خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

مناجات نامه

تـویـی که میــتـوانی در خلأها پـای بـگذاری
و در آنجا نشانی از خودت بـر جـای بـگذاری

و وقتی در گلوی آدمی بـغضی بـه جا مانده
بیایی و بـرای صـافی اش یـک نـای بگذاری

الـهی میشود از چـشـمها بـاران بـگیـری و
بجایش با دعایی، استکانی چای بگذاری؟

محسن شمسی

خشکسالی

طـالـعِ آدمــیـان از کـفِ دســتِ پـدرم در مـیـرفــت
چشمِ عشاق که با زلفِ سیـاهِ مَلَکی ور میرفـت

عشقبازی که به پایِ همۀ عالمیان سر خم کـرد
چنـد سالی است پی کیـسه ای از زر میـرفــت

خشکسالی شد و بـاران همه را قال گذاشــت
چشمِ بی پردۀ مجنون که بدنبالِ لبی تر میرفت

پرِ پروانۀ بیچاره چنـان سـوخت پیِ حمـلۀ شمع
کشته احساس جنونی که بدنبالِ کمی شر میرفت

آنقَدَر درد کشیدیم سرانجام، که بی درد شدیم
دختری ماده تـولد شد و هنگام سفر نر میرفت

آنچنان رونقی از کاسبیِ عشق به یغما بردند
هوریِ شهرِ پری ها بسراغ پسری کر میرفت

محسن شمسی

ستاره بی نور

من ستاره ای بی نور٬ خال کهکشان هایم
ماه کـهکـشـان بـا تـو یـار مهــربـان بـا مـن

از ازل ســری دارم تـــا ابـد ثـنــــاگـویـــان
بُتِّ موبــدان بـا تـو سُجدِ کـاهـنـان بــا من

در ندای آن اعجاز٬ سِحْرِ ساحران گم شد
چوب آسمـان بــا تـو رام سـاحـران بـا من

گرچه طـفـل پاییزم٬ بــالِ بی پــری دارم
راه بی کران بـا تـو شـور سـاربـان بـا من

در پـناه گیسویی دُرّ و گوهـری گم شــد
روگرفـتـگی بـا تـو آه عـاشقــان بـــا من

در جهـان من هستی٬ در کـنـار دیـگـرها
مستی جهان با تـو جام شـوکـران با من

برق چشم هایت را ابـر آسمـان فهـمید
چشم آهوان با تو اشک آسمـان بـا من

موج سایـه بان با تو غنچه ی لبـان بـا تـو
زلف و ابـروان بـا تو شعرِ شاعران بـا من

محسن شمسی
تقدیم به TO

سخنرانی جبرائیلی در کنفرانس «بیشکک»

در دوران گذار به نظم جدید اقتصاد جهانی هستیم/
کمتر از یک دهه آینده دلار ارز رایج جهانی نخواهد بود
به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس در بیشکک، دیروز (۲۷ اردیبهشت ماه) نمایندگی خبرگزاری فارس در قرقیزستان با مشارکت دانشگاه دولتی «آرابایف» کنفرانس علمی- عملی با موضوع «مناسبات و همکاری‌ها در جهان متغیر» را بین جمهوری اسلامی ایران، جمهوری قرقیزستان و دیگر کشورهای آسیای مرکزی برگزار ‌کرد.
در این کنفرانس که با هدف بررسی و مباحثه سازنده استراتژی‌ها و مکانیسم‌های همکاری‌های جمهوری قرقیرستان، جمهوری اسلامی ایران و کشورهای آسیای مرکزی و طرح توصیه‌های دقیق در جهت حل مشکلات در این حوزه برگزار شد، «سید یاسر جبرائیلی» معاون پژوهش و آموزش خبرگزاری فارس به تشریح تحول در نظم اقتصاد بین الملل و مقتضیات آن برای اعضای سازمان همکاری های شانگهای پرداخت.

ادامه مطلب »

۱۳۹۵

دلنوشته: خدایا هر دومون میدونیم امسال سال سختیه. خودت کمکم کن. یه کم ترسیدم، فقط بزرگترم کن…

تقدیم به انقلابم

در آن سرمایِ طــوفانی کـه سرها را درونِ چاه میـــکردیـد
جوانــان وطــن را در قفس هـاشان فــدای جاه مــیکردیــد
سگ هــــاری کـــه مــــزدور شــیاطـیــن یا اجــانــب شـد
زبانها را برید اما بــجـایش شـیـشـه ها را هاه مــیـکردیــم
و وقـــتــی کـدخداهــا شیر و خورشیــدی علــم کـــردنـد
در آن دورانِ تاریکی و ظلــمانـی هـوای مــاه مــیـکردیـــم
بسان سنگهای سخت کوهستان که دردی را فـرو خـورده
پــسر را و پــدرهــا راهی مــیدان قـــتــلِ گاه مــیــکـردیم
و جایی بین رویاها و کابوسی که از خـوابی بــه جامـانــده
در آن سرما به امید رهایی کاسه آبی را نثار راه میکردیـم
سـرانــجام از درون لایـه های آسمان ها وحی نازل شــد
و در مـــیـدان آزادی خدا را جانــشــیـن شاه مـیـکردیـــم
                        محسن شمسی

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

پرواز

عالم همه جـاه و همه آه و همه رویاست

خوب اسـت درِ عالم مـعــنـا شـده باشی

گر ثانیه ها چله نشین هوس تیرِ کمانــنـد
امــروز اگر هســت تو فــردا شده باشی
آن دُرِّ گرانی که تصوف به غنیمت ببرندش
عمری است که آواره صـحرا شده باشی
مـنظوم ترین قافـیــه در غار حـرا خوانـــد
معراج همین است که تـنها شده باشی
گر عـرش زمیـن ملتمس فـرش ثریاسـت
بگـذار که پر گیـری و اسـرا شـده باشی
در تَنـگی دنیـای معـاصر هنــر این است
در تُنگ خودت ماهی دریــا شـده باشی
 محسن شمسی

ناگفته‌های سعید جلیلی از فتنه ۸۸

saeed jaliliسال ۸۸ سران فتنه دستگیر نشدند چون فتنه بوجود آمده بود نه بحران/ روایتی از دستور رهبر انقلاب درباره بازداشتی‌های فتنه

 

نماینده رهبر انقلاب در شورای عالی امنیت ملی با بیان اینکه در فتنه ها وجود بصیرت لازم است، گفت: فتنه این‌طور نیست که بشود آن را با چند ساز و کار انتظامی حل کرد و گفت چهار تا آدم که حذف شدند همه چیز تمام شده است.

 

به گزارش خبرگزاری فارس، سعید جلیلی درباره مفهوم «فتنه» و «بحران» و تفاوت های مبنایی و همچنین مدیریت آنها به تفصیل بحث کرده و در نهایت نیز با ذکر خاطره ای خواندنی از مقام معظم رهبری، نوع مدیریت ایشان در سال ۸۸ را مورد کند و کاو و بررسی قرار داده است.

در ادامه متن کامل این دو سخنرانی را در قالب یک گفتار تفصیلی ملاحظه می فرمایید:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

سلام علیکم. در مباحثی که در دنیا راجع به سیاست و اجتماع مطرح می‌شوند، تعابیری هستند که ما هم از آنها استفاده می‌کنیم، اما با تعابیر ما تفاوت‌های جدی دارند. مثلاً اگر در جامعه، حکومت و نظامی شرایطی پیش بیاید، احتمالاً این تعبیر را زیاد شنیده‌اید که «بحران» پیش آمده است و حالا چگونه باید این بحران را مدیریت کرد؟

 کنترل بحران و شاید بسیاری از نکات و تعابیری که در عرصه‌های مختلف به کار می‌برند ناظر به چنین مفاهیم و تعابیری است. مثلاً می‌گویند بحران در منطقه غرب آسیا، بحران در نظام بین‌الملل یا بحران در فلان کشور. در ادبیات سیاسی از این نوع مفاهیم و تعابیر استفاده می‌شود.

ادامه مطلب »

چکه سقف کلاس

چکه سقف کلاس
پای باران به کلاس درس را بگشوده ست
مه و خورشید کمند
ابر با باد به همراه همند
خل و چل ها دو برابر جمعند
که بگویند کمی بیشتر از نصف علوم انسانی ست.
گچ آقای معلم امروز
تخته را با ب بسمل جریان داد کمی
و سوالی که به همراه معلم آمد
پشت دریاها چیست؟
رتبه اول ما
که تمام شعرها از بر بود
ناگهان گفت اجازه آقا
پشت دریاها شهری است
حرف نو میخاهم
بی خیال سهراب
سِیْدْعلی جغرافیا را دوست داشت
دستش بالا رفت
پشت دریا ابر است
قائدی خواست جوابی بدهد
پسر خوبی بود اما خب
شیطنت توی وجودش جریان داشت کمی
پدرش صیاد است
گفت پشت دریا باباست
میتواند باشد
نه به اندازه بابای همه
و علی گفت جمیعا صلوات
پدرش آخوند است
دانه تسبیح ها
یک به یک لغزیدند
بیست و سه تا صلوات
پدرم میگوید
پشت دریاها خدای یکتاست
راست میگفت ولی
زنگ دینی فرداست
بچه خوب کلاس
که دلش صاف و زلال است به اندازه آب
پاسخی داد شبیه دل من
ارشدی پاسخ داد
پشت دریا سرد است
جمله ات جمله خوبی است ولی
پشت دریاها چیست؟
بچه شوخ کلاس
شکمو بود کمی
پشت دریاها کبابی برپاست
همه می خندیدند
و معلم به همه
ناگهان من را دید
که در احوال خودم گم شده ام
گفت محسن تو بگو
پشت دریا به کجاست؟
با کمی مکث و طمأنینه بسیار زبانم به سخن آمد و گفت
پشت دریاها اشک است
همه ساکت بودند
که صدایی برخاست
چکه سقف کلاس
محسن شمسی
تقدیم به بچه خوب کلاس، محمد ارشدی

۹دی

گـرگ و روبــاه و شیـــاطیـــن بــه صف بودند
از خدا رانده هــا اسم رمــزشـــان درود بـود
مـا ســبــز بـــــودیــــم و ولـــیـمـــان عــلـی
بــر سر دروازه هاشان شعــار قوم یهود بود
بــــرای روزهــای ســخــت و بـی انـــتـــهــا
امــیـد مـا بـــه خـانــه بــرخـی بــیـوت بـــود
امـیـد مـا بــه ســـری صـدایـی و فــریــادی
اوجب واجـبات بـه از پـیـنه های ســجود بود
خـدا را شــکـر کـه عـمـارهــا جـوانــه زدنــد
گرنه تیرهاشان به فرق ولی زمان عمود بود
یار دبـسـتـانی من بیا و با چشم هایت ببین
شاعرش تو بــودی و مطربش آل سعود بود
اشـکی کـه در نــمـاز از چـشم عـلـی آمــد
قـنــوت بــود و قــنـــوت بود و قــنــوت بـــود
  محسن شمسی
سالگرد  یوم الله نهم دی مبارک

شهید آورده اند

مادری اسپند را دودی کرد
کودکی اسپند را فوتی کرد
کودکی پا به زمین بگذاشته است
پدرش ساعت ده
به زمان دیروز
سفری طولانی آغاز کرد
او فدای حرم سیده زینب شده بود
سردر کوچه ما
نام یک اسطوره ست
روز نامی شدن کوچه ما
هیچ روشنفکری دست نزد
و بجایش درِ ارشاد اما
دولت تردیدها
پرده از یک جریان برداشته ست
رونمایی از هیچ
رونمایی از پوچ
و کمی آن سوتر
سر میدان امام
سوی میدان بهشت
خبری در راه است
دختری با چادر گلدارش
روی تابوت کسی دست کشید
که نشانی ز پدر آورده است
پدرم کو آقا؟
مادری اشک امانش برده است
مادری پیر شده است
بگذارید کمی نزدیکتر
به بهشتی که از این فاصله ها پیدا نیست
استخوان پسرم را سر و سامان بدهم
پسرم کو آقا؟
مادرم این شهدا گمنامند…
محسن شمسی
تقدیم به خانواده شهدای گمنام
درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...