خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


فلسفه وجودی من

دلنوشته: من انسانم. گمشده ای دارم متفاوت از هرچه گم شده است در دنیا، گم کرده ام آن چه انسان خود به دور انداخته آن را، گم کرده ام هویتم را انسان بودنم را، سؤالاتم را انداخته ام آن طرف تا بخورد شاید چهارپایی تا او بیابد و پاسخ دهد سؤالاتم را، هیچ گاه دنبال نکرده ام بودنم را، هیچ گاه از کجا بودن و به کجا رفتنم نپرسیدم و شاید نخواستم بپرسم آن را، شاید از گمشده ام میترسم، شاید آن قدر از گمشده ام دورم که از یافتنش میترسم، من انسانم.

یه مدتی که افکارم خیلی مشوش بود و افکار متفاوت زیاد از ذهنم میگذشت درگیر شدم به یه معمای شیرین و شاید پیدا کردن جواب این معما خیلی آرومم کرد، زندگی رو خیلی برام راحت تر کرد و خلاصه خیلی بهم کمک کرد تا از هیاهوی این دنیا فاصله بگیرم. رفتم از نقطه صفر تاریخ آدم رو بررسی کردم تا برسم به اینکه من چقدر باید تو این دنیا دست و پا بزنم برا رسیدن به آرزوهای دنیاییم یا اینکه اصلا این دنیا چقدر ارزش سخت گرفتن داره.

از بهشت شروع کردم، خدا آدم رو آفرید و همه بجز یه بنده خدایی جلوش سجده کردن، جلوش سجده کردن که هی آدم!!! تو آدمی، ولی این آدم که نماینده همه آدما بود میوه ممنوعه ای خورد و خودش و ما رو کرد آواره خیابون یه طرفه دنیا، ولی ما هیچ وقت نباید دلیل این آوارگی رو آدم بدونیم، آدم یه نماینده بود از طرف همه آدما که اون روز هرکس دیگه ای هم بود آدم بود و آدمیت میکرد و میوه هه رو میخورد.

بعد از اون بود که آدم شد شرمنده  خدای آدم و افتاد به پاش که خدایا اشتباه کردم که نادونی کردم و خلاصه این شد که با هزارتا خواهش و التماس وقتی خدا دید آدم واقعا متنبه شده و پشیمونه توبش رو قبول کرد ولی گفت باید مجازاتش رو تحمل کنی و تاوان گناهش شده زمین پر زرق و برق امروز ما، حالا ما باید انقدر خوب بشیم که دوباره بشیم شایسته بهشت، که اجازه پیدا کنیم برگردیم خونمون، خدا وقتی ما رو بر می گردونه خونمون که ثابت کنیم دیگه گول شیطون رو نمیخوریم، وقتی به شیطون درونمون یه درس درست و حسابی بدیم، پس تا وقتی ما به رسالتمون عمل نکنیم نمی میریم، حتی بیچاره یه نامسلمون کره ای هم که یه مدت قبل فیلمش خیلی تو ایران محبوب شد و کلی گرد و خاک به پا کرد تو فیلمش همین رو میگفت، هر اتفاقی براش می افتاد میگفت من نمی میرم، چون هنوز به هدف والام نرسیدم، این هدف والا همون رسالت ما آدماست و تا وقتی به رسالتمون تو این دنیا عمل نکنیم از این دنیا نمی ریم و رسالت ما همون شایسته بهشت شدنه.

شاید این سؤال پیش بیاد که پس جهنم چیه، اتفاقا خودمم تو این منطقی که گفتم خیلی دنبال جوابش گشتم تا پیداش کردم، جهنم همون جاییه که اگه آدم توبه نکرده بود الان باید اونجا مجازات میشد و حالا اگه ما به رسالتمون عمل نکنیم و یکی یکی فرصت هایی که خدا بهمون میده رو از دست بدیم و خدا مطمئن بشه دیگه به مسیر انسان بودنمون بر نمی گردیم  ما رو می فرسته اونجا. پس جهنم از روز اول بوده و تنها دلیل اونجا نبودن آدم توبشه و ما هنوز فرصت توبه کردن داریم، این یه فرصته برا آدما که دوباره آدم بشن.

بعد از پیدا کردن دلیل بودنم و در نهایت هدفم هیچ وقت به خودم اجازه ندادم افراطی به چیزی تو دنیا دل ببندم، البته اگه هدفم راه رسیدن به هدف والام باشه اگه در مسیر عمل به رسالتم باشه براش پافشاری کردم و میکنم و تا پای جونم پیش رفتم و بازم میرم، ولی واقعا این روزا آرامش رو احساس میکنم، این که چقدر راحته برگشتن به خونه خودمون و ما آدما خودمون رو چطوری چسبوندیم به طناب این دنیا. اگه الیه راجعون ما در گرو آدم بودنمونه میخوام آدم باشم، خدایا ایاک نستعین، خدایا دستمو بگیر که منم عاشق حبل خدا…

چرند و پرند ۱

دلنوشته: سلام، اینم از آخرین شعری که گفتم برا یه روز خاص و یه آدم خاص، البته مناسبتش یه مدتیه که گذشته ولی به هر حال از اونجا که این شعر یکی از دلنوشته ترین دلنوشته هام محسوب میشه روی سایتم قرار میدم که دوستان بخونن و منم مثلا به خودم افتخار کنم. البته دوستان باید توجه داشته باشن که حتما در بخش عروضی این شعر مشکلاتی داره که باید اصلاح بشه، ولی من هنوز به اون حد استادی نرسیدم که بتونم مشکلات عروضی شعر رو پیدا کنم، حرف دله دیگه. امیدوارم بتونم زودتر در قسمت عروضی شعر هم مشکل شعرم رو حل کنم. به هرحال شرمنده که شاید از نظر شما الکی نوشته هام رو تحمل میکنید. تقدیم به دلنوشته…

گذشتم  از این و از آن سرزمین روزها
رسیدم به مبدا به مقصد کمینگاه آن یوزها

همان ها که از نسل حوا و آدم بدند
همان ها که در هردوگیتی شیاطین عالم شدند

شنیدم که بادی در آن سو چه سرد آمده
که قلبی درآن سوی آبادی ما به درد آمده

روسیاهانی بدیدم  با نگاهی سوخته
با سیاهی چشم در چشم نگاهم دوخته

گر ببینند  خدا دارد خدایی میکند
از بد دنیای ما او خوش سرایی میکند

آدمی را تا خدا دعوت به دنیا میکنند
گرببینند بلا، کابوس را تفسیر رؤیا میکنند

خار را بر چشم مهمان کرده اند
عشق را با خار زندان کرده اند

در میان راه دل  را نیمه راهی میکنند
حوض خشک خانه شان را پر زماهی میکنند

گر ببینند دلی در چشم ها دل باز کرد
یا که با گوشه ی چشمش هوسی پرراز کرد

خانه ی زیبای ما را پر زقحطی میکنند
شعر نیما را غلاف خواب سعدی میکنند

شنیدم که فردای آن روز سفر میکنند
برای فرار از دل پاکبازی خطر میکنند

جسم و جانم تا سراپای وجودم چشم شد
صورت پرچاله ام چون کاسه ای ازخشم شد

گرفتم کمان بزه  را نشستم  کمین
و سردار رزم  زمین را زدم بر زمین

طعم  تلخ عشق  را نوشاندمش
بانگاه پاک خوددر قبرهای کاغذی پوشاندمش

گر ببینم  عاشقی بیچاره را در کاروان
که دلش را داده بر زلفی شده بی ساربان

من خدایش را درون کاروان ها دیده ام
من در این باغ ندیدن میوه ها را چیده ام

گر بخواهدساحل مقصد ببیند بادبانش میشوم
گر بخواهد راه بیند ساربان کاروانش میشوم

انتظار۱

دلنوشته: امشب شب جمعه ست، امشب شب انتظاره، حالا چه حسن عباسی بزرگ بگه ما باید بریم پیش امام زمان چه به خیال عوام که یکیش خودم باشم ما منتظریم که امام زمانمون بیاد، به هرحال هرکدومش باشه تهش انتظاره دیگه، انتظار برا بودن یه کسی که قراره ما رو ببره بهشت خدا، که ما رو ببره یه راست پیش خدا، که بگه منم اون عدالتی که مدینه فاضلتونه که منم اون کسی که هر روز مثلا براش بال بال میزنید که بیا که نیا، که بیا ولی اگه بیای پس ما چی؟ که اگه بیای پول ما نون ما آب ما خونه ما و کلا همه چیز ما دیگه نون نمیشه، منم اونی که هرکی هست و نیست میگه بیا و هرکی هست و نیست میگه نیا که منم همونی که نبودنم از دست روزنگاراتونم دررفته و هی میگید بیا و نیا.

امشب همون شبیه که میگید شب منه و میگید شب خودتونه، همون شبیه که چش تو چش میشید با من و هی اشک میریزید ولی به من  به خودتون و حتی به خدا دروغ میگید. ولی امشب برا من یه شب دیگه ست، برا من شب بودنه شب دیده شدنه، برا من تنها شبای دیده شدن شبای انتظاره، آخه آرمان های من همون آرمان های جمعه ست، آرمان های من همون آرمان های انتظاره، حرف دل من همون حرف دل بودن و هست شدن یه هسته.
نمیدونم فریاد من همون فریاد امام زمانه یا نه، ولی مطمئنم آرمان هامون یکیه، ته فریادهامون ته حرفامون ته بغضای شبای جمعمون یکیه، که ته تهش میشه بندگی من و سروری سرورم، حرف من حرف دل خداست، حرف من حرف بودن یه بودنه که بگم امید من به امید خداست.
آقای خوبم بخدا به جون مامانم نمیخوام ازت سوء استفاده کنم که مثلا بگن ببین این بچه هم خوب مینویسه، که بگم منم هستم و خاطرخوای دیده شدن یه هیچم(دیده شدن خودم)، بذار شبیه آدمای خیلی فهمیده حرف نزنم که مثلا خیلی بفهمم که میفهمم، بذار خاکی خاکی بهت بگم آقا به قرآن کریم خدا دلم هوای آقاییتو کرده دلم از نبودنت و ندیدنت گرفته، دلم میخواد دستم رو بگیری به همه نشونم بدی و بگی این نوکرمه، بگی که این هیچی نیست که خاک پامه.
آقا دلم گرفته، آقا دلم برا نبودنت گرفته، آقا تو میگی چیکار کنم اگه دلم گرفته تو میگی چیکار کنم اگه صبرم همش درده آقا چیکار کنم که تو نبودنت خیلی خالیه جای بودنت، که اگه بودی کسی نبودنت رو به رخم نمی کشید، که اگه بودی کسی ضعیف بودنم رو و نبودنم رو به رخم نمی کشید.یعنی میشه بیای تا نگات کنم و هی نگام کنی، یعنی میشه دستم رو بگیری قبل از اینکه دستم رو قطع نکرده باشن و قطع نکرده باشم، آقا یعنی میشه بیای تا خدای خورشید خورشیدش رو بذاره تو آسمون بی ستاره ما و ماه؟
آقا دلم گرفته از انتظار، اگه بگم منتظر ضعیفی ام دلت برام میسوزه که بیای، خدایا اگه وقت نبودنه وقت نابودن که نیست، خدایا اگه هنوز وقت نبودنه میشه به آقام بگی به خواب منم سر بزنه، میشه بگی بیاد در خونمون در بزنه؟

تو بیا تا اشک های آسمان خالی شود
تو بیا تا سرزمین سردشب تفسیرخوشحالی شود

شب

دلنوشته: سلام به رؤیاهایم، رؤیاهایی از جنس خودناساخته رؤیاهایی از جنس معلول های فرستاده شده از علت العلل رؤیاهایی از جنس انسان بودن انسان، از جنس آب از جنس آینه و رؤیاهایی از جنس خاک.

چه میتوان گفت از انسان نبودن انسان، چه میتوان کرد از شر شیطان رانده شده، کاش همچون ترس های کودکی شیطان نگاهش را گم میکرد با بسم الله الرحمن الرحیم  یا شاید نه، شاید بسم الله های کودکی برخاسته از ذاتی بود از جنس انسان. دلم تنگ شده برای انسان، برای انسان بودن انسان، دلم تنگ شده برای بودن در مسیری نه چندان دور و نه چندان سخت، مگر میشود پوچ نشد وقتی کسی و چیزی جز پوچی نیست، مگر میشود هست بود وقتی هستی ای جز نیستی نیست، مگر میشود نگاه کرد به آرمان های انسانی وقتی انسان بودن انسان افتخارش نیست، مگر میشود راست گفت در جامعه ای که راست گفتن دلیل بر دروغگو بودن است، مگر میتوان پاک بود وقتی ناپاکی افتخار بشر است؟
تنها مانده ام در این سرزمین بی آب که علفش جز هرز نیست، من شده ام دروغگوی سرزمین دروغ، من شده ام ناپاک دنیای ناپاک ها. آری گناه من انسان ماندن است، گناه من نگاه من است به انسان، چه کنم در دنیای وارونه شده، چه کنم از شر دنیایی که آب هایش خشک شده و کف روی آب مانده، چه کنم از هنر ناپاکی، چه کنم که نانم که آبم که خوابم که تختم که سقفم که لباسم شده در گرو انسان نبودنم، چه کنم که انسان خود را رایگان فروخته به شیطان؟
کاش جفتی بود از جنس من کاش آفریده ای بود هم جسم من و ناجنس من کاش مانده بود تنها نگاهم به انسان کاش فراموش نمی کرد مرا وقتی ناپاکی ها طعمی شیرین تر از عسل میداد، کاش آینه ی من تلخی آب را به شیرینی شکر ترجیح میداد.

ناخدای باخدا

دلنوشته: وقتی می آیی پرواز میکنم به اوج و حالا دلم پر می کشد برای آسمان، وقتی تو می آیی این فرش می شود عرش و تو می شوی نماد خوبی ها، همه جا پر می شود از بوی خوش گل نرگس و امروز چه گران است گل نرگس، و اما تو ای گل نرگس وقتی رایگان می آیی و وقتی من رایگان می دوم به سویت با غرور کاش بگذاری من هم لحظه ای مالک اشترت باشم، کاش من هم لحظه ای و دقایقی بشوم فاتح هرکجا تو بخواهی و تو با غرور نگاه کنی به دستان من.

این کشتی طوفانی ما گم شده در این اقیانوس بی انتهای زمین و بی مقصود می رود به قعر، اقیانوسی که مقصدش تویی و مقصود خدا، کشتی طوفانی ما یک ناخدای جهان بین می خواهد امام زمان انشالله زمان ما، بیا و ما را پناه بده در پناه خود، بیا و ما را ببر از فرش زمین تا عرش آسمان و تو باز کن کرکره ی بادبان کشتی بی ناخدای ما را، بیا که کشتی ما یک رهبر می خواهد یک امام می خواهد از جنس زمان، کشتی طوفانی ما ناخدای باخدا می خواهد، این کشتی ما افتاده دست خواب و بیداری، افتاده دست شب و هرچه نور می تابد تاریک تر می شود انگار آسمان این شب، تو همان ناخدای باخدایی که ما را می بری تا عرش و ما نه انسان که آدمیم، و ما آدمیم و تا نبخشی ما را پاک نمی شویم از گناه انتظار تو، ما آدمیم و آدم میوه ی ممنوعه خورد تا انسان نباشد تا شیطان هست. تو خورشیدی و ما نه ماه بلکه ما هستیم ستاره ها، بیا و بگیر دست بی جان ماه را ای خورشید خوبی ها، بیا که می خواهند بگیرند همان یک دست مانده ی حضرت ماه را و تو نه تنها شفا می دهی این یکی دست را بلکه شفیع هر دو دست علمدار خمینی خواهی شد، مهدی بیا و بگیر فریاد دست خامنه ای را، بیا تا خامنه ای عمار تو باشد وقتی می گویی این عمار، بیا تا ما و ماه ببینیم نور خورشید را نور خدا را، بیا تا ببینیم ناخدای باخدایمان را وقتی خدا هم هست در انتظار خورشید و ماه و ما ستاره ها.

آسمان آبی نیست

دلنوشته: چند مدت قبل تلویزیون مستندی پخش میکرد که یه آقای عشق طبیعتی پرنده های زخمی رو جمع کرده بود تو خونه خودش و خلاصه یه باغ وحش جالب تو خونش درست کرده بود(البته پرنده ها خیلی وحشی نیستنا). یه پرنده رو نشون میداد که شکارچیا یکی از بال هاش رو با تفنگ شکسته بودن و این آقای خوش ذوق بالش رو مداوا کرده بود، ولی میگفت پرنده هه دیگه هیچ وقت نمیتونه بپره، گله میکرد از آدمایی که برا سرگرمیشون این کارا رو میکنن.

تو همون چند لحظه انواع افکار جورواجور به ذهنم و قلبم خطور کرد، به خودم میگفتم پرنده کارش پریدنه، فلسفه ی پرنده بودنش پریدنه، اصلا اسمی که برا پرنده انتخاب کردن یعنی جسمی که میتونه بپره که اگه نپره دیگه پرنده نیست، فکر کردم اگه اون پرنده هه مغرور باشه، اگه یه پرنده ی مغرور باشه و حالا نتونه بپره باید غرورش رو چیکار کنه، اگه غرورش به پریدنش باشه چطوری سرش رو بالا بگیره، اگه بخواد پرنده باشه چطوری باید پرنده باشه؟ اگه یه آدم مغز نداشته باشه قلب نداشته باشه که اگه نداشته باشه دیگه آدم بودنش نبودنه، که زنده بودنش زنده نبودنه باید چیکار کنه؟ پروار پرنده بال پرنده دست و پای آدم نیست، دست و پای آدم دلیل انسان بودن آدم نیست، عقل آدمه که دلیل آدم بودنشه روح آدمه که دلیل آدم بودنشه. پس پرنده بودن بدون پرواز پرنده نبودنه، اصلا نبودنه.
اگه بخواد سرش رو بالا بگیره و جار بزنه و بگه من بخاطر پروازم پرنده ام اگه بخواد بگه و جار بزنه که من پرنده ام باید چیکار کنه، اگه بخواد عاشق خودش باشه اگه بخواد خوشبختیش رو برا پرنده های دیگه جار بزنه باید چیکار کنه، اصلا اگه دلش برای پرنده بودنش تنگ بشه اگه دلش برا پرواز کردنش تنگ بشه باید چیکار کنه؟
حالا اگه یه آدم دلش برا پرواز کردنش تنگ بشه، برا فطرتش تنگ بشه، اگه دلش برا پاک بودنش و آب بودنش تنگ بشه، اگه دلش برا پاک ترین احساسش و در یک کلام اگه دلش برا انسان بودنش تنگ بشه و بهش بگن تو دیگه نمیتونی پرواز کنی تو دیگه حق نداری پرواز کنی تو دیگه حق نداری مغرور باشی، تو دیگه نمیتونی مغرور باشی و به خودت و به داشته هات و به حقت افتخار کنی باید چیکار کنه؟

ای نزدیکتر از…

دلنوشته: خداوندا مرا با نوشته هایم و با نگاهم بخوان، ای خدای من مرا با نوشته هایم دریاب و با نوشته هایم بشناسان، مرا با اعمالم مبین ای بخشنده مهربان، ای خدای من منم بنده کوچک تو منم آن ممکن الخطای حقیرت، مرا بپوشان ای ستارالعیوب، تنهایم مگذار ای تنها معبود من.

ای خدای من تو را میخوانم وقتی خواندنی نیست و تو را میخواهم هنگامی که خواستنی نیست، خداوندا مرا از ندیدنت و از نبودنت بترسان مرا در گناهانم غوطه ور مگردان مرا بخواه ای احد ای یکی ای آشکار نهان. نگاهت را همچون نور بر مسیرم بتابان.
و باز ای خدای بزرگ در هر نوشته ام، در هر خواستن و نخواستنم و در هر دعا و نفرینم ای خدای من تو را میخوانم. خداوندا مرا آرام کن فی هذه الساعة و فی کل الساعة، خدایا ای نزدیکتر از …

دلم تنگ است

دلنوشته: سلام آقای خوبان، دیروز میدیدمت وقتی میدیدی مرا، وقتی نگاه میکردی دو چشم بیشتر نداشتی ولی انگارهمه را نگاه میکردی آقا، یک دست بیشتر نداشتی برای سلام  ولی انگار با هزاران دست سلام میکردی آقا، اگر آن وبلاگ نویس محبوبم در قطعه ی ۲۶ تو را ماه صدا میکند تو را ماه نگاه میکند من تو را خورشید میبینم آقا، اگر تو ماه باشی فقط ماه شب چهاردهی. آخر، ماه انقدر کوچک و کوچکتر میشود که یک شب تمام میشود، ولی تو تمام نمیشوی آقای خوبان، سید علی تو خورشیدی، تو دیروز خورشیدی بودی که صبح در قم طلوع کرده بودی، تا مهدی نیاید تو خورشید مایی، تو همان سید خراسانی هستی تو خورشید وصلی سید علی، تو همانی که دست تنهایی ما را دست منتظر ما را میگذاری در دست خورشید بزرگتر، تو هدیه ی خدای خورشیدی به ما، تو هدیه ی وفاداری مایی به آرمان ها، تو هدیه ی خدایی به ما سید علی، ای آقای ما دیروز آقای خوبی ها آقای انتظارمان مهدی صاحب الزمان هم خوشحال بود، دیروز او میخندید وقتی منتظران تو را میدید، دیروز آماده تر میشد برای آمدن، دیروز مصمم تر میشد برای پیدا شدن دیروز مهدی هم برای آمدن لحظه شماری میکرد، دیروز او هم بی قرار بود امام خامنه ای.

دیروز هرچه بود شور بود و شور دیروز ستاره های گم شده صبح آمده بودند گرد خورشید خوبی ها، اینکه دیگر چیز عجیبی نیست آقای خوبم، روزها در نور خورشید ستاره ها گم میشوند ولی اگر شب شود اگر ظلمت دورت را تیره و تار کند اگر آن منافق کوردلی که سبز پوشیده منافقانه پشت کرده به خوبی ها، وقتی گرد فتنه غبارآلود کرده فضای صبح را ستاره هایت به گردت میچرخند و دیروز چرخیدند سید علی، دیروز چه طوافی بود آنجا وقتی می چرخیدند به دورت ستاره ها، انقدر چرخیدند تا دوباره صبح شود آقای ما.
ستاره ها حاضرند خود دیده نشوند ولی صبح باشد خورشید باشد، آنها نور تو را میخواهند، آنها آنقدر دور تو چرخیدند تا کور شود چراغ فتنه تا ریشه بدمد بذر پاکی ها تا دیده شود یادگار واقعی خمینی تا بتابد امید حزب الله تا ببینند روح روح الله را، آقای ما کاش یک ساعت نه، یک دقیقه نه، فقط و فقط یک لحظه آن دست علمدارت را میکشیدی بر سر ما امام خامنه ای، کاش فدای آن دست فدایی ات میشدم اماما، کاش میدیدی وقتی از شور بودنت پروانه ها چه زیبا گردت میرقصیدند آقای خوبی ها، مرا دعا میکنی آقا مرا استغفار میکنی آقا، مرا…؟

سلام

“بنام خدا”

دلنوشته: امروز اولین روز از دومین ماه پاییز یکهزار و سیصد و هشتاد و نه دلنوشته هام رو روی سایتم میذارم و قول میدم تا روزی که هستم نوشته هام دلنوشته بمونه، امیدوارم بتونم بخشی از نگاه های اشتباه و حب و بغض های خوانندگان وبسایت که اکثرا از دوستانم خواهند بود و البته خودم رو  به عشق تبدیل کنم، عشق به انسان و به فطرت و ذاتی برگرفته از آفرینننده ی انسان.
امیدوارم بتونم دوستان جدیدی پیدا کنم، دوستانی که دوست باشن و من رو کاملتر کنن و من رو در راه انسان بودن کمک کنن، امیدوارم بتونم مدینه ی فاضله ی احساسم رو به دنیای واقعی بیارم و درش زندگی کنم و قطعا یکی از ویژگی های انسان بودن نیازه، نیاز به خدا نیاز به همنوع و نیاز به بهتر بودن که همگی برخاسته از فطرت ماست، فطرتی که پاک میاد و برای رسیدن به کمال خودش نیاز به حفظ شدن داره، یه صحنه هایی همیشه تو ذهنم مونده، یکیش حفظ کردن سوال فطرت چیسته، دقیقا یادمه زنگ آخر یه روز از روزای سال دوم راهنمایی درس دینی داشتیم و معلممون  درسی که هفته قبل تدریس شده بود رو ازمون خواسته بود و من که اون روزا حسابی بچه مثبت بودم زنگ استراحت تو حیات مدرسه پشت آزمایشگاه قدم میزدم و تند تند میخوندم، فطرت انسان همچون لوح پاک و سفیدی است که….
و من میخوام اون لوح پاک و سفید مثل همون روز اول پاک و سفید بمونه،همواره به این امید زندگی کردم و خواهم کرد و امیدوارم بتونم از خیلی سختی ها، از خیلی غرایض و همه ی بدی ها که در راس همشون شیطان درونه عبور کنم و پاک بمونم، مثل آب مثل آینه…

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...