها، زمین خواری ها و زمام داری ها، من ها و منیت ها آغاز شد. مرگ بر آمریکا که تمام شد، جنگ بین متکبران و پابرهنگان، جنگ بین فقر و غنا، جنگ بین کارگر و سرمایه دار، جنگ بین مظلوم و ظالم، جنگ بین محروم و مسئول و جنگ برای تصاحب پست ها و صندلی ها آغاز شد. مرگ بر آمریکا، مرگ بر یکایک شیطان های کوچکی بود که در شیطان بزرگ تجمیع شده بود.

به گمانم همه چیز از چشاندن جام زهر توسط آن مرد به امام آغاز شد. همه چیز از پذیرش قطعنامه بواسطه آن مرد آغاز شد. آن مرد که فکر می کرد دنیای آینده دنیای گفتمان هاست نه موشک ها…

بیایید بخاطر خودمان، بخاطر خاک مان و بخاطر فرزندان مان دوباره مرگ بر آمریکا بگوییم. بیایید دوباره مرگ بر آمریکا بگوییم.

 

@moh3nshamsi

‏یک سوال؟!!

چرا هیچ کس منتظر نتیجه برجام بدون آمریکا نیست و مردم پیگیر گفتگوهای ظریف با طرفهای اروپایی برای ادامه برجام نمی شوند؟ چرا این روزها مردم بابت گفتگوهای ایران با ۱+۴ جشن نمی گیرند و ۱۰۰۰ تومانی هایشان را به دوربین ها نشان نمی دهند؟ آیا در ایران اتفاق جدیدی افتاده؟

 

ابطحی و ابطحی ها را درک می کنم. آنها داف های سیاسی این کشورند و از سال ۷۶ تاکنون با خوش رقصی برای عده ای توانسته اند انتخابات های بسیاری را درو کنند. مسیر هرزه های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی در نهایت به یک نقطه ختم می شود. آزادی برای پرچمدارانش در ایران نه یک آرمان بلکه یک پروژه بود، گرنه چپ های پوپولیستِ پونز به دستِ فاتح سفارت آمریکا و مدعیان خط امام را چه به شعار آزادی؟! آنها تا پایان حیات امام شعار خط امام و عدالت و حمایت از محرومین و مرگ بر آمریکا سر می دادند، اما پس از آن و از آنجا که جانشین امام از جناح رقیب شان برگزیده شده بود و خط امامِ حی صاحبان جدیدی پیدا کرده بود، برای فتح انتخابات و کسب قدرت به شعار آزادی پناه بردند.

سلااام

سخنی در باب عدالت خواهی این روزهای محمود احمدی نژاد

آقای احمدی نژاد منافع شخصی خود و دوستانش را در ایجاد فضای دوقطبی در کشور می بیند و به همین علت همواره سعی در خلق و زنده نگه داشتن فضای این چنینی در صحنه سیاسی کشور دارد، خواه طرف مقابلش هاشمی رفسنجانی باشد و خواه برادران لاریجانی. او در نامه ای خطاب به رهبر انقلاب خود را چنان خیرخواه ملت نشان می دهد که به نظر فراموش کرده بخش بزرگی از ویرانی های امروز حاصل ۴سال دوره دوم مدیریت ضعیف خود ایشان است. ایشان فراموش کرده در روزهایی که مردم طعم دلار ۴هزارتومانی را می چشیدند، او و دوستانش دوره افتاده بودند و از چمن آزادی تا مقبره کوروش را به میتینگ تبلیغاتی برای دوست بهاری اش اسفندیار رحیم مشایی تبدیل کرده بودند.
او که خود روزی با لابی های گسترده، علی لاریجانی را پس از گذشت ۳سال از شکست تحقیرآمیزش در انتخابات ریاست جمهوری ۸۴، به کرسی ریاست مجلس رسانده بود، حال در باب عدالت خواهی ادعای مبارزه با خانواده لاریجانی ها را دارد. اما ایشان باید این نکته را بداند که دیگر نمی تواند حزب اللهی ها را در جهت دستیابی به امیال و علقه های شخصی، پشت سر خویش بسیج کند. اگر جریان انقلابی روزی بدون چشم داشت از او حمایت کرد و در روزهایی که کمتر کسی او را می شناخت، دارایی شخصی اش را خرج ستاد انتخاباتی او کرد، رای آنها رای به شخص احمدی نژاد نبود که او هرگونه دلش خواست از آن بهره جوید، رأی جریان انقلابی رأی به عدالت خواهی و ساده زیستی و استکبارستیزی و عمل جهادی و البته عقلانیت انقلابی در سایه ولایت فقیه بود و اصولا به همین علت جریان انقلابی نیز در مقابل سیاسیون چپ و راست و کارگزار همچون لاریجانی و ناطق و هاشمی و دیگران ایستاد و در ۸۸ نیز تا پایان بر عهد خود استوار ماند.
امروز اما با خروج احمدی نژاد از مسیری که در گذشته آن را نمایندگی میکرد، انقلابی ها به همان میزان که از امثال لاریجانی بیزارند، از احمدی نژاد و دوستان بی سواد پوپولیستش نیز ابراز برائت می جویند و همچون سال ۸۴ عیار افراد را در مدار آرمان هایشان جستجو می کنند.
احمدی نژاد می گوید اگر در انتخابات ۹۲ دوستان من اجازه حضور در انتخابات را می یافتند، وضع این گونه نمیشد، اما آنها که در آن سال فعالیت میدانی کرده و پیمایش های اجتماعی صورت داده اند بخوبی میدانند علت شکست جریان انقلابی، تنها و تنها عملکرد چند سال پایانی دولت ایشان بود. آنجا که به هر قوم و قبیله ای که رجوع می کردیم در پاسخ مان عرض می داشتند که فلان کاندید انقلابی، همان احمدی نژاد است و مگر دیوانه شده ایم که بار دیگر به چنین عملکرد و تفکری اعتماد کنیم؟ و اگر مشایی اجازه حضور در انتخابات را میافت، یقینا بی آبرویی بزرگتری برای احمدی نژاد و یارانش رقم میخورد و همان رأی ۴میلیونی جریان انقلابی نیز نصیب آنان نمی شد.
احمدی نژاد در پاسخ به این سوال که آیا شکست آقای رییسی در انتخابات نشان از دلزدگی مردم از آرمان های انقلاب بود گفته اند که اتفاقا مواضع آقای روحانی را به مواضع حکومت نزدیکتر می پندارند. در پاسخ به ادعای مضحک ایشان تنها کافی است به انتخابات سال ۸۸ برگردیم و حوادث آن سال را با هم مرور کنیم. جایی که از هاشمی و ناطق و روحانی و لاریجانی و کارگزاران گرفته تا مشارکتی ها و مجاهدین و مجمع روحانیونِ خاتمی و خویینی ها پشت فتنه بودند اما مردم در مخالفت با آنان رأیشان را به احمدی نژاد دادند، حال چگونه است که همان ها چهار سال بعد تمام قد در مخالفت با احمدی نژاد و وضع موجود پشت روحانی ایستادند و جریان انقلابی را به انزوا کشاندند؟ چگونه است که رأی مردم در سال ۸۸ را رأی به انقلاب و تأیید سیاست های دولت و مشی حکومت تحلیل می کنند و بعد مواضع روحانی را به مواضع حکومت نزدیکتر می دانند؟ چگونه است روزی در مناظره، آقای موسوی را ادامه دهنده راه دولتهای خاتمی و هاشمی می دانند و از سکوت موسوی در جریان فتنه ۱۸ تیر که دوستانش به سمت بیت رهبری حرکت می کردند، گلایه می کند، اما امروز که دولتی به نمایندگی از همان ها شکل گرفته، آن را به مواضع حکومت نزدیکتر میداند؟ چگونه است که او در سالهای واپسین ریاست جمهوری اش از هزار کانال فرعی برای گفتگو با آمریکا دم تکان می داد و نظام را بر سر راه خود مانع می دیدند اما اکنون موضع دولت روحانی را که اگر نبود رهبری آیت الله خامنه ای، هسته ای را با جایش تقدیم استکبار می کرد، نزدیکتر به رأی نظام و رهبری تفسیر می کنند؟
آقای احمدی نژاد شما تغییر کرده اید و خود نیز به بخشی از قدرت طلبان تبدیل شده اید، با این تفاوت که مهره هایتان را نه از مافیای قدرت پیشین، بلکه از نوکیسه های جدید و سالوسان بی سواد منحرف و بادمجان دور قاب چین، چیده اید.
@moh3nshamsi

کانال تلگرام

از امروز یازدهم آذر ماه نود و شش، مطالب کانال تلگرام ادامه مطلب »

دوران پس از هاشمی

بعد از فوت مرحوم هاشمی، در جریان اصلاحات هیچ بدیل هم رتبه ای برای جایگزینی او نه در کوتاه مدت و نه در دراز مدت حضور نخواهد داشت. آنها یقینا با روحانی وارد انتخابات خواهند شد اما در وضعیت حاضر و با عدم حضور هاشمی، یکی از گزینه های در دسترس آنها احساسی کردن فرآیند انتخابات است. آنها اگر از حضور هاشمی بهره ای نخواهند بست اما می توانند خاک آن درگذشته فقید را گرم نگه دارند. این تاکتیک میتواند چندین میلیون رای را پشت خود بسیج کند.
جمله طلایی آقای روحانی در انتخابات ۹۲ را بخاطر بیاورید. او در مصاف رودررو با قالیباف وقتی به گوشه رینگ رانده شده بود با آن جمله معروفش صحنه مناظره و شاید انتخابات را برگرداند. او در انتخابات ۹۲ با جمله معروفش، به قالیباف حمله گازانبری کرد. پس میتواند با جملاتی دیگر چنین صحنه هایی را در ایام انتخابات ۹۶ بازتولید کند. چه خوب است جریان انقلابی همین امروز خود را برای پاتک های متقابل آماده کند. مثلا جمله روحانی می تواند به این شکل باشد:
“همین شما تندروها بودید که هاشمی را دق مرگ کردید.”
و پاسخ ما…

۱۴بهمن ۱۳۹۵

http://t.me/moh3nshamsi

شبه روشن فکران وطنی

شبه روشن فکران وطنی به مرز جنون رسیده اند. من فلاکت این روزهایشان را درک می کنم اما آنها باید مشکل شان را با خودشان حل کنند. آنها با خدا دعوایشان شده است اما یقه آدم ها را گرفته اند. آنها یک روز از دموکراسی آمریکایی حمایت می کنند و آن را الگوی تئوریک شان می کنند و یک روز تروریسم آمریکایی را با برسمیت شناختن کدخدا توجیه می کنند. یک روز به جمهوری “اسلامی” فحش می دهند و روزی دیگر به “انقلاب اسلامی”. یک روز هوادار راه خمینی می شوند و به خامنه ای می تازند و دیگر روز پی می برند مشکل شان با همان انقلاب خمینی است و با هتاکی به خمینی عقده گشایی می کنند. یک روز از دیکتاتوری جمهوری اسلامی می گویند و فردا روز عکس های دیکتاتور محمدرضا و فرح و رضای پهلوی را لایک می کنند. یک روز به حزب الله لبنان حمله می کنند و فردا روز به رژیم سوریه اسد. روزی از حجاب اجباری می نالند و دیگر بار از نماز اجباری. یک روز به قرآن خدا می تازند و روزی دیگر به حکومت خدا. روزی تحریم ها را بهانه می کنند و به بهانه ساختن با کدخدا، تاختن به خدا را پی می ریزند و روز دیگر پلاسکو را بهانه می کنند و به هرکس و هرچیز که بوی جمهوری اسلامی می دهد از صدا و سیما تا شهرداری تهران حمله می کنند. آموزگاری امروز پس از سی سال و در دوران بازنشستگی و قطع شدن دستش از مزایای ساعت های صوری ضمن خدمت، هوادار پاکی و پاکدستی می شود و از سی سال تجربه حرام خواری خود و هم کیشانش از کلاس های ضمن خدمت، مطالب سرگشاده می نویسد و شبه روشن فکران آن را تیتر نشریات اجتماعی و غیراجتماعی شان می کنند و جمهوری اسلامی را بابت چنین سیستمی مؤاخذه می کنند. تو می توانی وقت بگذاری و به همه شان با دقت پاسخ دهی. یک جا قانع شان کنی و جایی دیگر قانع نکنی. می توانی هدایت کنی یا اصلا هدایت شوی.
اما کار هیچ گاه به اینجا ختم نمی شود. مشکل اینجاست که آنها با خدا به مشکل برخورده اند. آنها می خواهند خدا، خدای یکشنبه ها باشد. آنها می خواهند خدا را در زمین بکشند اما نمی توانند. اینجاست که فکر می کنند باید دستان خدا را از زمین محو کنند. حضور خدا یعنی دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا. دست خدا یعنی جهاد در برابر کافران به خدا. دست خدا یعنی حکومت محمد ص و علی علیه السلام و بعد حکومت جمهوری اسلامی ایران و حکومت پیامبر اسلام یعنی اجرای فرامین الهی در جامعه اسلامی و حتی گرفتن خراج از ایمان نیاورندگان به خدا.
به شما توصیه می کنم بروید و ابتدا تکلیف تان را با خدای تان روشن کنید. همان طور که بشیریه ها و سروش ها از جدایی دین از سیاست و تاختن به ولایت فقیه آغاز کردند و بعد به فلسفه تشیع و امامان شیعه و امروز به پیامبر خدا و توصیف مدل وحی مورد اقبالشان رسیده اند. از پلورالیسم فقیهانه تا رویاهای رسولانه.
به هر پاسخی دست یازید اما حداقل به بسیاری از مسائل خودتان پاسخ خواهید داد.
مسئله این است. خدای همه جا یا خدای یکشنبه ها؟

۴ بهمن ۱۳۹۵

http://t.me/moh3nshamsi

برسد به دست صادق زیباکلام

دکتر صادق زیباکلام، همان که میگوید رگهای مسلمانِ انقلابی اش پس از گذشت مدتی از انقلاب لیبرال شده است، به نظام توصیه هایی اخلاقی کرده است. او فرموده:
“در ۹ دی مردم را با اتوبوس به خیابان فاطمی آوردند!
صادق زیبا کلام | برخلاف اصولگرایان معتقد هستم که رویدادهای بعد از انتخابات ۲۲خرداد۸۸ نه‌تنها تمام نشده و پایان نیافته بلکه اگر که فرصت و شرایطی به وجود بیاید همان حوادث و رویدادهای بعد از انتخابات ۲۲خرداد۸۸ مجدداً اتفاق خواهد افتاد،چراکه آن چیزی که بعد از ۲۲ خرداد ۸۸ اتفاق افتاد نه توطئه خارجی بود نه انقلاب مخملی بلکه ۳ میلیون نفری که در ۲۵خرداد۸۸ آمدند و آن راهپیمایی عظیم سکوت را برگزار کردند در حقیقت قشری از جامعه بودند که سرخورده شده بودند و نارضایتی‌ها و گلایه‌هایی داشتند؛ به همین خاطر اگر بگوییم آمریکایی‌ها این افراد را تحریک کرده بودند یا سازمان سی‌آی‌ای(CIA) آن‌ها را سازمان‌دهی کرده بود در حقیقت شیوه‌ی درستی برای تحلیل رویدادهای انتخابات ۸۸ به دست نمی‌دهد.

متأسفانه این رویکرد نادرست اصولگرایان به حوادث بعد از ۲۲خرداد۸۸ همچنان ادامه پیدا کرد تا رسیدیم به ۹ دی؛ اما نکته‌ جالب اینجاست که اصولگرایان آن ۲۰۰هزار یا ۳۰۰هزارنفری را که روز ۹دی۸۸ به میدان انقلاب و به سمت خیابان فاطمی آمده بودند و صدها دستگاه اتوبوسی که این افراد را از اطراف‌واکناف تهران و جاهای مختلف آورده بودند و در خیابان کارگر و در خیابان فاطمی پارک شده بودند می‌بینند اما آن سه‌میلیون‌نفری که ۲۵خرداد راهپیمایی سکوت را انجام دادند نمی‌بینند؛ اصولگرایان بعدا مدعی شدند که خیلی از آن سه‌میلیون معترض بعلاوه کسانی که به آقای مهندس میرحسین موسوی رأی داده بودند پشیمان شده‌اند.

رویدادهای انتخابات ۸۸ بیش از اینکه سیاسی باشد اخلاقی است.در این قریب به هفت سالی که از این ماجراها می‌گذرد،اصولگرایان هرچه خواستند علیه معترضین به نتایج آن انتخابات گفتند.آن‌ها را فتنه‌گر خواندند،منافق،مزدور،ضدانقلاب،نفوذی،نوکر انگلیس و پادوی آمریکا،آلت دست جورج سوروس،صهیونیست‌ها و…خواندند؛ متهمشان کردند که می‌خواسته‌اند انقلاب مخملی به راه بیندازند،می‌خواسته‌اند کودتا به راه بیندازند و…هر اتهامی که خواستند به آن‌ها وارد ساختند.خودشان پارچه را خریدند،خودشان بریدند،خودشان دوختند و خودشان هم به تن مخالفین کردند؛ جمعی را سال‌ها در حبس و حصر نگه داشتند و همچنان دارند.در مجلس،در بیرون مجلس،در نماز جمعه،در صداوسیما،در سخنرانی‌ها و اجتماعاتشان هرچه خواستند علیه آنان گفتند و نوشتند.۷سال است که دارند شبانه‌روز علیه معترضین ازهر تریبونی هر چه دلشان می‌خواهد می‌گویند؛ اما دریغ از اینکه در این ۷سال ۷دقیقه هم به آن‌ها مجال و فرصت دفاع بدهند.این دیگر سیاست و سیاسی نیست؛ این اسمش اخلاق است.”

او یک لیبرال است و ذات یک لیبرال اقتضا میکند چنین دیدگاهی داشته باشد. او برای اثبات ادعاهایش نیاز دارد جمعیت هوادار فریب خورده شان را میلیونی و در مقابل جمعیت به خیابان آمده در نهم دی ماه را سفارشی و سیصد هزار نفری ببیند، پس می بیند. او به اصولگرایان توصیه اخلاقی می کند اما از دروغ بزرگ اصلاح طلبان هیچ نمی گوید. او هیچگاه به هواداران شان توضیح نمیدهد چگونه این نظام شقی و دیکتاتور تا روز بیست و دوم خرداد ماه آنها را به انتخابات راه می دهد؛ چگونه صلاحیت کاندیدای اختصاصی شان را تایید می کند و چگونه صلاحیت شیخِ مغضوب آن روزها و دوست داشتنیِ این روزهای شان را تأیید می کند. او هیچگاه به هواداران شان توضیح نمیدهد که اگر پدر معنوی شان هم از ترس شکست، از گردونه رقابت ها کنار نرفته بود، همین نظام دیکتاتور او را نیز تأیید صلاحیت میکرد.
اما آنها که در هنگام ثبت نام، منافقانه به دروغ و در خیال پیروزی شان ساز و کارهای انتخاباتی جمهوری اسلامی همچون ولایت فقیه، شورای نگهبان، قوه قضاییه و وزارت کشور را پذیرفته بودند وارد انتخاباتی نفس گیر شدند و در جریان رقابت های انتخاباتی برای پیروزی شان از رذیلانه ترین شیوه های تبلیغاتی در تاریخ انتخابات جمهوری اسلامی، از دروغگو خواندن رییس جمهور مستقر تا به استهزاء گرفتن چهره آن رییس جمهور استفاده کرده بودند؛ پس از شکست تاریخی شان در انتخابات هشتاد و هشت زیر میز بازی زدند و گستاخانه بیانیه صادر میکردند که زیر بار قانون نمیروند و بدون هیچ مدرکی به کمتر از ابطال انتخابات راضی نمی شوند.
دکتر زیباکلام در حالی به دیگران توصیه اخلاقی می کند که اصولا تمام شهرآشوبی ها و بی قانونی هایشان بر پایه یک دروغ بنا شده بود و آن مردمِ بی خبر از همه جا، قربانی دروغ بزرگ لیبرال ها شده بودند.
خوب است جناب زیباکلام، توصیه ای اخلاقی هم به مرد اباشکلاتی شان بکنند و به او بفرمایند اگر در جلسات خصوصی شان از دروغ بودن تقلب دم می زنند، در عیان نیز دروغ بودن ادعای هشتاد و هشت شان را بیان کنند و در پیشگاه خداوند و ملت ایران نجیبانه توبه و عذرخواهی کنند.
ایشان آن روزها که کاریکاتور آیت الله مصباح را در روزنامه هایشان کشیدند و او را آیت الله تمساح خطاب می کردند و بعد جواز شرعی ترور دوستانشان را به دروغ به ایشان نسبت می دادند کجا بودند؟
ایشان این روزها هم البته هیچ نقد اخلاقی و نصیحت برادرانه ای برای رییس جمهور محبوب شان ندارند. رییس جمهوری که منتقدان “بی سوادش” را “به جهنم” حواله می دهد و همچنان بر تنهای شان می تازد.
او یک لیبرال است و لیبرال بودنش اقتضا میکند برای رسیدن به اهدافش و به اقتضای امورش در مواقع لزوم گاهی راست و گاهی دروغ بگوید. پس به اقتضای امورش گاهی راست و گاهی دروغ می گوید…
“میم.شین”

۹دی ۱۳۹۵

http://t.me/moh3nshamsi

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...