خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


خون خدا _ بازنشر

من آن شمع شتابانم که از این شهر تا آن شهر میـبارم
میـبـارم و میــبـارم ولی هــرگــز نــمیگویم پشــیمـانم

منم آن خواهری که مادری کرده برای طفل معصومش
ولی هرگز نمیــگویم که از ســر دیدن بی تن پریشـانم

بیا تا کودکی شـش ماهه را آغوش تنگت در بـغـل گیرد
بـیــا شــایـد گلویی تـر کنـد بـا اشـکهایت مـن نمیدانم

صـدایی آمــد از گودال و پــرپــر کرد قلب عاشق مـا را
هـزار و چارصــد ســال اســت من ســر در گـریــبــانم

به آن کعبه به آن نیمه طواف عاشقی در راه معشوقت
قسم خوردم برای هیچ معشوقی بجز نامت نـمیخانم

محسن شمسی

مناجات نامه

تـویـی که میــتـوانی در خلأها پـای بـگذاری
و در آنجا نشانی از خودت بـر جـای بـگذاری

و وقتی در گلوی آدمی بـغضی بـه جا مانده
بیایی و بـرای صـافی اش یـک نـای بگذاری

الـهی میشود از چـشـمها بـاران بـگیـری و
بجایش با دعایی، استکانی چای بگذاری؟

محسن شمسی

کل یوم عاشورا _ بازنشر

دلنوشته: می خواهم از دیدنی ها و شاید نادیدنی های کربلا بگویم در ظهر عاشورا، از غلتیده شدن در خون، از ماندن، از نهراسیدن و از شدن بگویم.

آن سوی میدان هلهله از نادانی می بینم. چه دلم برای بیداری تنگ شده اما آنجا خواب را هم نمی بینم. کمی این سوتر چند خیمه می بینم، صدای خاموشی یک زن را، فریادهای ناتمام یک سر بی تن را و صدای خدا را می بینم. هفتاد و دو مرد می بینم که گیر افتاده اند در زندان آزادی، زندانی رهاتر از رهایی، از جنس پاک کودکی شش ماهه، زندانی می بینم از جنس بهشت و وداعی تلخ و عبای یادگاری زنی از زنان بهشت، و یادگاری از حوض کوثر می بینم. کنار فرمانده ی سپاه، جوانی بلند بالا می بینم. جوانمرد مثل محمد، فاضل مثل علی اما عبوس مثل خودش. من در چشمان او وفاداری می بینم. آزادمردی را مرور می کنم، یک به یک می شمارم و همه را در نگاه او می بینم. کودکی شش ماهه که می گوید ای شمشیرها مرا دریابید حتی اگر پاره کنید گلویم را و نگاه منتظر یک زن آزاد مرد را، او منتظر است برادرش برود به بهشت تا وظیفه ی او هم شروع بشود، که آزادمردی اش را جاودانه کند در اعصار و بماند در تاریخ برای همیشه. من نماز را زیر دست کینه می بینم. نماز را آن سوی شمشیرها می بینم. من نماز را در تعقیب و گریز یک تیر می بینم. اما هرچه نگاه می کنم آب نمی بینم، هرچه فریاد کودکی شش ماهه را می شنوم آب نمی بینم. مهریه ی دختر پیامبر را در میدان کارزار فرزندش نمی بینم. و باز تا آن سوی میدان پیش میروم و نگاهم را وسیع می کنم تا ناحق را هم ببینم، تا شمشیرهای خودفروخته را نظاره کنم که فرو می رود در بهشت زمین. من فروختن انسانیت را به قطعه زمینی در جهنم می بینم. اینجا مدینه اش فاضله نیست دیگر، اینجا مدینه اش آتش است و اگر کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ای شمشیرها مرا دریابید، مرا دریابید اگر مقصدم بهشت است و خدا شور بهشت را بجای سوز شمشیر فرو می کند در قلبم. ای شمشیرها مرا و بدنم را دریابید اگر من شده ام حامی فرزند پیغمبر، مرا بکشید اگر فی سبیل الله ام.

کاش بشود مرا بجای زجه های آن کودک شش ماهه خفه کنید، کاش بشود مرا هم محشور کنید با فرزند با وفای علی. می گویند فاطمه وصیت کرده بود علی بعد از او دوباره ازدواج کند. فاطمه می دانست کربلا ابوالفضل می خواهد. عباس وصیت فاطمه بود در کربلا و فاطمه عبای حسین بود در نینوا و شهادت آب بود آنجا، آبی تلخ تر از تلخی نبودن برای ما و شیرین تر از عسل برای حسین.

روضه های شبانه ام – بازنشر

دلنوشته: تاریخ را خداوند بهانه ی ماندگاری تو کرده است تا شما بمانی برای ما. نمی دانم گناه تو چه بود فاطمه؟ نمی دانم گناه تو فرزند محمد(ص) بودن بود و یا همسر با وفای علی(ع) بودن.

بگذار بگویند این جباران روزگار. بگذار بگویند پسرت قربانی خون خواهی دشمنان پدرت شده بود. بگذار بگویند علیِ تو دست مایه ی شوخی پیامبر خدا با مردم شده بود، بگذار بگویند غدیر یک دوستی ساده بود فاطمه. بگذار تاریخ را آن طور که می خواهند بنویسند. اما فاطمه تو را چگونه در تاریخشان ثبت خواهند کرد؟ چگونه به چشم های تو خیره خواهند شد؟ خداوند تمام تاریخ را با چشم هایش دیده است. خداوند تو را مادر مادرها آفریده است.

گیرم که حسین انتقام خشونت محمد بود، اما تو را چه می کنند فاطمه؟ اصلا علی سودای قدرت داشت اما تو را چه می کنند؟ درد پهلوی شکسته ی تو را چگونه آرام می کنند فاطمه؟

یعنی نباید از همه ی بزرگی فاطمه یک قبر بماند برای ما؟ انتظار تا به کی؟ تا کی باید کنار حرم فرزندانت برایت گریه کنیم؟ تا کی باید کربلا را بهانه ی مدینه کنیم؟ تو بگو، به پسرت بگو فاطمه. بگو تا بیاید که جانی نمانده است برای ما. بگو اشک هایمان دریا شده است فاطمه. بگو شاید این جمعه راهت را به ما نشان بدهد، شاید ما را با خودش بر سر مزارت بیاورد.

اصل نوشته: ۲۵ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۰۴ دقیقه

خدای همه چیز

دلنوشته: و خداوند شروع به خلقت خلایق کرد. درنگ نکرد، نیندیشید، او خود خدای اندیشه بود. تجربه ای را امتحان نکرد، او خود آفریننده تجربه بود. امتحان را هم او بعدها آفرید.
گرچه قدرتش تمام آفرینش را به خروش وا می داشت اما او خود بی حرکت خروشیدن ها را به نظاره نشسته بود. او در اوج اضطراب زمین مضطرب نشد، او تنها خیره شد. نظاره کرد و بعضی وقت ها فرمان داد. امر کرد و خلقت آفریده شد، امر کرد و خلقت مأمور شد. و بعد، از قدرت خدایی خودش به آفرینش بخشید.
آفرینش را مأمور آفرینشی دیگر کرد، غرایزشان را تنها با آفرینش آرام کرد، در اوج کام جویی هایشان تعدادشان را بی شماره کرد، شمارش نشده مثل خودش، مهار نشده مثل خودش. و بعد خود همه آن ها را مهار کرد.
عالم را شکافت و بزرگ و بزرگترش کرد. آب را آفرید اما چیزی را با هم مخلوط نکرد، او تنها فرمان داد. و در برابر سرکشی هر چیز مرگ آفرید. او ترس را همراه مرگ کرد، بیش و پیش از هر چیز تاریکی را هم او آفریده بود. تا روزی که موجود برگزیده اش را نیافرید مرگ را با ترس مساوی انگاشت. امید را هم او بعدها همراه مرگ کرد، امید را او برای موجود برگزیده اش کنار گذاشته بود.
او اما همیشه عادل بود. باد را، طوفان را آفرید و آن را به وزیدن واداشت. و وقتی باد خسته شد، وقتی نای دمیدن نداشت پیش از رکوعش آب آفرید و باد را اینگونه سیراب کرد.
باد نفسی تازه کرد و آب را به حرکت در آورد. در آب دمید، موج ایجاد کرد و بعد طوفان، آب را به تمام زمین گسترانید. و وقتی آب خسته شد پیش از سجودش، قبل از خاک شدنش خاک آفرید. آب را در رحم گرم و تشنه زمین آرام کرد. بخشی را در دل زمین و بخشی را سوارِ بر آن گسترانید.
و بعد وقتی سرکشی آب را دید آن را محدود کرد، مخلوق بودنش را به یادش آورد. با کف روی آب که فضا را پراکنده بود آسمان ها را آفرید. هفت آسمان آفرید. یکی اش را نگهبان زمین و شش آسمان بالا را محافظ کهکشان ها کرد. و برای استوار بودنش زمین و آسمان ها را از ستون های متصل به کهکشان ها بی نیاز کرد.
و بعد برای زیبایی آسمانِ زمین، ماه و خورشید و ستاره ها را به او ارزانی داشت. خورشید را برای همه و ماه و ستاره ها را برای زمین آفرید.

تنها یکی مثل خودت

دلنوشته: سلام بر تو ای کشف نشده، ای خداوندی که کلمات نای ثبت کردن تو را ندارند، تو با آن همه بزرگیت اما نوک مداد نحیف مرا پس نمیزنی وقتی آغوشم دلتنگ تنهایی هایت شده است.
تویی که آن گاه که اراده شمارشت کردم یکی بودی اما آن زمان که مخلوقاتت را به شماره ها سپرده ام شماره ها را از نفس انداخته ای، ای شمارش نشده.
تویی که از موج دریا تا اوج آسمان را تسخیر قدرت خودت کرده ای. تویی که دلتنگی روی ماه را با آه باد فرو نشانده ای و تویی که اوج عظمتت را نثار کوه ها کرده ای اما بعد عظمتش را با نگاهت فرو نشانده ای، او را بنده مطیع خودت کرده ای و این گونه داغ بر دل زمین را آرام کرده ای، استوار مثل خودت اما مطیع مثل همه کرده ای تا تنها خودت خدا بمانی. تنها خودت خدا بمانی چون تو عادلی و در عدالتت بی عدالتی را راه نداده ای.
و من تو را این گونه باور کرده ام، تنها یکی مثل خودت. و تو را اینگونه ستایش کرده ام، تنها یکی مثل خودت. و بعد در برابر عظمتت زانو زده ام و بعد زانوهایم را در بغل فشرده ام و بوسیده ام، و بعد شاید گاهی وقت ها گریه کرده ام، در اوج رو سیاهی مثل خودم سفید مثل تو شده ام، بی رنگ مثل تو شده ام. و بعد برای سوگند به توحیدت همه خدایانم را به زیر کشیده ام و همه شان را از تو خواهش کرده ام، رؤیاهایم را مرور کرده ام، آرزوهایم را شمرده ام و بعد در تو تقسیم کرده ام. نمی دانی چقدر حال خوبی می شود وقتی تمام آرزوهای کوچک من در بزرگی تو تقسیم می شود. آن وقت هاست که تو به آرزوهای من خیره می شوی و من به امید تو. من دعا می کنم و تو استجابتم می کنی. من دست می گیرم و تو دست می گیری.
شرحی بر نهج البلاغه. خطبه یک
تاریخ اصل نوشته: بیست و شش آبان ۱۳۹۳

خدای بزرگتر

دلنوشته: تو را ندیده ام که چه چیز هستی و چگونه ای. تو را نمی دانم چگونه فرمانروایی می کنی یا که چگونه ما را نظاره می کنی اما هر روز تو را حوالی رگ گردنم احساس می کنم وقتی نایی باقی نمانده است.

 نمی دانم کجا و چگونه باید در جستجوی تو باشم اما خیلی دور توی همه ی ناامیدی هایم، خیلی نزدیک توی دلم صدای پای تو را شنیده ام که از همه چیز به من نزدیک تر شده ای، نزدیک تر و دورتر؛ تو از من به من نزدیک تر و من از تو به من، از خودم به خودم دورتر شده ام.

تو را حوالی غروب، حوالی آفتاب که دارد غروب می کند، تو را حوالی ماه که دارد آه مرا تسکین می دهد دیده ام. من تو را نمی فهمم ای خدای همه ی بودن ها. من هرچه دور تر می شوم هرچه تو را پس می زنم، تو عاشق ترم می شوی، تو مرا بیشتر نگاه می کنی. من فرار را بر قرار ترجیح می دهم، بی قرار می شوم و تو در اوج بی قراری، اوج تاریکی های دلم، مرا میهمان ماه می کنی، در اوج بی قراری ام، مرا قرار می دهی.

 خدایا می دانم تو اگر مرا در غصه هایت شریک کنی، غصه هایت مرا با خودش خواهد برد، اما کاش تو در غصه های من شریک شوی. غصه های من مثل نبودن تو می ماند. وقتی تو باشی غصه های مرا باد خواهد برد، تو خدای همه ی بادها هستی…

دلتنگی

دلنوشته: تنها نشسته ام و دارم به زندگی نگاه می کنم. به خودم، به روزهایی که با تو بوده ام و به روزهایی که بی تو بوده ام. من دارم به همه ی روزها نگاه می کنم. به روزهایی که تو با من بوده ای و من با تو نبوده ام.

همه ی زندگی من خلاصه می شود توی دقایقی. و این دقایق اما با آنچه باید باشد، با آنچه نامش را آرزوهایم گذاشته ام فرق می کند.

من دوست دارم همه ی زندگی من توی دو کلمه خلاصه شود. دعا و تلاش. دعا کنم تا بتوانم تلاش کنم و بعد تلاش کنم تا که دعاهایم مستجاب شود. اما زندگی من با آنچه باید باشد خیلی فرق می کند. زندگی من بر خلاف کوچک بودنش توی کلمات خلاصه نمی شود.

دعاهایی که خدا درونش جایی ندارد و تلاش هایی که بی ثمر است، و یا شاید اصولا تلاش نیست. تلاش های ما این روزها نه اینکه نتیجه نمی دهد، نه. اصولا نتیجه ی تلاش های این روزهای ما نتیجه نیست، نتیجه اش بی نتیجگی است.

من دارم هدف تو را با هدف های خودم مقایسه می کنم. من دارم با چشمانی باز به هر دوی مان نگاه می کنم. تو تنها کسی هستی که جمع من با تو، ما نمی شویم.

خدای خوبی ها

دلنوشته: ای خداوند که مرا در عاشقانگی خودت دیوانه کرده ای، ای خداوند که مرا در فهم محدودیت خودم نامحدود کرده ای دوستت دارم. خداوند، من تو را می پرستم.

من می خوانم به نام تو، می خوانم به نام خداوندی که خلق کرد مرا، می خوانم تو را که توی رگ هایم روحت را دمیده ای و بعد به من نزدیک و نزدیک تر شده ای. من مست تو شده ام ای دلیل همه ی دیوانگی هایم.

من از تو مستی همیشگی می خواهم، من می خواهم که تو همیشه مرا در نزدیکی خودت محافظت کنی، انرژی نامحدود خودت را در من محدود کنی، روح آزاد شده و سرکشم را آرام کنی. من از نامحدود بودن، از خدا بودن می ترسم. من می خواهم که تو دست و پاهایم را زنجیر کنی، من خیلی ضعیفم، ضعیف به دنیا آمده ام، قدرت مهار قدرت نامحدود تو را ندارم، تنها تو می توانی مرا رام کنی، آرام کنی. تنها تو می توانی از زور بازویت عشق حواله کنی مرا، تنها تو می توانی در اوج آدم شدن من هدایت کنی مرا.

من دیوانگی را با تو دوست دارم، نمی خواهم مثل آن که در مقابل من و تو زانو نزد مغضوب تو باشم. می خواهم مثل تو بزرگ باشم، قدرت تو را مثل خودت آرام کنم، من می خواهم خدای خودم باشم و بعد آن وقت تو خدای من باشی. می شود همیشه خدای من باشی؟

خدایا…

دلنوشته: آرامم ولی آرامش ندارم هنوز. از فردا می ترسم. نمی دانم فردا که از خواب بیدار می شوم کافرم یا که مسلمانم. خودم را دیگر باور ندارم. از اعتماد به نفسم که بعضی وقت ها می گویم نکند هرزه شده هرز شده می ترسم، می گویم نکند اینجا آخر خط است، می گویم نکند دیگر تیک تیک روزهای خدا نتپد توی دلم، آرام بگیرد و من اما بلرزم از پوچ شدنم. اما باز وقتی از پس حرف ها و ترس هایم بیدار می شوم نمی ترسم، انگار نفسم را دودستی تقدیم شیطان کرده ام. تازه بعضی وقت ها که گناه می کنم و همان لحظه نگاه می کنم به خودم بدم می آید از خودم اما ادامه می دهم کارم را، از خود بد آمدنم را.

بعضی وقت ها که بالای سرم را به امیدی نگاه می کنم می گویم کجاست آن خدایی که زمین را رام کرده برای من؟ کجاست او که قدرتش گوش همه جا را پر کرده اما مانده در رام کردن کوچکی مثل من؟ اما وقتی خوب نگاه می کنم به آسمان دست خدا را می بینم که دراز شده به سوی دستان من تا شاید چنگ زنم حبل الله را اما دست خودم را نمی بینم، انگار من جانباز در راه شیطانم، برای پیروزی شیطان از خود گذشته ام، جانبازی کرده ام، از خودم برای شیطان مایه گذاشته ام، چه ها که نکرده ام.

دست خدا خسته می شود اما دست نمی کشد، ناخدایی نمی کند، بعضی وقت ها حتی دستش را درازتر می کند، انقدر بلند که توی دلم تلنگرش را که دارد می لرزد احساس می کنم، حب خودم را توی نگاه خدا می بینم آن وقت ها، می گویم این خدا چقدر الله اکبر است. خیلی شرمنده اش می شوم، کمی رامش می شوم، آرام می شوم آرام می خوابم اما وقتی باز بیدار می شوم بد بیدار می شوم، یعنی آن آرامش قبل از خواب را احساس نمی کنم، باز دوست شیطان می شوم و دستش را می فشرم، خدا را فراموش می کنم، نمی بینمش.

اما این بار راهش را آموخته ام، می خواهم دوباره بیدار نشوم تا کمتر خواب باشم، می خواهم این بار همیشه از همین امروز کمتر بخوابم تا بیدار بمانم.

حرف های بی ریا

دلنوشته: سلام ای تنها امید دنیای ما، من نمی دانم چگونه با این دفترچه نه چندان سبزم نگاه کنم توی چشم تو، توی چشم همه جا و التماست کنم تا بیایی، تا بگیری دستم را توی دست خودت. نمی دانم برای منی که خوف از خدا را به کناری نهاده ام و چسبیده ام به رجاء او جایی برای التماس کردن هست یا نه اما می دانم تنها امید ما تنها امید من برای شفا تویی.

دوست دارم گریه کنم اما فقط بعضی وقت ها و وقتی می خندم تو را دیگر هیچ یادم نیست. موقع خوشی هایم شیطان خدا هست برای خندیدنم و وقتی گلوبم را بغض گرفته و هی می فشرد گلویم را یادم به تو می افتد که خدا یک مهدی هم دارد تا بشنود صدایم را صدای گریه هایم را. وقتی یادم می افتد به یاد تو احساس غریبی می کنم توی دلم، من از دنیای بدون تو خیلی می ترسم اما بعضی وقت ها که سرخوشی هایم هوای شیطان کرده از هیچ نمی ترسم و تو را هیچ یادم نیست.

مهدی احمد ای هم نام محمد، فرمان بده فریاد بزن امر کن به من تا نوکر امامم باشم، شاید تنها امید من تلنگر صدای تو باشد، شاید قرار است خواب من با صدای تو بیدار شود، اصلا عمل کردن یا عمل نکردن من مهم نیست، همین که با بودنت راه صاف است، راه هست، روشن است، ماه است مثل خودت کفایت می کند جسم بی جان مرا. بودن تو کنار من کنار ما آرامش می دهد به زمین خدا. زمین خدا هم دیگر خسته شده از ما آدم ها، مایی که هی حرف می زنیم و هی زیرش می زنیم و تازه بعضی هایمان که حتی حرفش را هم نمی زنیم. زمین خسته است ای مهدی جان، می آیی تا که زمین خدا هم یک روز آرام بخوابد؟
اصل نوشته: ۲۶ تیر ماه ۱۳۹۰ ساعت: ۲۲:۳۵ دقیقه

غربت غریبه

دلنوشته: امشب شب جمعه است و دلم یه عالمه گرفته، انقدر گفتم و نوشتم از این شب ولی هنوز که هنوزه خاصیت خاص بودنشو نمی دونم. آقا نمی دونم نگام می کنی یا نه؟ نمی دونم چقدر به من امیدواری که وقتی میای آماده فدات شدن باشم ولی یه چیزی رو خوب می دونم. می دونم که خیلی دوسِت دارم و می دونم واقعا منتظرتم. نمی دونم وقتی میای چطوری می خوای غریبیامون رو جبران کنی، نمی دونم چطوری می خوای جلوی همه آدم بدا وایسی؟!!! همیشه میگم یعنی وقتی آقا میاد بالاخره عدالت جای مصلحت رو می گیره؟ میگم نکنه وقتی آقا میاد خودش انقدر غریب باشه که نتونه غریبیامونو جبران کنه، نکنه این یکی هم مثل اون یازده تا غریب دیگه باز غریب بمونه، باز غریب زندگی کنه و غریب شهید بشه. آقا تا حرف حرفِ ما پشت سرت وایسادیم، هنوز مطمئن نیستم وقتی حرف مرد بودنه حرف جنگه بازم هستم یا نه، بازم خیلی مردَم یا نه. ولی خدا رو شکر هنوز حرف حرفِ، هنوز حرف نبودن یه هسته. آقا دعام می کنی وقتی میای منم باشم منم بجنگم خون بدم که دیگه هیچ وقت خورشید پشت ابرا نمونه؟

پرنده برنده

دلنوشته: سحری داشتم در هوای بهاری باغچه مان نماز می خواندم و بعد از آن هم کمی درددل با معبودم که صدای جیک جیک گنجشک های باغچه مان حواسم را پرت پرت کرد. یکی شان را که می شناختمش صدا کردم و او به رسم ادب جیک جیک. آمد پایین و کنارم نشست، انصافا گنجشک آقایی بود، همین که نمکمان را خورده بود و حالا نمکدانمان را نمی شکست و های و هوی مان را با جیک جیک مؤدبانه اش جواب می داد مرا کفایت می کند. اگر های و هوی ما بر خلاف رسم ادب است اما واق واق سگ و جیک جیک گنجشک به ادب اوست. شروع کردم به سؤال پرسیدن، از اوضاع و احوالش پرسیدم، از وضع کرم های باغچه و نون خشکی هایمان تا چکه های شیر آب مان، انگار او بیشتر از من از وضع خانه مان باخبر بود. او راضی بود، خدا را شکر می کرد، گرچه از وضع یارانه ها و صرفه جویی در مصرف نانمان گله می کرد اما قانع بود به روزی اش، تازه از من پرسید حلال است؟ گفتم اگر قول بدهی دفعه بعد که سراغ آن پلاستیک کنار رخت هایمان می روی به پیراهن من کاری نداشته باشی و فضله هایت را جای بهتری پرت کنی از شیر مادر حلال ترت باشد. از حال و روز من پرسید و من از حال و روزم گفتم و گفتم: ای، می گذرد دیگر، از سختی و نامهربانی روزگار و روزهای آزگار برایش گفتم، از دردهایم. خجالت هم نکشیدم، مطمئن بودم او از بالا مرا بهتر دیده، پس نیازی به پنهان کاری ندیدم، آنجا زبان من بهترین وسیله راستی آزمایی ام بود، پس خیلی راست گفتم. از لحظه های نابم تا روزهای غرق شدن در خوابم، از  ناانسانی آدم ها تا ناامیدی خودم، از توفیق اجباری لبخندهایم تا گریه های خیلی راستکی ام، از صبح که بعضی وقت ها می خوابم و بعضی وقت ها می خوانم. البته از چیزهایی که می خوانم زیاد دم نزدم، نمی خواستم بداند سیاسی ام، گفتم شاید از سیاست بدش می آید، اما از کتاب خواندنم در خانه و بعضی وقت ها کتابخانه برایش بیشتر گفتم، از دانشگاه هم یک دل سیر برایش نالیدم. البته این لفظ نالیدن را اینجا خیلی سانسور کرده ام، آن که من گفتم از نالیدن خیلی بدتر بود. انصافا از خودم هم انتقاد کردم وقتی فهمیدم کسی جز من و او صدایمان را نمی شنود. از بی خیالی ام و گم کردن هدفم بیشتر گفتم. گفتم شاید نوک گنجشک از چوب تر زبان مادرم برنده تر باشد، چوب تر باشد، دردش بیشتر باشد. او اما با همه سختی هایش شخصیتی امیدوار داشت. مرا هم امیدوار می کرد، آرامش را کمی درونم تقویت کرد، کم کم حس می کردم دعایم دارد خیلی زود مستجاب می شود. می دانستم خیلی آرام شده ام، اما از آرامشم مطمئن نبودم. بعضی وقت ها در جواب سؤال های او من هم سؤال می کردم، من هم خیلی پرسیدم، اما می دانستم چون ماده است نباید از سنش چیزی بپرسم. موقع خداحافظی یک سؤال کردم اما به هر دری زدم جوابم را نداد. گفتم چرا موقع سحر که می شود جیک جیک تان به یک باره شروع می شود و ما آدم ها را آزار می دهد؟ مگر این سحر چه فرقی با شب دارد؟ گفتم هوا که هنوز تاریک تاریک است. اما وقتی این را پرسیدم دیگر حرف نزد که نزد، دیگر جیکش در نیامد. من هم ناراحت نشدم، گفتم همین بی جوابی بهترین پاسخم بود. من هنوز هم تفسیر الف لام میم را نمی دانم. هوا کم کم روشن تر شده بود. گفتم می پری؟ گفت می پرم، پرید و جیکی کرد و من دستی تکان دادم و رفت تا دوباره من را از بالا نظاره کند.

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...