خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


یک سال استثنایی

دلنوشته: سال سوم دبیرستان سال متفاوتی برای همه ی ما بود. شاید بجز مدیر و معاونان مدرسه هرکس دیگه ای ما رو از دور تماشا می کرد از دیدن ما و از بودن کنار ما لذت می برد. فکر می کنم مهم ترین ویژگی و بزرگ ترین دارایی یک نوجوان انرژی فوق العاده ای هست که داره. و به نظر من اکثر بچه های کلاس تونسته بودیم این انرژی رو مثبت ساطع کنیم…

محمد ارشدی یه سرگروه و یه نقطه ی محوری خوب برای هممون بود تا هرکدوممون رو متعادل تر کنه. محمد یه الگوی کامل برای این روزهای منم هست. من فقط سه چهار ساله بخاطر یه سری از مشکلات خودساخته از درس دور شدم و نتونستم انتظارات خودم از خودم رو برآورده کنم اما محمد تا اول دبیرستان شاید یک بار هم در حد استاندارد مورد نظر من درس نخونده بود. محمد برای من یه الگوی خیلی موفق در تغییر شیوه ی درس خوندن و البته زندگی بوده و هست. به قول عادل فردوسی پور: یه بازگشت رؤیایی…

مهدی سورغالی، یه پسر باهوش و شوخ و بامزه که البته بعضی وقتا برای من به یه خل و چل نزدیک میشد. اعتراف می کنم با اینکه یه بار خیلی حرصم رو درآورد اما خل بودنش رو دوست داشتم. یه نمونه اینکه بعد از تعطیلات تاسوعا و عاشورا که اتفاقات مختلفی می تونه برای آدما جلب توجه کنه بیاد و بزنه رو شونت و زیر لب بسم الله بسم الله بگه و این جوری مثلا ادای مردمی رو در بیاره که طبق رسم و رسوم ما لامردیا شب تاسوعا میرن سر قبرستون.

محتشم بچه ی جالبی بود. برای دشمن هاش خیلی ترسناک بود، چون می تونست هر روز با تیکه هاش یا حتی با لبخندها و بلند خندیدن هاش اونها رو تحقیر و عصبانی کنه و البته یک دوست جالب برای دوستاش. من این افتخار رو داشتم که سال سوم دبیرستان دوست محتشم باشم.

یا علیرضا راهنما. آرامش عجیبی که علی داشت بعضی وقتا اعصاب خوردکن میشد. اون می تونست در آرامش کامل بقیه رو عصبانی کنه و اینکه خودش در همون حال لبخند بزنه. خوب یادمه چقدر کم عصبانی میشد. راستش توی شروع همکلاس شدنمون فکر نمی کردم بتونم به این راحتی باهاش ارتباط برقرار کنم، اما این اتفاق واقعا افتاد.

یا مجید محسنی. مجید فوق العاده بود و باز میشه گفت فقط و فقط سال سوم بامزه ترین بچه ی کلاس. هنوز یادمه وقتی تو ماه محرم صداش رو با موبایل ضبط کردم و بعد برا بچه ها گذاشتم، هیشکی باورش نمی شد این آقای آهنگران نباشه. مرا اسب سفیدی بود روزی… بگو اسب سفیدم را که دزدیده… امیدم را امیدم را امیدم… یادش بخیر مجید.

علی جوکار یه اعصاب خوردکن عجیب و غریب بود. من رو بارها با بعضی کارهای بدشکلش عصبانی کرد. شوخی هایی می کرد که آدم می تونست ازش متنفر باشه، سر کلاس بی نظمی هایی می کرد که هر معلمی رو عصبانی می کرد، ولی همین علی وقتی می خواستیم کلاس رو تعطیل کنیم همه راضی میشدن الا این. ضعیف مغز و بعضی وقتا بی نهایت مظلوم. آقای نگین تاجی هر روز این رو در وصفش می خوند که: سفید سفیدش صد تومن، سرخ و سفید سیصد تومن، حالا که رسید به سبزه، هرچی بگی می ارزه. این رو حتما می خوام بگم که مسئولیت پذیرترین روز زندگی علی روز فینال مسابقات بین کلاسی بود. علی اون روز فوق العاده بود و تمرکز زیادی برای قهرمانی و خوشحال کردن هممون داشت.

اگه بخوام در مورد عامو (وحید دهدارزاده) صحبت کنم نمیشه از اسماعیل (علیزاده) اسم نبرم. عامو یه پدیده بود، واقعا پدیده. اوایل سال من شده بودم بهترین دوست وحید و وحید بدترین دوست که چه عرض کنم بدترین همکلاس برای من. غیر قابل تحمل شده بود برام. دست عامو وحشتناک کار می کرد، تو دهنم، تو چشام، تو موهام. عامو ولم کن تو رو خدا… و فوق العاده اینکه این عادت عجیب و غریب متحرک بودنش رو من ترکش دادم و بعدها وحید شد یکی از دوستان خوب من. وحید و اسماعیل دوستای خوبی برای همدیگه بودن و من هنوزم فکر می کنم با توجه به اخلاق و رفتارشون می تونن دوستای خوبی برای هم باشن.

یا همین علی خودمون، علی مظفری. بچه ای که سال پنجم دبستان بی هیچ دلیلی و شاید فقط بخاطر مغرور بودن دوران بچگیم باهاش قهر کردم و از اون جایی که دیگه توی یه مدرسه نبودیم و ارتباطی نداشتیم آشتی کردنمون تا سال سوم دبیرستان به تأخیر افتاد. سال سوم اون اوایل حتی هیچ کس نفهمید ما با هم قهر بودیم، چون سلام می کردیم به هم و البته کم کم رومون هم باز شد و کامل با هم حرف می زدیم. علی کسی بود که باعث میشد من دوباره عاشق درس ریاضی بشم. درسی که آقای علیزاده کاری کرده بود ازش متنفر باشم، علی شاید تو سه چهار جلسه قبل امتحان، من رو به هفده هجده می رسوند. اگه بخوام علی رو در یک جمله خلاصه کنم اینکه علی یه پسر پاک بود و هنوزم هست. من هنوزم خیلی با علی راحتم.

و دیگه همه بچه ها. حسین (آشوبی) و محمد رضایی و احمد… وای احمد (قائدی) یه سورپرایز بود. تنها کسی که می تونست فقط پنج دقیقه قبل امتحان دو تا سؤال بهت نشون بده و ادعا کنه مهمه و حتما تو امتحان میاد و بعد همین اتفاق بیفته و این در حالی بود که ما تا حالا اصلا اون سؤال رو تو کتاب ندیده بودیم. احمد یه آرشیو نمونه سؤال کامل از ده سال دانش آموز روستای میرحسنی داشت که همشون بدون استثنا انسانی خونده بودن.

و البته مرتضی. بچه ای که قبل از امتحان یه هنر احمقانه داشت. به عمد سؤالات سخت ازت می پرسید تا استرس امتحانت رو چند برابر کنه و هرچی خواهش می کردی ادامه نده این کارو ادامه می داد. مرتضی یه کُری خون حرفه ای هم بود. اگه پرسپولیس بازی دربی پایتخت رو می برد فرداش یه جوری برا پرسپولیسیا کری می خوند که همه فکر می کردن استقلال بازی رو چهار هیچ برده. چه زود گذشت مرتضی. باورت میشه از اول دبستان، ما بجز یه چند ماه سال دوم دبستان، بقیش رو با هم بودیم؟

و در آخر حیفم میاد از علی صداقت نگم. اگه احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سوم نبود، علی صداقت حتما یه معجزه بود. توی خنگی بد با بعضیای دیگه کورس گذاشته بود. یه مثال اینکه وقتی آقای پیرایش ازش پرسید گلستان سعدی (با تأکید به تعلق گلستان به سعدی) از کیه؟ شروع کرد به فکر کردن و وقتی دید بچه ها دارن می خندن گفت از حافظ؟ و در حالی که کلاس به سرحد انفجار رسیده بود، گفت: نه نه از مولوی؟ این یعنی عمق یک فاجعه. علی سال دوم برخلاف من که دو روز قبل از امتحانات نوبت اول به کلاس انسانی اومدم، چند روز بعد از امتحانات به کلاس اضافه شد و البته از اول هم انسانی می خوند و تغییر رشته نداده بود. از شیراز برگشته بود و توی حال و هوای دیگه ای بود. انقدر می گفت چی چی و بچه ها در جوابش می گفتن داوینچی که این اسمه روش موند.

ما یه کلاس فوق العاده بودیم، حتی اگه آقای حسن زاده و همکارانشون این رو قبول نداشته باشن.

  • سلام دلواپس 😆 نه ببخشید سلام محسن خوبی؟
    تمام نوشته های خاطرات مدرسه که نوشته بودی رو خوندم و خیلی جالبه ک اسم آدم توی یه قسمتی از خاطرات دوستت باشه و بعد از هفت هشت سال اون خاطرات رو مرور کنی، خیلی برام جالب بود و گفتم چرا همون موقع خودم دست به قلم نشدم و ننوشتم
    حالا هم وقتی فکرش میکنم دیر نشده ولی اراده ندارم خخخ
    قلم خیلی خوبی داری و بیشتر روی تحریرات کار کن و زیاد دلواپس مسائل سیاسی نباش
    ممنون – به امید دیدار

  • نگرااااانم نگران نگرااانم نگران(بنیامین بهادری) ههه
    سلام احمد خوبی خوشی سلامتی؟ اول اینکه چشم حتما بیشتر کار میکنم چون میخام پیشرفت کنم. دوم اینکه منم میگم کاش همون روزها یه همچین کاری میکردیم. همین که ما الان این آرزو رو داریم خودش ارزشمنده چون خیلیا شاید این رو یه کار بیهوده بدونن. ایشالله اگه بتونیم حتی یه نفر رو تشویق به انجام از این دست کارها بکنیم به نظر من ارزشمنده. مخصوصا که بچه های امروزی خیلی از این دست برنامه ها فاصله گرفتن و جو غالب درشون کاملا متفاوته. و اینکه اگه اراده کردی سایت منم منتظر و در خدمتته و اگه بفرستی خوشحال میشم. چون این قسمت رو بیشتر برا گذاشتن خاطرات بقیه گذاشتم. بابت همه لطفات در طول نوشته هم ممنون. ترجیح میدادم لامردی تایپ کنم ولی اجبارا نشد هه. خدافظی

  • مرتضی :

    سلام رفیق دوران کودکی و جوانی جالب بود
    چه زود گذشت و عجب دنیایی هست

  • سلام بر مرتضای همیشه عزیز.
    از روز اول دوستی ما همیشه دلایل واقعی ای وجود داشت که ممکن بود دوستی و محبت ما رو نسبت به هم کمتر یا کمرنگ تر کنه، دوران کودکی که به کنار، اما از روزی که به یه فهم حداقلی از زندگی رسیدم همه سعیم رو کردم که دوستی با تو رو نگه دارم و خوشحالم که دوستی مثل تو دارم. ما آدمایی هستیم که تو زندگی مادیمون هیچ نیازی به هم نداریم ولی هر وقت همو می بینیم واقعا خوشحال میشیم. آدما تو دنیای امروز به اینجور دوستی هایی خیلی بیشتر نیاز دارن.
    نمیگم همیشه، اما خیلی وقتها به یادت میفتم و هروقت غیبتتو میکنمم به نیکی ازت یاد می کنم.البته غیبتامون در مورد تو همش در مورد شوخ طبعیاته که بعدشم میخندیم حسابی ههه.
    همیشه موفق باشی ایشالله

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...