خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


نماینده

اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

کلاس درس من

دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
دلنوشته های یک سرباز معلم

مسابقه دو و میدانی

دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
“این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”

یه روز متفاوت برای من

دلنوشته: قبلا گفته بودم یکی از ساعت های دوست داشتنی دوران دبیرستان من ساعت روان شناسی و کلاس آقای حیدری بود.

استرسی که از همون اوایل شروع مدرسه برای کنفرانس داشتیم و البته استرسی که روز ارائه ی کنفرانس چند برابر میشد، یکی از تجربه های جدیدی بود که هممون باهاش دست و پنجه نرم می کردیم. می دونستیم که این یه تجربه ی جدیده که البته برای هممون لازمه و من هم از این قاعده مستثنی نمیشدم.

اما خاطره ای که میخوام بگم مربوط به هیچکدوم از کنفرانس ها نیست. اون روز فرصت خوبی بود که استعدادم رو نشون بدم. موضوع درس اون روز قدرت ذهن آدم ها، میزان تخیل و البته مدت زمانی بود که برای بوجود آوردن یک تخیل ذهنی نیاز داریم. آقای حیدری عرض میکردن که قدرت ذهنی افراد مختلف متفاوته و برای نشون دادنش قرار شد همه ی ما چند سطر در مورد صندلی مطلب بنویسیم که البته فقط ده دقیقه برای نوشتن فرصت داشتیم.

شروع به نوشتن کردیم. شاید برای اونهایی که کلاس های انسانی رو تجربه نکردن شوری که توی این لحظه ها ایجاد میشه قابل تصور نباشه. یکی بی هیچ دلیلی میخواد رو دست بغل دستیش تقلب کنه و یکی دیگه از بقیه میخواد که یه چیزی براش بنویسن و البته کلاسی که کمتر کسی روی صندلی خودش نشسته و اکثر بچه ها از جاشون بلند شدن و تو کلاس راه میرن. و معلمی که این رو یه مسأله ی خیلی عادی میدونه.

من جزء آخرین نفراتی بودم که برگم رو تحویل میدادم. دو سه تا هم موندن که آقای حیدری اونا رو به زور از برگشون جدا کرد و برگه رو ازشون گرفت. تعداد کلاس ما بیست و یک نفر بود.

نوبت خوندن نوشته ها رسید و باز جو خاص و دوست داشتنی کلاس های انسانی. آقای حیدری اسم صاحب نوشته ها رو نمی خوند و ما خودمون حدس میزدیم و این جوِ کلاس رو قشنگ تر کرده بود. واقعا خیلی ها رو درست حدس می زدیم و این نشون میداد توی این دو سال چقدر به هم نزدیک شده بودیم. اون هایی که حدس هامون اشتباه بود هم، توی حدسای دوم یا حداکثر سوم درست از آب در می اومد.

برام مهم نبود که بهترین نوشته مال من باشه ولی دوست داشتم از بقیه خاص تر بنویسم. یادمه از زبان خود صندلی و روزای سختی که توی تابستون بهش گذشته و روز بازگشایی مدارس و اول مهر نوشتم. از اینکه چهار ماه سکوت محض و خاکی که روی صندلی ها نشسته بود و حتی نبودن بچه های شلوغ کلاس خیلی دلتنگش کرده بود.

آقای حیدری نوشته ها رو میخوند و ما هم با کلی شوخی و مزاح، نویسنده ی نوشته رو حدس میزدیم. قرار بود سه نوشته به عنوان بهترین نوشته ها انتخاب بشه و از بین اونها به یه نوشته برسیم. بعضی از نوشته ها واقعا فاجعه بود، من رو یاد درس جمله سازی اول و دوم دبستان می نداختن و البته بیشتر نوشته ها که سطح متوسطی داشتن. سه نوشته انتخاب شد که البته بعد از حدس بچه ها، آقای حیدری اسم اون سه دانش آموز رو نخوند تا مسابقه تموم بشه. نوشته های خوب با رأی شفاهی خود بچه ها انتخاب میشد. سه تا برگه مونده بود که یکیش رو یادم نیست، یکیش متعلق به احمد و یکی هم متعلق به من بود. با رأی بچه ها از بین اون سه مطلب، نوشته ی من انتخاب شد و البته همه ی بچه ها بدون استثناء حدس میزدن که این نوشته مال محسنه. نظر آقای حیدری هم غیر از این نبود. محسن شمسی. اون روز برای من روز مهمی بود. چون نوشتن همیشه برام مهم بوده. من واقعا خوشحال بودم…

یه خاطره شیرین

دلنوشته: آقای سلمان پور معلم درس عربیمون بود، سال اول و دوم دبیرستان. آقای سلمان پور بین معلم هامون یه شخصیت خاص داشت. متفاوت بود، جوون بود و از نظر اخلاقی به ما نزدیکتر. بعضی وقتا ترشرو بود، اما خود ایشون هم بعد از یه کم جدی نشون دادن خودش خندش می گرفت. نمی تونم بگم اینکه همه ی ما درس عربی ضعیف هستیم تقصیر معلمه، اما به هر حال بی تقصیر هم نمی تونه باشه. تا حدودی شیوه ی آموزشی خود کتاب، یه بخش کم کاری دانش آموز و تا حدودی هم نقش معلم تأثیر گذاره. فکر کنم این جوری به عدالت نزدیکتر باشیم.

سال دوم سال جالبی بود. من دو بار تغییر رشته داده بودم. از ریاضی و اون جو خشک وحشتناک به برق و بعد از اونجا به انسانی و البته دلیل هیچ کدومم درسی نبود و دلایل مفصلی داره که باید یه وقت کامل تر توضیح بدم. به طور خلاصه اینکه باید جایی می بودم که از درس خوندن لذت ببرم و این کارو هم کردم.

دو روز قبل از امتحانات نوبت اول بود که به کلاس اضافه شدم. امتحان اول دین و زندگی بود و بعد جامعه شناسی. کتاب دین و زندگی بین همه ی رشته ها مشترک بود، اما جامعه شناسی یه کتاب تخصصی رشته ی انسانی و حتی تا اون زمان ندیده بودمش. کتابفروشیا کتاباشون رو پس فرستاده بودن و به هرجا سر زدم کتاب پیدا نکردم و مجبور شدم از کتاب چند سال قبل آبجیم استفاده کنم.

اون روز رو خوب یادمه، روز اولی بود که رسما به کلاس انسانی اومدم. زنگ عربی بود و آقای سلمان پور درسای نوبت اول رو برای بچه ها مرور می کرد. جلسه ی اولم بود و هیچی از کتاب عربی نمی دونستم. یه کتاب سخت و حجیم و بدقلق. از رشته ای که کل سال فقط پنج تا درس عربی داشت و هر نوبت دو و نیم درس به رشته ای نقل مکان کرده بودم که یکی از دروس اصلیش عربی بود و باید چیزی بیش از صد و پنجاه صفحش رو می خوندیم. اما با همه ی این تفاسیر من فرصت گوش دادن به توضیحات آقای سلمان پور رو نداشتم.

چهار روز بعد امتحان جامعه شناسی داشتیم. کتاب یکی از بچه ها رو برداشتم و توی نیمکت گذاشتم که آقای سلمان پور نبینه و مشغول نوشتن سؤالات متنی شدم که آقای قائدی معلم درس جامعه شناسی بهشون داده بود. آقای سلمان پور زیر چشمی چند بار بهم نگاه می کرد اما چیزی نمی گفت، تا اینکه یه دفعه برگشت، بهم خیره شد و پرسید آقای شمسی چیکار می کنی؟ و من توضیح دادم که مجبورم این کارو بکنم. ایشون قانع نشدن و با عصبانیت گفتن: میخوای همین درس عربیت رو بیفتی و نمره نیاری؟ سری تکون دادم، کتابامو بستم و سرم رو پایین انداختم. و آقای سلمان پور درس رو ادامه داد. برای جلسه ی اول فاجعه بود ولی این اجتناب ناپذیر بود.

حالا کارم سخت تر شده بود و درس عربی هم به یکی از دغدغه هام تبدیل شده بود. هم بخاطر حجیم بودن، پیچیده بودن و تخصصی بودنش و هم حالا یه رو کم کنی بین دو تا آدم مغرور.
می دونم باورش سخته اما درس جامعه شناسی رو نوزده و هفتاد و پنج گرفتم که به لطف آقای قائدی شدم بیست، اما می دونستم درس عربی چقدر می تونه متفاوت باشه. چند روز بعد امتحان عربی هم برگزار شد و روز موعود فرا رسید. آقای سلمان پور با نمره هامون اومدن سر کلاس و روی صندلی خودشون نشست. حواسم جای دیگه ای بود که آقای سلمان پور با اسم کوچیک صدام کرد و گفت: محسن؟! و من جواب دادم بله؟ و ایشون فرمودن: آفرین. تعجب کرده بودم. و بعد ادامه دادن که گرفتی چهارده و هفتاد و پنج و کلی ازم تعریف کرد و البته خیلی بد و بیراه و تأسف برای نُه نفری که چهار ماه توی کلاس بودن و نمره ی زیر دَه گرفته بودن.

می دونم که آقای سلمان پور همیشه حس خوبی بهم داشتن و البته گاهی اوقات این یه حس متقابل بود، مخصوصا بیرون از محیط مدرسه. ایشالله هرجا هستن خوب و خوش و سلامت باشن.

تاریخ اصل نوشته: ۱۸شهریور ماه ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۱۷دقیقه

یک سال استثنایی

دلنوشته: سال سوم دبیرستان سال متفاوتی برای همه ی ما بود. شاید بجز مدیر و معاونان مدرسه هرکس دیگه ای ما رو از دور تماشا می کرد از دیدن ما و از بودن کنار ما لذت می برد. فکر می کنم مهم ترین ویژگی و بزرگ ترین دارایی یک نوجوان انرژی فوق العاده ای هست که داره. و به نظر من اکثر بچه های کلاس تونسته بودیم این انرژی رو مثبت ساطع کنیم…

محمد ارشدی یه سرگروه و یه نقطه ی محوری خوب برای هممون بود تا هرکدوممون رو متعادل تر کنه. محمد یه الگوی کامل برای این روزهای منم هست. من فقط سه چهار ساله بخاطر یه سری از مشکلات خودساخته از درس دور شدم و نتونستم انتظارات خودم از خودم رو برآورده کنم اما محمد تا اول دبیرستان شاید یک بار هم در حد استاندارد مورد نظر من درس نخونده بود. محمد برای من یه الگوی خیلی موفق در تغییر شیوه ی درس خوندن و البته زندگی بوده و هست. به قول عادل فردوسی پور: یه بازگشت رؤیایی… ادامه مطلب »

کلاس فلسفه و منطق

دلنوشته: آقای خسروی معلمی بود که من باهاش راحت نبودم. آقای خسروی معلم دروس زبان فارسی، فلسفه و منطق و ادبیاتمون بودن و من توی این ساعت ها مثل بقیه کلاس ها نبودم. البته این نبود که از ایشون بدم بیاد، ولی به هر حال حس خوبی هم نداشتم. شاید اصلی ترین دلیلش این بود که آقای خسروی با همه ی دانش آموزا شوخی میکردن، تا جایی که گاهی وقتا این شوخی به استهزاء و مسخره کردن می رسید اما موقع شوخی ما بچه ها، خیلی زود عصبی میشد و از کوره در میرفت، با کوچک ترین تیکه ای عصبانی میشد و حتی ما رو تنبیه میکرد، گرچه این اتفاق هیچ وقت برای من به عنوان یکی از بچه مثبت های کلاس نیفتاد، اما انتظار داشتم که رابطه ی ما ضمن حفظ احترام مقام معلم دو طرفه باشه، مثل کلاس آقایونی مثل هنرپیشه، نگین تاجی، حیدری و یا آقای انصاری. به طور خلاصه اینکه به قول ما بچه ها ایشون جنبه ی شوخی نداشت، میزد زیر میز و دعوا میکرد.

برنامه ی درسی نوبت دوم ما خیلی شلوغ شده بود و هر روز باید چند تا امتحان به اصطلاح مستمر میدادیم. سال سوم بود و هرچه به امتحانات نهایی نزدیک تر می شدیم، فشار درس ها هم بیشتر میشد. حالا شما این رو بذارید کنار اینکه مجبور بودیم روزهای سه شنبه برای درس فلسفه و منطق بخاطر پر بودن ساعت برنامه ی صبح، عصر هم بریم مدرسه.

تا اینکه یه روز از همین سه شنبه ها طبق برنامه ای که از قبل تعیین شده بود، صبح دو تا امتحان داشتیم و آقای خسروی هم برای همون روز عصر یه امتحان گذاشت. و این یعنی ما باید توی یه روز سه تا امتحان می دادیم. روز امتحان فرا رسید و من هرجور شده دو تا امتحان صبح رو خوندم و اتفاقا امتحانام رو هم خیلی خوب دادم. ولی هیچ فرصتی برای امتحان فلسفه و منطق نموند. البته از قبل با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که امتحان عصر رو هر جور شده لغو کنیم.

عصر شد و لحظه ی شروع کلاس فلسفه و منطق. آقای خسروی وارد کلاس شد. قبل از اینکه ایشون حرفی از امتحان بزنه، من به عنوان نماینده ی بچه ها به ایشون گفتم: ما صبح دو تا امتحان داشتیم و هیچ کدوممون برای امتحان عصر آماده نیستیم و امتحان نگیرید. آقای خسروی هم بدون هیچ پرسشی فرمودن که تو غلط میکنی و بچه های کلاس هم همین طور و من هم امتحان میگیرم.  این لفظ صحبت کردن، هیچ شبیه فلسفه یا منطق نبود. جوابی ندادم و ساکت شدم.

با این لحن آقای خسروی بچه ها دیگه اعتراضی نکردن و امتحان برگزار شد. بعد از اون اتفاق من که بچه ی پر سر و صدایی بودم تا چند هفته سر کلاس ایشون هیچ حرفی نمی زدم و کاملا ساکت بودم. حتی با دوستامم توی ساعت های درس ایشون حرف نمی زدم و مثلا قهر بودم و این جوری اعتراضم رو بهشون نشون می دادم. تا اینکه یه روز آقای خسروی به یکی از بچه ها تیکه ای پروند و همه خندیدن. اما من با همون ژست جدی و شایدم اخمو فقط جلوم رو نگاه میکردم.

فکر نمی کردم آقای خسروی توی این مدت متوجه رفتارهای من شده باشه. یوهویی آقای خسروی گفت: آقای شمسی حالا من یه چیزی گفتم به شما. شما هم از همون روز به بعد هی سرخ و زرد میشی و تو کلاس هیچی نمیگی. منم جواب دادم که نه و اصلا یادم نیست در چه موردی حرف می زنید و مثلا خودم رو به اون راه زدم. اونجا بود که یه جورایی با هم آشتی کردیم و من دوباره شدم همون بچه ی شوخ و شلوغ همیشگی.

بهترین روز مدرسه

دلنوشته: به جرأت می تونم بگم بهترین روز در تمام سال های مدرسه ی من. اون روز روزی بود که ما انسانی ها، تونستیم خودمون رو همون قدر که بزرگ هستیم ببینیم. سال تحصیلی جدید که شروع شد از همون روز اول مدیر و معاونان مدرسه میخواستن یه جوری ما رو دک کنن و از شر ما خلاص شن، روز یک مهر به ما گفتن آموزش و پرورش گفته باید انسانی ها رو بفرستید یه مدرسه ی دیگه و به جاش یه کلاس تجربی دیگه تشکیل بدین، در حالی که وقتی پیگیری کردیم اداره  بیچاره ی آموزش و پرورش اصلا در جریان این اتفاق هم نبود. زمان گذشت و هر روز این اختلاف بین ما و مدیران مدرسه بیشتر میشد، حتی بعد از انتخاب شدن کاندیدای کلاس ما در انتخابات شوراهای مدرسه.

تا اینکه مسابقات فوتبال بین کلاسی شروع شد و ما که البته امید اول قهرمانی این مسابقات نبودیم با یک وحدت خاصِ کلاس های انسانی مسابقات رو شروع کردیم، مسابقات در ساعت های بعد از ظهر برگزار میشد و ما یکی پس از دیگری بازی هامون رو برنده می شدیم، شاید از روز اول مشخص بود تیم ما یه پای فیناله و ما باید در فینال با سوم ریاضی مسابقه بدیم، تیمی که همون قدر که ما توی مدرسه هوادار داشتیم اونها دشمن داشتن و البته امید اول قهرمانی بودن، این رو نتایج اونها و نام های بازیکنای اونا نشون میداد.

اما ما به معنای واقعی کلمه یه تیم بودیم، ما در کلاس درس ثابت کرده بودیم چیزی از بقیه کلاس ها کم نداریم و حالا وقت این فرا رسیده بود که خودمون رو به مدیران و معلمان مدرسه هم دیکته کنیم. یادمه همیشه با بعضی از معلمای درس های تخصصیمون که خودشون رو جزئی از ما می دونستن درد دل می کردیم و از تبعیض بین کلاس ها حرف می زدیم، آقای انصاری معلم درس آرایه ها یکی از همین ها بود، ایشون همیشه می گفت من کلاس انسانی به تنبلی شما ندیدم، چرا همین که زنگ استراحت میشه شما از زمین والیبال میرید بیرون تا اونها بیان جاتونو بگیرن و بچه های ما از تبعیض هایی که معلم ورزشمون بین کلاس ما و بقیه می گذاشت می نالیدن.

ما مثل کلاس سوم ریاضی بازی هامون رو یکی یکی بردیم و تونستیم به فینال برسیم. اول قرار شد مدرسه رو تعطیل کنن و بازی رو در ساعت های مدرسه و البته در سالن ورزشی انقلاب برگزار کنن، اما به یک باره تصمیمشون عوض شد و امر کردند که مسابقه باید در زمین آسفالت مدرسه برگزار بشه. بازی داشت شروع میشد، راستش ما خیلی استرس بیشتری داشتیم و البته تیم اونها با اینکه راحت تر بودن اما هیچ وقت مثل ما یک تیم نبودن، ما به معنای واقعی کلمه یک تیم شده بودیم و این رو میشد در تک تک لحظه های با هم بودنمون توی کلاس و مدرسه فهمید. من از یک تیم نه یا ده نفره حرف نمی زنم، من از یک کلاس بیست و دونفره ی متحد حرف می زنم که حاضر بودن برای قهرمانی ما هر کاری بکنن، یادمه قبل از مسابقات بعضی از بچه ها دوست داشتن عضو تیم باشن، ولی وقتی مسابقات شروع شد هیچ کس گلایه ای نداشت و ما ثابت کرده بودیم که برای رسیدن به هدفمون قلب های بزرگی داریم. اعتراف می کنم که اون روز با وجود استرسی که داشتیم اما جسور شده بودیم، می خواستیم فوتبال بازی کنیم و البته بر خلاف شروع مسابقات، اون روز می خواستیم به هر قیمتی شده بازی رو ببریم.

وقتی برای مسابقه آماده می شدیم قرار شد ما یک دست لباس قرمز بپوشیم، که برای همه ی بچه ها لباس پیدا شد جز من، با یکی از بچه ها رفتم خونه و لباس تیم منچستر( وین رونی) رو پوشیدم و سریع برگشتیم، وقتی داشتیم بدن هامون رو گرم می کردیم به علیرضا بدیعی(کاپیتان تیم سوم ریاضی) گفتم مگه قرار نبود مسابقه توی سالن باشه که با غرور خاصی جواب داد: آخه نخواستیم بیشتر از ده تا گل بهتون بزنیم. و من که قدرت یک تیم رو روی شونه هام و پشت خودم حس می کردم فقط لبخند زدم و منتظر شروع بازی بودم.

“زنگ مسابقه”، این با همه ی زنگ های استراحت قبل فرق می کرد، این یه زنگ خاص بود برای دیدن مسابقه فینال، همه کلاس ها بیرون اومده بودن تا بازی رو ببینن و البته مثل همیشه کلاس های انسانی در مدارس محبوب ترن، شاید بیش از نود درصد دانش آموزای مدرسه  و البته نیمی از کلاس سوم ریاضی طرفدار ما بودن و این میزان اختلاف بین اونها رو نشون میداد.

وقتی همه چیز آماده شد داور آماده اعلام شروع بازی بود، کاپیتان ها رو به وسط زمین برد، کاپیتان ما به قول بچه ها استاد ارشدی(محمد)  رییس شورای دانش آموزی و خوش قلب ترین بچه ی کلاس بود و کاپیتان تیم حریف علیرضا بدیعی. داور سکه رو پرتاب کرد، شروع بازی با ما بود و زمین پایین هم با ما. این کار رو برای ما سخت می کرد، چیزی حدود سیصد تماشاگر به همراه مدیران و معلمان جمع شده بودن تا بازی ما رو ببینن، مدیرانی که به شدت طرفدار کلاس سوم ریاضی بودن و معلم ورزشی که بی صبرانه منتظر برد با اختلاف زیاد تیم رقیب بود.

بازی شروع شد، بازی رو با علی، محتشم، مهدی، محمد و من شروع کردیم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که کاپیتان ارشدی از یه خطای پشت هجده قدم با یه شوت محکم یه گل ساخت، شوتی که فوق العاده بود و روی زمین دقیقا توی گوشه ی دروازه به تور چسبید و ما در عین ناباوری یک به صفر جلو افتاده بودیم، هنوز پنج دقیقه نشده بود که یه شوت دیگه دقیقا توی همون منطقه ی گل اول و باز توسط خود استاد ارشدی وارد دروازه سوم ریاضی شد و ما توی یک روز رؤیایی دو به صفر جلو افتاده بودیم. اون روز، روز علی جوکار بود، علی نورآبادی بود، یه دروازه بان خوب و اما بی خیال و یه کم نا آروم، قبل بازی خیلی بهش تأکید کردیم که فینال دیگه شوخی بردار نیست و یه کم جدی تر باشه، ولی شاید انقدر جو بازی سنگین بود که نیازی به تذکرات ما هم نبود. علی از همیشه مصمم تر بود و تمرکز عجیبی روی بازی داشت و هر چی توپ می اومد رو می گرفت. تماشاگرای کنار زمین و بخصوص کلاس ما سر از پا نمی شناختن و مدرسه داشت از تشویق هاشون منفجر میشد.

نیمه اول تموم شد، نیمه دوم در شروع بازی اونها یه گل زدن و اختلاف رو کمتر کردن، بازی با همین نتیجه پیش می رفت که غلام اومد توی زمین، توپ به غلام رسید و با اینکه یه کم دست دست کرد اما هرطور شده توپ رو به من رسوند و من رو با دروازه تک به تک کرد، دروازه بان هیکل خیلی درشتی داشت، اول می خواستم دریبل بزنم، اما فقط یه لحظه کافی بود تا اشتباه کنه و من ریز نقش زهر خودم رو بریزم، سعی کرد با اومدن به جلو زاویه ضربه زدنم رو تنگ کنه، اما در یک لحظه یک رخنه دیدم و توپ رو با دقتی مثال زدنی از بین پاهاش عبور دادم و گل سوم تیم رو من زدم. قبل از بازی با حسین آشوبی قرار گذاشتیم اگه گل زدم یه جور خاص خوشحالی کنم و بعد خوشحالیم رو باهاش قسمت کنم، اما انقدر هیجان بازی زیاد بود که کامل فراموش کرده بودم. همین که پشت سرم رو نگاه کردم کل تیم اومده بودن دورم و محتشم که بغلم کرده بود و من ریزه میزه رو می چرخوند رو هوا. لایی انداختن توی این جور بازی هایی که کری خوندن حرف اول رو می زنه خیلی به تیم اعتماد به نفس میده، حالا که این توپ گل هم شده بود تا از اون روز به بعد هر وقت اون دروازه بان رو ببینیم بهش تیکه بندازیم و اون گل رو به یادش بیاریم.

بعد از اون گل یه حس دیگه داشتم، انقدر احساس برم غلبه کرده بود که نمی تونستم به بازی ادامه بدم، رفتم بیرون و مرتی اومد تو زمین، مرتی(مرتضی غلامی) یه دوست خوب، یه همسایه خوب و یه هم کلاس خوب بود برای من که از اول دبستان تا سوم دبیرستان به جز یه مقطع چهار پنج ماهه سال دوم دبستان با هم همکلاس بودیم. سمت آب سردکن می رفتم که مدرسه دوباره مثل بمب منفجر شد، سریع برگشتم و پشت سرم رو دیدم و متوجه شدم مرتی گل چهارم رو هم با یه شوت محکم زده و بردمون رو تکمیل کرده. وای چه حس فوق العاده ای بود، نمی تونم وصفش کنم و نمی دونید چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.

و اشک هایی که چشمای معلم ورزشمون رو پر کرده بود و البته مدیر مدرسمون که حالا به دفتر خودش رفته بود. یه جشن فوق العاده و ما قهرمان شدیم. سه چهار روز بعد توی صف صبحگاهی قرار شد جایزه های کل تیم رو به یه نفر بدن که مشخصا محمد ارشدی بود، اما استاد ارشدی مثل همیشه خوش قلب و متواضع بود، وقتی معلم ورزش ازمون خواست یکی رو بفرستیم مقابل جایگاه، بچه ها هرچی اصرار کردن محمد نرفت و از معلم ورزشمون خواست اسم من رو بخونه و وقتی اسمم خونده شد مجبور شدم برم و جایزه ها رو تحویل بگیرم. همه، کلاس ما رو تشویق می کردن و غرور همه ی ما رو در برگرفته بود. ما حالا قهرمان شده بودیم.

کلاس جغرافیا

دلنوشته: چه روزای خوبی بود اون روزا، آقای نگین تاجی یکی از اون معلم های خیلی آقای(جنتلمن) ما بود. سال سوم دبیرستان، درس جغرافیا.

یادمه روز اولی که با آقای نگین تاجی کلاس داشتیم کلی ما رو ترسوند و به قول خودش زهر چشم سختی ازمون گرفت. سال اولی بود که وارد ساختمون جدید دبیرستان شهید بهشتی شده بودیم و کلاس ما طبقه دوم ته راهرو بود، خیلی مصمم می گفت اگه کسی بخواد توی کلاس من شیطنت کنه با تی پا از همین پنجره می ندازمش پایین و انگار واقعا هم جدی می گفت. ایشون جزء معلمای غیر بومی بودن که البته با ازدواج در لامرد دیگه بومی شده بودن و سال های طولانی هست که اینجا تدریس می کنن.

اما همین آقای نگین تاجی بعدها شد یکی از بهترین معلم های ما در طول اون سال. ایشون عادت داشت وقت استراحتی که بهمون می داد بین صندلی بچه ها قدم بزنه و باهامون حرف میزد و با همون شوخ طبعی یه پس گردنی هم به یکی از افراد همون جمع میزد و خلاصه حسابی می گفتیم و می خندیدیم.

یه روز که اومد سراغ ما انگار نوبت من شده بود که یکی از پس گردنی هاش رو بچشم. همین که دستشو برد بالا یوهویی برق رفت و کولر کلاس خاموش شد، آقای نگین تاجی دستشو آروم آورد پایین و منو نوازش کرد و گفت نازی نازی و همه ی بچه های کلاس خندیدیم، بچه ها که رفته بودن بیرون خبر آوردن که ترانس برق سر خیابون مدرسه کامل نابود شده و سیم های برق دور و برش هم سوخته بود. آقای نگین تاجی گفت چیکار کردی بچه؟ تو سید نیستی؟ و از اون روز به بعد هر روز می اومد پشت سر من و من رو نوازش می کرد که مثلا برق نره.

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...