خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


فراموشی رمز عبور

اگر در گذشته عضو سایت بوده و اکنون اطلاعات کاربری خود را فراموش کرده ایید کافی است شماره موبایل خود در هنگام ثبت نام را به عنوان نام کاربری و رمز عبور، در هر دو بخش وارد کرده و وارد سایت شوید. شماره معتبر برای ورود شما، شماره ای است که مدیر سایت در زمان ثبت نام از شما در اختیار داشته و تا به امروز به تاریخ جمعه ۲۶ خرداد سال ۱۳۹۶ از همین شماره استفاده نموده اید. در صورت تغییر شماره موبایل خود در آینده، شماره پیشین خود را به عنوان نام کاربری و رمز عبور وارد نمایید.
با تشکر
مدیر سایت

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

کل یوم عاشورا _ بازنشر

دلنوشته: می خواهم از دیدنی ها و شاید نادیدنی های کربلا بگویم در ظهر عاشورا، از غلتیده شدن در خون، از ماندن، از نهراسیدن و از شدن بگویم.

آن سوی میدان هلهله از نادانی می بینم. چه دلم برای بیداری تنگ شده اما آنجا خواب را هم نمی بینم. کمی این سوتر چند خیمه می بینم، صدای خاموشی یک زن را، فریادهای ناتمام یک سر بی تن را و صدای خدا را می بینم. هفتاد و دو مرد می بینم که گیر افتاده اند در زندان آزادی، زندانی رهاتر از رهایی، از جنس پاک کودکی شش ماهه، زندانی می بینم از جنس بهشت و وداعی تلخ و عبای یادگاری زنی از زنان بهشت، و یادگاری از حوض کوثر می بینم. کنار فرمانده ی سپاه، جوانی بلند بالا می بینم. جوانمرد مثل محمد، فاضل مثل علی اما عبوس مثل خودش. من در چشمان او وفاداری می بینم. آزادمردی را مرور می کنم، یک به یک می شمارم و همه را در نگاه او می بینم. کودکی شش ماهه که می گوید ای شمشیرها مرا دریابید حتی اگر پاره کنید گلویم را و نگاه منتظر یک زن آزاد مرد را، او منتظر است برادرش برود به بهشت تا وظیفه ی او هم شروع بشود، که آزادمردی اش را جاودانه کند در اعصار و بماند در تاریخ برای همیشه. من نماز را زیر دست کینه می بینم. نماز را آن سوی شمشیرها می بینم. من نماز را در تعقیب و گریز یک تیر می بینم. اما هرچه نگاه می کنم آب نمی بینم، هرچه فریاد کودکی شش ماهه را می شنوم آب نمی بینم. مهریه ی دختر پیامبر را در میدان کارزار فرزندش نمی بینم. و باز تا آن سوی میدان پیش میروم و نگاهم را وسیع می کنم تا ناحق را هم ببینم، تا شمشیرهای خودفروخته را نظاره کنم که فرو می رود در بهشت زمین. من فروختن انسانیت را به قطعه زمینی در جهنم می بینم. اینجا مدینه اش فاضله نیست دیگر، اینجا مدینه اش آتش است و اگر کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ای شمشیرها مرا دریابید، مرا دریابید اگر مقصدم بهشت است و خدا شور بهشت را بجای سوز شمشیر فرو می کند در قلبم. ای شمشیرها مرا و بدنم را دریابید اگر من شده ام حامی فرزند پیغمبر، مرا بکشید اگر فی سبیل الله ام.

کاش بشود مرا بجای زجه های آن کودک شش ماهه خفه کنید، کاش بشود مرا هم محشور کنید با فرزند با وفای علی. می گویند فاطمه وصیت کرده بود علی بعد از او دوباره ازدواج کند. فاطمه می دانست کربلا ابوالفضل می خواهد. عباس وصیت فاطمه بود در کربلا و فاطمه عبای حسین بود در نینوا و شهادت آب بود آنجا، آبی تلخ تر از تلخی نبودن برای ما و شیرین تر از عسل برای حسین.

تقدیم به درگذشتگان حادثه منا

در هوای سوزان حجةالوداع، گفت بیایید و برگردید
یکی شبیه محمد، اولین امیرمان شده بود
خوف نبودن خدا، ترسِ نبودن نبی، سکوت زمین
خبری در آسمان پیچید، عید غدیرمان شده بود
و در همسایگی خم، سرزمین منا، میانه راه
علی چارصدو شصت و چهارمین شهیدمان شده بود
و وقتی ولی زمان به آل سعود نهیب زد
نصیحتش اولین و آخرین نهیب مان شده بود
شب جمعه بود، خوابی به چشم ترم آمد
کعبه می درخشید، تنها ترین امیدمان شده بود
با شوقی و تبسمی طواف خدا کردیم
دور هفتم بود دیدم نوری شریک مان شده بود
محسن شمسی

آب مثل تو _ بازنشر

دلنوشته: باید صاف باشد، خوب صیقل خورده باشد. باید با نیرویی خارق العاده رها شود، وقتی او این گونه رها می شود یک جوری تلو تلو می خورد، قند توی دلت آب می شود و تو برنده می شوی. این تنها یک بازی کودکانه نیست، این یک ساده زندگی کردن است.

آب باید آرام باشد، باد باید نوزد، باید زمین باید آسمان آرام باشد، خاک باشد اما خاکی نباشد، غبار رویش را نپوشانده باشد. آب باید پاک باشد.

آب باید آبی باشد و زمین خاکی. هر چیز باید رنگ خودش باشد آسمان رنگ خودش و زمین رنگ خودش. آدم ها باید رنگ خودشان باشند. یکی سیاه باشد و یکی سبزه، تو سفید باشی و من برعکس خیال تو مثلا گندمی باشم، کمی از سیاه سفید تر باشم رو سفید تر باشم.

آب باید آرام باشد و جسم مماس با سطح آب رها شود. خیلی یواشکی روی آب تلو تلو بخورد. نرم باشد توی قلب آب فرو رود و خودش را جا کند اما قلبِ آب را نشکند، آب را ناراحت نکند و شاید هم خودش غرق نشود دیوانه نشود. جسم باید خیلی کودکانه با آب بازی کند و تلاش کند، در آغوش آب رود و بعد رها شود و این مسیر را این راه را تا پایان ادامه دهد. آنقدَر ادامه دهد تا نیروی درونش تمام شود، تا سرانجام مرگ او را در آغوش گیرد. آب باید تا جسم جان در بدن دارد او را در آغوش گیرد و بعد رهایش کند پاکش کند آرامَش کند و باز او را به خدا بسپارد و این عاشقانگی را تا پایان ادامه دهد.

تو برای من مثل آب می مانی، مثل آینه می مانی. تو تنها کسی هستی که مرا مثل خودم می کنی مرا پاک می کنی. مدت هاست که من رام تو شده ام. می شود تو مال من بشوی؟

نکته: دلیل اینکه مثل قبلترها سایت هر هفته یا دو هفته یک بار بروز نمیشه، هدف بزرگی هست که این روزها برای رسیدن بهش تلاش میکنم و از شما هم میخوام دعام کنید همین طور که بعد از چندین سال تونستم هر چند با یک آهنگ کند برگردم و امروز خودم رو به یک ایستگاهی برسونم و تثبیت کنم، بتونم دوباره به بلندپروازی هایی که برای خودم داشتم نزدیک بشم و انشالله با یک رتبه خیلی خوب در کنکور کارشناسی ارشد که اردیبهشت ماه برگزار میشه، سرانجام با آرزوهای امروزم و سالهای دوری که خیلی بهم سخت گذشت زندگی کنم. انشالله اگه فرصتی باشه حتما سایت رو با خاطرات مدرسه و یا شرح هایی که انشالله بر نهج البلاغه خواهم زد بروزرسانی میکنم. البته کماکان ارزش معنوی و مادی این سایت برای کسی هست که این مکان براش ایجاد شده، هرچند شاید نظراتش با بعضی مطالب سیاسی انتشار یافته سایت در تضاد صد و هشتاد درجه ای باشه. هرچند شاید قلم من قادر به وصف بزرگی TO نباشه…

گفتاری از وحید جلیلی در باره کَدخدایی و کُدخدایی

حزب الله در برابر کَدخدایی وکُدخدایی
کُدخداها در پازل کَدخدا هستند و دارند “اصول” گرایی را به ضد خودش تبدیل می کنند
امروز فریادهای رهبر را بر زمین گذاشته اند و کدها را دست به دست می کنند!
 
گروه سیاسی – رجانیوز: آنچه می خوانید ویراسته دو گفتار از وحید جلیلی در حسینیه هنر مشهد و حسینیه هنر تهران؛ بعد از جمع بندی توافق وین است.
 
بسم‌الله الرحمن الرحیم
 بحث؛ سهل و ممتنع است؛ من از زاویه سهلش می خواهم نگاه کنم. خُمار نبودن یا عمار بودن؟ ما یک سری شبهات و سؤالات داریم، این سؤالات اگر حل بشود چه اتفاقی می‌افتد؟ گاه  بیشتر از منظر وظیفه شخصی، می‌گوییم برویم شبهاتمان را حل کنیم که مثلاً دلمان قرص باشد. نه با این نگاه که  قرار است یک سرباز، یا به قول آقا یک عماری باشیم و بیاییم در جامعه یک کاری بکنیم. بالاخره خُمار نبودن  یا عمار بودن؟ کنجکاوی فردی یا مسئولیت اجتماعی؟ کدامش هدف اصلی ماست؟ مسئولیت اجتماعی اهمیتش از کنجکاوی شخصی  کمتر نیست. کمک به انقلاب و نظام  در گرو تقویت عقبه اجتماعی آرمانهای انقلاب اسلامی است. اگر برآیند تحلیل سیاسی جامعه ، یک واحد افزایش پیدا کند ارزشش از افزایش تحلیل یک نفر یا یک اقلیت محدود خیلی بیشتر است.
 سیاست اسلامی و حکومت دینی و نظام جمهوری اسلامی در مقام تحقق، بر همکاری آگاهانه و داوطلبانه جمهور و توده مردم متکی است و روی در مخاطب عام دارد و به همین دلیل حزب اللهی های طرفدار “جمهوری” اسلامی  باید  تمام تلاششان را برای “گسترش”  نگرش و گرایش استقلال طلبانه مخالف استکبار  انجام بدهند.

ادامه مطلب »

خط شکن ها با دستان بسته، تحریم شکسته اند…

خط شکن ها با دستان بسته، تحریم شکسته اند...دلنوشته: این خاک نبود که تو را اسیر کرده بود. این ابر بود که چشمان ما را پوشانده بود. بین زمین و آسمان فرق است خیره شدن به ابرها. ما از این پایین ابرها را قبر می دیدیدم، و غباری که روی آسمان ها را پوشانده بود. این حکایت روسفیدی شما و روسیاهی ماست.

نمی دانم چگونه تو بی دست شنا کردی ای شهید. نمی دانم تو با کدامین بال پرواز کردی و آسمان ها را درنوردیدی. نمی دانم تو چگونه دست بسته پرواز کردی و من با دستان باز ریشه هایم را به زمین کوفته ام. نمی دانم چگونه باید این ترس را با امید تو همراه شوم ای شهید.
نمی دانم روح خدا چه کرد با شما. نمی دانم روح خدا چگونه شما را عاشق خدا کرده بود. نمی دانم چرا اروند آب نداشت و کدامین فرستاده خدا با عصایش راه گشوده بود اما میدانم اگر دست بسته بودید اما چشم هایتان بازِ باز بود. چشم های باز شما کجا و دست های باز ما کجا. خط شکن ها با دستان بسته، تحریم شکسته اند…

نقدی بر سخنان دکتر صادق زیباکلام/۳

دلنوشته– محسن شمسی: آقای زیباکلام در مناظرات و سخنرانی های خود ادعاهایی را مطرح و مدام بر آنها پافشاری می کنند. گرچه طی سالیان متمادی ادعاهای ایشان برخلاف واقعیت بوده و پیش بینی های ایشان معمولا اشتباه از آب درآمده. آخرین ادعای ایشان نیز تخمین رأی پایین و حداکثر دو میلیونی آقای روحانی در صورت کاندیداتوری ایشان بود که این روزها با مطرح کردن ادعاهایی دیگر نظیر حمایت اصلاح طلبان و انصراف آقای عارف و… سعی در توجیه یا فراموش شدن تحلیل های اشتباه خود دارند. متن پیش رو بخش دوم پاسخ به سخنان ایشان در چند ماهه اخیر است. بخش اول، بخش دوم.
در مورد ادعاهای ایشان درباره برگزاری رفراندوم و نظرخواهی از رأی مردم، بواقع میتوان فرضیه های واقعی تری مطرح کرد. اکثر اصلاح طلبان و تفکرات نزدیک به این گروه، امروزه مدیون اقتصاد نفتی و عقب مانده و عدم پیشرفت اقتصادی ایران هستند. این گروه انتخابات اخیر را تنها به واسطه تحریم ها و به یاری لطف آمریکا به آنان در تحریم ایران پیروز شده اند. در غیر این صورت کدام انسان عاقلی است که بپذیرد برای بازپس گیری یک حق خود، از سایر حقوق خود محروم شود؟ آیا غیر از این است که در صورت دارا بودن یک اقتصاد پویا و مقاوم در برابر تحریم های غرب بویژه آمریکا، چنین تفکرات وابسته ای هیچگاه فرصت عرضه و ظهور و بروز خود را نخواهد یافت؟ براستی اگر در کشور ما یک رفراندوم کاملا آزاد برگزار و دو گزاره که در یک سوی آن استقلال، دشمنی با امریکا، نابودی اسراییل، مبارزه با مستکبرین و دفاع از مظلوم و البته یک اقتصاد مستقل، پویا و قدرتمند بدون وابستگی به فروش نفت و در نتیجه بدون وابستگی به غرب(اقتصاد مقاومتی) و در سوی دیگر به رسمیت شناخته شدن اسراییل و تعطیلی تمام مراکز هسته ای و مذاکره با آمریکا به امید برداشتن تحریم ها و دلخوش بودن به اقتصاد نفتی و همچنین به ادعای آقای زیباکلام تبدیل ایران به کشوری ترانزیتی و فروشنده گاز و نفت و… قرار دهیم، مردم کدام یک را برخواهند گزید؟ شاید آقای زیباکلام ادعا کنند داشتن اقتصادی قوی و پویا بدون رابطه با آمریکا شدنی نیست و اقتصاد مقاومتی شعاری بیش نیست، اما آقای دکتر نباید این نکته را فراموش کنند که مبنای ایشان نیز دوستی مردم ایران با نظام آمریکا و تنها دشمنی حکومت ایران با آمریکا به دلایل ایدئولوژیک است. طبق گزاره مطرح شده می توان نتیجه گرفت به عقیده ایشان مردم ایران در صورت داشتن اقتصادی مقاوم نیز هیچگونه مشکلی با نظام آمریکا ندارند و این تنها حکومت ایران است که برای دستیابی به منافع خود آمریکاستیزی را رواج می دهد. متأسفانه ایشان و همفکرانشان مردم را شرطی کرده و خوشبختی و رفع مشکلات اقتصادی را به مذاکره با آمریکا منوط کرده و سپس خواستار برگزاری رفراندوم می شوند که اصولا چنین رفراندومی نمی تواند مبنای درستی داشته باشد. اما آقای زیباکلام هیچ گاه به این واقعیات اشاره ای نمی کنند، چرا که می دانند یک مسلمان شیعه، چه تندرو و چه کندرو، چه خیلی زیاد مسلمان باشد و چه خیلی کم، استقلال را به وابستگی ترجیح می دهد، و این با نظرات آقای زیباکلام که خود گفته اند رگ هایشان لیبرال است در تعارض است. اینجاست که آقای زیباکلام مدیون فشارهای آمریکاست، اینجاست که آقای زیباکلام مدیون دموکراسی آمریکایی است و چشم خود را بر منافع واقعی ملت می بندد و نمی بیند که منافع ملی ما در سوریه و عراق چگونه شهید می شود تا منافع ما در درون مرزهایمان بماند، نمی تواند این واقعیت را ببیند که دموکراسی آمریکایی چگونه در کشورهای وابسته خود از پاکستان و افغانستان گرفته تا عراق و لیبی و تا دیروز یمن لابد مشغول برقراری امنیت و حفظ صلح و ثبات است تا اقتصادشان را قوی کند؟! شاید هم مشغول مبارزه با تروریسم! او دارد در ایران در امنیتی که مدیون سپاه پاسداران است نفس می کشد اما خواستار دموکراسی از نوع امریکایی ان است.
آقای صادق زیباکلام می گوید در توافق ژنو یک جاهایی ما و یک جاهایی آمریکا کوتاه آمده اییم اما نمی گوید همه این کوتاه آمدن ها حقوق مسلم ما بوده است. آمریکا بخشی از حقوق ما را از ما گرفته و آن را با پول خودمان معاوضه کرده است و آقای زیباکلام این را کوتاه آمدن آمریکا می داند. آیا ایشان واقعا بر این باورند که این می تواند یک توافق برد برد باشد؟ این سوال مطرح می شود که آمریکا در این توافق دقیقا از چه کوتاه آمده است؟ از حقش؟ برای مثال آیا آمریکا توافق کرده که در ازای تعطیلی فردو، یک مرکز غنی سازی اش را نابود می کند؟ آیا توافق کرده بمب های اتمی اش را نابود کند؟ حتی آیا توافق کرده به ایران خسارت بپردازد؟ متاسفانه پاسخ منفی است آقای زیباکلام. آمریکا تنها توافق کرده در ازای تعطیلی صنعت هسته ای ایران، بخشی از پول های بلوکه شده مان را به ما بازگرداند. اما وقتی شما عاشق نظام آمریکا باشی و بقول خودتان رگهای لیبرال داشته باشی، البته این نامش کوتاه آمدن آمریکا خواهد بود.
ادامه دارد…

نقدی بر سخنان دکتر صادق زیباکلام/۲

دلنوشته– محسن شمسی: آقای زیباکلام در مناظرات و سخنرانی های خود ادعاهایی را مطرح و مدام بر آنها پافشاری می کنند. گرچه طی سالیان متمادی ادعاهای ایشان برخلاف واقعیت بوده و پیش بینی های ایشان معمولا اشتباه از آب درآمده. آخرین ادعای ایشان نیز تخمین رأی پایین و حداکثر دو میلیونی آقای روحانی در صورت کاندیداتوری ایشان بود که این روزها با مطرح کردن ادعاهایی دیگر نظیر حمایت اصلاح طلبان و انصراف آقای عارف و… سعی در توجیه یا فراموش شدن تحلیل های اشتباه خود دارند. متن پیش رو بخش دوم پاسخ به سخنان ایشان در چند ماهه اخیر است.(بخش اول)
ایشان در مناظره ای با حضور حجت الاسلام نبویان، برای انقلاب اهداف تعریف می کند و اهداف “امروز” خود را بنام اهداف مردم در انقلاب سال ۵۷ مطرح میکند. ایشان اهداف انقلاب را آزادی مطبوعات و آزادی تشکل های سیاسی و نبود زندانی سیاسی، انتخابات آزاد و حاکمیت قانون برمی شمرد. براستی اگر همین امروز یک نظرسنجی صورت پذیرد، چند درصد مردم ایران در صدر اهداف خود چنین اهدافی را انتخاب خواهند کرد؟ اصولا چند درصد مردم جزء احزاب و تشکل های سیاسی هستند و چند درصد مردم ایران مطبوعات مورد ادعای ایشان را مطالعه می کنند؟ هر چند می توان در مورد تک تک این اهداف بحث کرد و گفته های ریاکارانه ایشان در مورد حاکمیت قانون و آزادی انتخابات را با عمل سیاسی شان مقایسه و آن را به چالش کشید و ده ها سوال در مورد شورش ایشان و همفکرانشان بر علیه قانون و جمهوریت مطرح کرد اما گذشته از آن، چگونه می توان شعارهایی نظیر استکبارستیزی، استقلال و مبارزه با ظلم و حمایت از مظلوم را از اهداف انقلاب پاک کرد؟ ایشان که انقلاب را دیده و درک کرده چگونه می تواند این واقعیات بدیهی دوران انقلاب را انکار کند و اهداف گروهی، آن هم اهداف گروهی امروز خود و گروهش را بجای اهداف مردم انقلابی ایران بنشاند؟ ایشان حتی خود نیز در گذشته به این اذعان کرده که در ابتدای انقلاب به گونه ای دیگر فکر می کرده و امروز نظرات دیگری دارد و این بارزترین اعتراف به این است که اهداف انقلاب تغییر نکرده بلکه ایشان و همفکران ایشانند که تغییر مسیر داده و راه دیگری را پیموده اند. اگر مردم برای دغدغه های مطرح شده توسط ایشان انقلاب کرده بودند، بهتر نبود رهبران خود را از بین ملی مذهبی ها و دوستان مهندس بازرگان انتخاب می کردند تا از شر به اصطلاح تندروی حکومت دینی در امان می ماندند؟
چگونه است که ایشان تسخیر سفارت آمریکا را تندروی و عامل تمام بدبختی های ملت ایران پس از آن می دانند و نظر و رای و شور و شعف آن روزهای مردم را سانسور می کند، اما به یکباره در تحلیلی غیرعلمی و بی مبنا که به واقع شایسته یک استاد علوم سیاسی یکی از دانشگاه های برتر ایران نیست، از شور و شعف ایجاد شده بین مردم پس از توافق لوزان سخن می گویند؟ چگونه می توان عقیده واضح و شور و شعف مردم که احتمالا نظر خود ایشان در آن زمان نیز همین بوده را در مورد تسخیر سفارت آمریکا نادیده گرفت و آن را اشتباه قلمداد کرد اما امروز ریاکارانه و بدون سند از عقیده مردم سخن گفت؟ آیا این دوگانگی ها و سخن از رای و نظر مردم راندن ها یک شعار عوامانه و پوپولیستی نیست؟
ادامه دارد…

نقدی بر سخنان دکتر صادق زیباکلام/۱

دلنوشته– محسن شمسی: آقای زیباکلام در مناظرات و سخنرانی های خود ادعاهایی را مطرح و مدام بر آنها پافشاری می کنند. گرچه طی سالیان متمادی ادعاهای ایشان برخلاف واقعیت بوده و پیش بینی های ایشان معمولا اشتباه از آب درآمده. آخرین ادعای ایشان نیز تخمین رأی پایین و حداکثر دو میلیونی آقای روحانی در صورت کاندیداتوری ایشان بود که این روزها با مطرح کردن ادعاهایی دیگر نظیر حمایت اصلاح طلبان و انصراف آقای عارف و… سعی در توجیه یا فراموش شدن تحلیل های اشتباه خود دارند. متن پیش رو پاسخی به سخنان ایشان در چند ماهه اخیر است:
آقای زیباکلام همواره گروهی را اصولگرایان تندرو خطاب می کند و بر آنها میتازد که آنان منافع سیاسی و حزبی را به منافع ملی ترجیح می دهند و منافع امروز حزب و گروه آنان را نیز در آمریکا ستیزی می داند. این نوع نگاه را می توان از چند جهت بررسی کرد. ابتدا اینکه ایشان یقینا می دانند بیشترین آراء کسب شده در یک انتخابات آزاد در تاریخ انقلاب اسلامی به میزان ۲۴ میلیون از آن گروهی بوده که او آنان را اصولگرایان تندرو خطاب می کند و اتفاقا یکی از دلایل مهم نپذیرفتن نتایج انتخابات و رأی مردم در انتخابات سال ۱۳۸۸ همین نکته است. و اگر آنان تسلیم رأی مردم در انتخابات سال ۸۸ شوند بسیاری از ادعاهای چند دهه ای آنان فرو می ریزد.
نکته مهم دیگر اینکه بنظر می رسد ایشان به اشتباه از کلمه “منافع” حزبی به جای “عقاید” حزبی استفاده می کند که در سیاست یک امر کاملا پذیرفته شده است. گروهی که ایشان آنان را اصولگرای تندرو خطاب می کند عقیده دارد منافع ملت در بسط اندیشه اسلام ناب محمدی نهفته است و همواره در این راه تبلیغ کرده است. این اندیشه برخلاف نظرات آقای زیباکلام معتقد است ما در هر عرصه ای که مقاومت کرده اییم پیشرفت کرده اییم. این تفکر عقیده دارد ما هر زمان طبق الگوهای انقلابی خود پیش رفته اییم پیشرفت کرده اییم. مثال های ایشان نیز از حوزه های دفاعی و نظامی، هوافضا، هسته ای و سلول های بنیادی است که اگر به تاریخچه و چگونگی شکل گیری و پیشرفت هریک از این علوم در کشور مراجعه شود، خواهیم دید که انسان های مؤمن و معتقد به آرمان های انقلاب و با شعار ما می توانیم این علوم را به پیش برده اند. این تفکر معتقد است امروزه قدرت سیاست خارجی و چانه زنی ما نیز مدیون قدرت تولید شده ناشی از اندیشه مقاومت است و این تفکر است که ما را به قدرت اول منطقه تبدیل کرده و حضور و حمایت ما از مظلومین در لبنان و فلسطین و سوریه و یمن و عراق است که به ما قدرت بخشیده و نه میز مذاکره و قراردادهای گلستان و ترکمنچای و الجزایر و سعدآباد و ژنو و لوزان. و با توجه به این گزاره ها خواستار بسط چنین تفکری در تمام عرصه هاست.
اگر بخواهیم تعریف دقیقی از منافع گروهی ارائه دهیم، اتفاقا بهترین مثال ها تفکرات ایشان و امثال ایشان است که به منافع ملی صدمه وارد کرده است. آیا آقای زیباکلام نمی دانند بزرگترین و کوچک ترین قدرت های اقتصادی کشور در دست چه گروه های سیاسی و اقتصادی در کشور است؟ آیا ایشان نمی دانند بیشترین قدرت اقتصادی کشور در دست حزب دولت ساخته و به اصطلاح اصلاح طلبانه کارگزاران سازندگی است و در این مقایسه کمترین قدرت در دست اصولگرایانی است که او آنان را اصولگرایان تندرو خطاب می کند؟
چگونه می توان ریاکارانه از منافع ملت سخن گفت و گروهی را به دنبال کردن منافع حزبی متهم کرد و در عین حال برای رسیدن به مقاصد خود که آن را دموکراسی خواهی تعریف می کنند، با دیکتاتورترین سیاست مدار تاریخ جمهوری اسلامی به اعتراف خودشان همصدا شد؟ و ایشان را بدلیل هم کاسه شدن در منافع گروهی و حزبی و هم رأی بودن در موضوع رابطه با غرب، قهرمان خطاب کرد؟ براستی آیا ایشان مشی آقای هاشمی رفسنجانی در مورد دموکراسی و آزادی عقیده و بیان را نمی دانند یا اینکه بدلیل منافع گروهی، خود را به تغافل زده و در حال دوشیدن و دوشیده شدن هستند؟
سخن دیگر اینکه چرا ایشان در فتنه سال ۸۸ منافع و رأی ملت را زیر چکمه های حزبی و جناحی خود له کرده بودند؟ به واقع آیا ایشان تأثیر اغتشاشات، بی ثباتی ها و شورش علیه جمهوریت در انتخابات سال ۸۸ بر منافع ملت و افزایش تحریم و فشار ظالمانه غرب علیه مردم ایران را نفی می کنند که امروزه از منافع ملت سخن می گویند؟
ادامه دارد…

بازخوانی کتاب خاطرات هسته ای روحانی/۱

مقصر اصلی ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت چه کسی است؟
گروه تاریخ- رجانیوز: تاکنون کتاب ها و اسناد مختلفی درباره پرونده هسته ای جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است اما بدون تردید در میان همه آنها، کتاب خاطرات هسته ای حسن روحانی تحت عنوان «امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای» اهمیت ویژه ای دارد.

به گزارش رجانیوز، این کتاب اگرچه با هدف دفاع از عملکرد دو سال دیپلماسی دولت اصلاحات در پرونده هسته ای و مذاکرات با سه کشور اروپایی نوشته شده است اما به نظر می رسد زمانی که سال ۹۱ این کتاب منتشر شد، هیچ گاه نویسنده آن تصور نمی کرد یک سال بعد در قامت رییس جمهور کشور قرار گیرد و جالب تر اینکه همان مشی سالهای ۸۲ تا ۸۴ را در عرصه دیپلماتیک تکرار کند.
شاید اگر آقای روحانی در آن برهه می دانست که قرار است تاریخ باز هم تکرار شود، اقدام به انتشار این کتاب نمی کرد یا لااقل از انتشار بخش های قابل توجهی از این کتاب صرف نظر می کرد اما تقدیر روزگار بر این بود که یک سال بعد از انتشار کتاب امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای، وی سکان مدیریت کشور را به دست گیرد و از قضای روزگار، همین کتاب تبدیل به یک منبع معتبر برای نقد عملکرد دولت یازدهم و تکرار اشتباهات گذشته شود.
در همین راستا، جهت بازخوانی تاریخ و تبیین این موضوع که درمذاکرات ژنو و لوزان نیز بسیاری از اشتباهات مذاکرات سعدآباد، بروکسل و پاریس در حال تکرار و همان مسیر ناکام در عرصه دیپلماسی در انتظار مردم و دولت است، رجانیوز طی سلسله گزارش هایی به بازخوانی مهم ترین بخشهای این کتاب می پردازد.

در بخش نخست از این سلسله گزارش ها به بررسی پاسخ به یک شبهه پرتکرار می پردازیم و آن اینکه چه اتفاقی افتاد که پرونده هسته ای جمهوری اسلامی ایران به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع شد؟
یکی از نکاتی که طی یک سال و نیم اخیرا بارها از سوی مدافعان عملکرد دیپلماسی دولت یازدهم  بیان شده، این است که مذاکرات ژنو و لوزان هیچ فایده ای هم نداشته باشد، لااقل پرونده ایران را از شورای امنیت سازمان ملل خارج می کند.
این طیف معتقدند عملکرد دولت نهم و دهم در عرصه مذاکرات هسته ای باعث شد تا پرونده هسته ای ایران از شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی به شورای امنیت سازمان ملل برود و همین مساله مانند انداختن سنگ به چاه بزرگی بود که حالا آقای ظریف  دارد آن سنگ را از چاه خارج می کند.

اما بر اساس کتاب خاطرات هسته ای آقای روحانی، این ادعا از اساس کذب بوده و واقعیت ندارد زیرا علت اصلی ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت نه عملکرد دولت گذشته است و نه دولت اصلاحات، بلکه بی منطقی و بهانه گیری طرف غربی بوده است. هر چند اگر قرار باشد به سبک حامیان دولت برای این کار مقصری پیدا شود، می توان این موضوع  را هم به عملکرد تیم مذاکره کننده زمان اصلاحات ارجاع داد  که بگونه ای عمل کردند که بسترسازی لازم برای ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت انجام گرفت.

در این باره حسن روحانی در کتاب «امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای» می نویسد: «اروپا در مذاکرات تهران تعهد کرده بود تا زمانی که فعالیت نطنز آغاز نشده است، از ارجاع پرونده هسته ای به شورای امنیت جلوگیری کند ولی در بهمن ۱۳۸۴ در شرایطی پرونده هسته ای به شورای امنیت ارجاع شد که نطنز در تعلیق بود بنابراین اروپا تعهد خود را نقض کرده بود.» ص ۵۹۹
روحانی در قسمت دیگری از این کتاب نیز می نویسد:
«در دولت نهم هم تعلیق نطنز هشت ماه ادامه یافت و حتی اگر شورای حکام به دلیل راه اندازی یو سی اف اصفهان، پرونده را به شورای امنیت ارجاع نمی داد و پرونده در آژانس می ماند بی تردید نطنز به آن زودی راه اندازی نمی شد و مسیر مذاکرات ادامه می یافت. راه اندازی نطنز در وافع پاسخ به اقدام غیر منطقی شورای حکام آژانس بود … اساسا دولت نهم در هیچ موردی تعلیق را به انتخاب خود نشکست، تعلیق اصفهان که در دولت هشتم شکسته شد و تعلیق نطنز هم به دلیل ارجاع پرونده به شورای امنیت شکسته شد.» ص ۶۱۱

معنای ساده این بخش از خاطرات آقای روحانی این است که ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل ربطی به احمدی نژاد یا لاریجانی یا جلیلی نداشت، بلکه ما تعهداتی به سه کشور اروپایی داده بودیم که آنها تعهداتشان را نقض کردند و بدون هیچ منطق و دلیلی، پرونده ایران را در سال ۸۴ به شورای امنیت بردند. اگر هم در دولت نهم نطنز رفع تعلیق شد به خاطر نقض عهد اروپا در توافق با دولت اصلاحات بود!

روضه های شبانه ام – بازنشر

دلنوشته: تاریخ را خداوند بهانه ی ماندگاری تو کرده است تا شما بمانی برای ما. نمی دانم گناه تو چه بود فاطمه؟ نمی دانم گناه تو فرزند محمد(ص) بودن بود و یا همسر با وفای علی(ع) بودن.

بگذار بگویند این جباران روزگار. بگذار بگویند پسرت قربانی خون خواهی دشمنان پدرت شده بود. بگذار بگویند علیِ تو دست مایه ی شوخی پیامبر خدا با مردم شده بود، بگذار بگویند غدیر یک دوستی ساده بود فاطمه. بگذار تاریخ را آن طور که می خواهند بنویسند. اما فاطمه تو را چگونه در تاریخشان ثبت خواهند کرد؟ چگونه به چشم های تو خیره خواهند شد؟ خداوند تمام تاریخ را با چشم هایش دیده است. خداوند تو را مادر مادرها آفریده است.

گیرم که حسین انتقام خشونت محمد بود، اما تو را چه می کنند فاطمه؟ اصلا علی سودای قدرت داشت اما تو را چه می کنند؟ درد پهلوی شکسته ی تو را چگونه آرام می کنند فاطمه؟

یعنی نباید از همه ی بزرگی فاطمه یک قبر بماند برای ما؟ انتظار تا به کی؟ تا کی باید کنار حرم فرزندانت برایت گریه کنیم؟ تا کی باید کربلا را بهانه ی مدینه کنیم؟ تو بگو، به پسرت بگو فاطمه. بگو تا بیاید که جانی نمانده است برای ما. بگو اشک هایمان دریا شده است فاطمه. بگو شاید این جمعه راهت را به ما نشان بدهد، شاید ما را با خودش بر سر مزارت بیاورد.

اصل نوشته: ۲۵ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۰۴ دقیقه

جنونِ مجنون

دلنوشته: کوچ اجباری من از عشق به زندگی مدتی است که آغاز شده است. عشق شاید آدم ها را زیباتر جلوه می دهد اما زندگی، مرا ماندگارتر کرده است. زندگی می تواند نگاه تو به همه جا و همه چیز باشد. زندگی می تواند حتی همین خواندن ها و نوشتن ها، رفتن  و آمدن ها و رد شدن ها باشد. مهم تر اینکه زندگی می تواند بگذرد. من زندگی را بخاطر همین گذاشتن و گذشتن هایش دوست دارم.
زندگی کردن مثل گذر زمان می ماند، سخت و آسانش هر دو می گذرد اما عشق همه چیز را مغلوب خودش می کند. تو وقتی نمی توانی دیدنی ها و شنیدنی ها را ببینی و بشنوی و بعد مسیر را راه بروی این یعنی تو بازنده ای و زندگی ات را باخته ای. تو باخته ای اما باید بمانی تا درد ندیدن ها و نشنیدن ها و در راه ماندن ها را، درد عشق را درونت احساس کنی.
تو می بینی اما نمی فهمی. تو راه می روی اما نشسته ای، از راهت بازمانده ای. تخیلِ تو زندگی ات را استثمار کرده و تو باید به جای زندگی کردن او را حس کنی. نفس بکشی، سخت نفس بکشی و تنها خدا را بهانه کنی.
اما زندگی کردن این جوری نیست. زندگی کردن اگر تو دوستش بداری، تو را دوست خواهد داشت، به تو اجازه زندگی کردن خواهد داد و تو می توانی همه چیز را آن گونه که هست ببینی و باورش کنی. می توانی چشم هایت را ببندی و اگر خواب، همسایه ی خداست، خیلی زود مثلا پنج دقیقه بعد پیش خدا باشی. پیش خدا باشی و به عشق کلی بد و بیراه بگویی و فحش بدهی و بعد برای هدیه بزرگ خداوند به تو برای زندگی کردن، در برابر مهربانی خدا سجده کنی و ثناگویش شوی. حتی می توانی در میانه راه اگر عشق راه تو را سد کرد بیدار شوی و دوباره زندگی کنی. اما عشق چیزی میان خواب و بیداری است، بیداری ات خسته از دردهای دلش کمی خواب می خواهد و خواب تو از ترس کابوس هایش تمنای بیداری می کند.
در زندگی کردن تو می توانی فکر کنی، به این فکر کنی که عشق چقدر می تواند دنیای بی پرده ای باشد. آنقدر بی رحم که درون تو را پیش چشم همه عریان کند و تمام نادیدنی های تو را ناخواسته نمایان کند. عشق می تواند ستارالعیوب بودنت را مغلوب خودش کند و تو را رسوا کند. وقتی تو به قلب عشق زده ای، عشق هم به قلب تو می زند و درد قلبت با اشک از چشمانت سرازیر می شود. دردهایم را می بینی؟ اشک هایم را می بینی؟
زندگی گاهی وقت ها مرا خسته می کند اما عشق، زندگیِ مرا خسته کرده است…
اصل نوشته: پنج شنبه ۳۰بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۱۱ دقیقه
درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...