خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


بازخوانی کتاب خاطرات هسته ای روحانی/۱

مقصر اصلی ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت چه کسی است؟
گروه تاریخ- رجانیوز: تاکنون کتاب ها و اسناد مختلفی درباره پرونده هسته ای جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است اما بدون تردید در میان همه آنها، کتاب خاطرات هسته ای حسن روحانی تحت عنوان «امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای» اهمیت ویژه ای دارد.

به گزارش رجانیوز، این کتاب اگرچه با هدف دفاع از عملکرد دو سال دیپلماسی دولت اصلاحات در پرونده هسته ای و مذاکرات با سه کشور اروپایی نوشته شده است اما به نظر می رسد زمانی که سال ۹۱ این کتاب منتشر شد، هیچ گاه نویسنده آن تصور نمی کرد یک سال بعد در قامت رییس جمهور کشور قرار گیرد و جالب تر اینکه همان مشی سالهای ۸۲ تا ۸۴ را در عرصه دیپلماتیک تکرار کند.
شاید اگر آقای روحانی در آن برهه می دانست که قرار است تاریخ باز هم تکرار شود، اقدام به انتشار این کتاب نمی کرد یا لااقل از انتشار بخش های قابل توجهی از این کتاب صرف نظر می کرد اما تقدیر روزگار بر این بود که یک سال بعد از انتشار کتاب امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای، وی سکان مدیریت کشور را به دست گیرد و از قضای روزگار، همین کتاب تبدیل به یک منبع معتبر برای نقد عملکرد دولت یازدهم و تکرار اشتباهات گذشته شود.
در همین راستا، جهت بازخوانی تاریخ و تبیین این موضوع که درمذاکرات ژنو و لوزان نیز بسیاری از اشتباهات مذاکرات سعدآباد، بروکسل و پاریس در حال تکرار و همان مسیر ناکام در عرصه دیپلماسی در انتظار مردم و دولت است، رجانیوز طی سلسله گزارش هایی به بازخوانی مهم ترین بخشهای این کتاب می پردازد.

در بخش نخست از این سلسله گزارش ها به بررسی پاسخ به یک شبهه پرتکرار می پردازیم و آن اینکه چه اتفاقی افتاد که پرونده هسته ای جمهوری اسلامی ایران به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع شد؟
یکی از نکاتی که طی یک سال و نیم اخیرا بارها از سوی مدافعان عملکرد دیپلماسی دولت یازدهم  بیان شده، این است که مذاکرات ژنو و لوزان هیچ فایده ای هم نداشته باشد، لااقل پرونده ایران را از شورای امنیت سازمان ملل خارج می کند.
این طیف معتقدند عملکرد دولت نهم و دهم در عرصه مذاکرات هسته ای باعث شد تا پرونده هسته ای ایران از شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی به شورای امنیت سازمان ملل برود و همین مساله مانند انداختن سنگ به چاه بزرگی بود که حالا آقای ظریف  دارد آن سنگ را از چاه خارج می کند.

اما بر اساس کتاب خاطرات هسته ای آقای روحانی، این ادعا از اساس کذب بوده و واقعیت ندارد زیرا علت اصلی ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت نه عملکرد دولت گذشته است و نه دولت اصلاحات، بلکه بی منطقی و بهانه گیری طرف غربی بوده است. هر چند اگر قرار باشد به سبک حامیان دولت برای این کار مقصری پیدا شود، می توان این موضوع  را هم به عملکرد تیم مذاکره کننده زمان اصلاحات ارجاع داد  که بگونه ای عمل کردند که بسترسازی لازم برای ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت انجام گرفت.

در این باره حسن روحانی در کتاب «امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای» می نویسد: «اروپا در مذاکرات تهران تعهد کرده بود تا زمانی که فعالیت نطنز آغاز نشده است، از ارجاع پرونده هسته ای به شورای امنیت جلوگیری کند ولی در بهمن ۱۳۸۴ در شرایطی پرونده هسته ای به شورای امنیت ارجاع شد که نطنز در تعلیق بود بنابراین اروپا تعهد خود را نقض کرده بود.» ص ۵۹۹
روحانی در قسمت دیگری از این کتاب نیز می نویسد:
«در دولت نهم هم تعلیق نطنز هشت ماه ادامه یافت و حتی اگر شورای حکام به دلیل راه اندازی یو سی اف اصفهان، پرونده را به شورای امنیت ارجاع نمی داد و پرونده در آژانس می ماند بی تردید نطنز به آن زودی راه اندازی نمی شد و مسیر مذاکرات ادامه می یافت. راه اندازی نطنز در وافع پاسخ به اقدام غیر منطقی شورای حکام آژانس بود … اساسا دولت نهم در هیچ موردی تعلیق را به انتخاب خود نشکست، تعلیق اصفهان که در دولت هشتم شکسته شد و تعلیق نطنز هم به دلیل ارجاع پرونده به شورای امنیت شکسته شد.» ص ۶۱۱

معنای ساده این بخش از خاطرات آقای روحانی این است که ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت سازمان ملل ربطی به احمدی نژاد یا لاریجانی یا جلیلی نداشت، بلکه ما تعهداتی به سه کشور اروپایی داده بودیم که آنها تعهداتشان را نقض کردند و بدون هیچ منطق و دلیلی، پرونده ایران را در سال ۸۴ به شورای امنیت بردند. اگر هم در دولت نهم نطنز رفع تعلیق شد به خاطر نقض عهد اروپا در توافق با دولت اصلاحات بود!

روضه های شبانه ام – بازنشر

دلنوشته: تاریخ را خداوند بهانه ی ماندگاری تو کرده است تا شما بمانی برای ما. نمی دانم گناه تو چه بود فاطمه؟ نمی دانم گناه تو فرزند محمد(ص) بودن بود و یا همسر با وفای علی(ع) بودن.

بگذار بگویند این جباران روزگار. بگذار بگویند پسرت قربانی خون خواهی دشمنان پدرت شده بود. بگذار بگویند علیِ تو دست مایه ی شوخی پیامبر خدا با مردم شده بود، بگذار بگویند غدیر یک دوستی ساده بود فاطمه. بگذار تاریخ را آن طور که می خواهند بنویسند. اما فاطمه تو را چگونه در تاریخشان ثبت خواهند کرد؟ چگونه به چشم های تو خیره خواهند شد؟ خداوند تمام تاریخ را با چشم هایش دیده است. خداوند تو را مادر مادرها آفریده است.

گیرم که حسین انتقام خشونت محمد بود، اما تو را چه می کنند فاطمه؟ اصلا علی سودای قدرت داشت اما تو را چه می کنند؟ درد پهلوی شکسته ی تو را چگونه آرام می کنند فاطمه؟

یعنی نباید از همه ی بزرگی فاطمه یک قبر بماند برای ما؟ انتظار تا به کی؟ تا کی باید کنار حرم فرزندانت برایت گریه کنیم؟ تا کی باید کربلا را بهانه ی مدینه کنیم؟ تو بگو، به پسرت بگو فاطمه. بگو تا بیاید که جانی نمانده است برای ما. بگو اشک هایمان دریا شده است فاطمه. بگو شاید این جمعه راهت را به ما نشان بدهد، شاید ما را با خودش بر سر مزارت بیاورد.

اصل نوشته: ۲۵ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۰۴ دقیقه

جنونِ مجنون

دلنوشته: کوچ اجباری من از عشق به زندگی مدتی است که آغاز شده است. عشق شاید آدم ها را زیباتر جلوه می دهد اما زندگی، مرا ماندگارتر کرده است. زندگی می تواند نگاه تو به همه جا و همه چیز باشد. زندگی می تواند حتی همین خواندن ها و نوشتن ها، رفتن  و آمدن ها و رد شدن ها باشد. مهم تر اینکه زندگی می تواند بگذرد. من زندگی را بخاطر همین گذاشتن و گذشتن هایش دوست دارم.
زندگی کردن مثل گذر زمان می ماند، سخت و آسانش هر دو می گذرد اما عشق همه چیز را مغلوب خودش می کند. تو وقتی نمی توانی دیدنی ها و شنیدنی ها را ببینی و بشنوی و بعد مسیر را راه بروی این یعنی تو بازنده ای و زندگی ات را باخته ای. تو باخته ای اما باید بمانی تا درد ندیدن ها و نشنیدن ها و در راه ماندن ها را، درد عشق را درونت احساس کنی.
تو می بینی اما نمی فهمی. تو راه می روی اما نشسته ای، از راهت بازمانده ای. تخیلِ تو زندگی ات را استثمار کرده و تو باید به جای زندگی کردن او را حس کنی. نفس بکشی، سخت نفس بکشی و تنها خدا را بهانه کنی.
اما زندگی کردن این جوری نیست. زندگی کردن اگر تو دوستش بداری، تو را دوست خواهد داشت، به تو اجازه زندگی کردن خواهد داد و تو می توانی همه چیز را آن گونه که هست ببینی و باورش کنی. می توانی چشم هایت را ببندی و اگر خواب، همسایه ی خداست، خیلی زود مثلا پنج دقیقه بعد پیش خدا باشی. پیش خدا باشی و به عشق کلی بد و بیراه بگویی و فحش بدهی و بعد برای هدیه بزرگ خداوند به تو برای زندگی کردن، در برابر مهربانی خدا سجده کنی و ثناگویش شوی. حتی می توانی در میانه راه اگر عشق راه تو را سد کرد بیدار شوی و دوباره زندگی کنی. اما عشق چیزی میان خواب و بیداری است، بیداری ات خسته از دردهای دلش کمی خواب می خواهد و خواب تو از ترس کابوس هایش تمنای بیداری می کند.
در زندگی کردن تو می توانی فکر کنی، به این فکر کنی که عشق چقدر می تواند دنیای بی پرده ای باشد. آنقدر بی رحم که درون تو را پیش چشم همه عریان کند و تمام نادیدنی های تو را ناخواسته نمایان کند. عشق می تواند ستارالعیوب بودنت را مغلوب خودش کند و تو را رسوا کند. وقتی تو به قلب عشق زده ای، عشق هم به قلب تو می زند و درد قلبت با اشک از چشمانت سرازیر می شود. دردهایم را می بینی؟ اشک هایم را می بینی؟
زندگی گاهی وقت ها مرا خسته می کند اما عشق، زندگیِ مرا خسته کرده است…
اصل نوشته: پنج شنبه ۳۰بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۱۱ دقیقه

مسابقه دو و میدانی

دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
“این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”

خدای همه چیز

دلنوشته: و خداوند شروع به خلقت خلایق کرد. درنگ نکرد، نیندیشید، او خود خدای اندیشه بود. تجربه ای را امتحان نکرد، او خود آفریننده تجربه بود. امتحان را هم او بعدها آفرید.
گرچه قدرتش تمام آفرینش را به خروش وا می داشت اما او خود بی حرکت خروشیدن ها را به نظاره نشسته بود. او در اوج اضطراب زمین مضطرب نشد، او تنها خیره شد. نظاره کرد و بعضی وقت ها فرمان داد. امر کرد و خلقت آفریده شد، امر کرد و خلقت مأمور شد. و بعد، از قدرت خدایی خودش به آفرینش بخشید.
آفرینش را مأمور آفرینشی دیگر کرد، غرایزشان را تنها با آفرینش آرام کرد، در اوج کام جویی هایشان تعدادشان را بی شماره کرد، شمارش نشده مثل خودش، مهار نشده مثل خودش. و بعد خود همه آن ها را مهار کرد.
عالم را شکافت و بزرگ و بزرگترش کرد. آب را آفرید اما چیزی را با هم مخلوط نکرد، او تنها فرمان داد. و در برابر سرکشی هر چیز مرگ آفرید. او ترس را همراه مرگ کرد، بیش و پیش از هر چیز تاریکی را هم او آفریده بود. تا روزی که موجود برگزیده اش را نیافرید مرگ را با ترس مساوی انگاشت. امید را هم او بعدها همراه مرگ کرد، امید را او برای موجود برگزیده اش کنار گذاشته بود.
او اما همیشه عادل بود. باد را، طوفان را آفرید و آن را به وزیدن واداشت. و وقتی باد خسته شد، وقتی نای دمیدن نداشت پیش از رکوعش آب آفرید و باد را اینگونه سیراب کرد.
باد نفسی تازه کرد و آب را به حرکت در آورد. در آب دمید، موج ایجاد کرد و بعد طوفان، آب را به تمام زمین گسترانید. و وقتی آب خسته شد پیش از سجودش، قبل از خاک شدنش خاک آفرید. آب را در رحم گرم و تشنه زمین آرام کرد. بخشی را در دل زمین و بخشی را سوارِ بر آن گسترانید.
و بعد وقتی سرکشی آب را دید آن را محدود کرد، مخلوق بودنش را به یادش آورد. با کف روی آب که فضا را پراکنده بود آسمان ها را آفرید. هفت آسمان آفرید. یکی اش را نگهبان زمین و شش آسمان بالا را محافظ کهکشان ها کرد. و برای استوار بودنش زمین و آسمان ها را از ستون های متصل به کهکشان ها بی نیاز کرد.
و بعد برای زیبایی آسمانِ زمین، ماه و خورشید و ستاره ها را به او ارزانی داشت. خورشید را برای همه و ماه و ستاره ها را برای زمین آفرید.

تنها یکی مثل خودت

دلنوشته: سلام بر تو ای کشف نشده، ای خداوندی که کلمات نای ثبت کردن تو را ندارند، تو با آن همه بزرگیت اما نوک مداد نحیف مرا پس نمیزنی وقتی آغوشم دلتنگ تنهایی هایت شده است.
تویی که آن گاه که اراده شمارشت کردم یکی بودی اما آن زمان که مخلوقاتت را به شماره ها سپرده ام شماره ها را از نفس انداخته ای، ای شمارش نشده.
تویی که از موج دریا تا اوج آسمان را تسخیر قدرت خودت کرده ای. تویی که دلتنگی روی ماه را با آه باد فرو نشانده ای و تویی که اوج عظمتت را نثار کوه ها کرده ای اما بعد عظمتش را با نگاهت فرو نشانده ای، او را بنده مطیع خودت کرده ای و این گونه داغ بر دل زمین را آرام کرده ای، استوار مثل خودت اما مطیع مثل همه کرده ای تا تنها خودت خدا بمانی. تنها خودت خدا بمانی چون تو عادلی و در عدالتت بی عدالتی را راه نداده ای.
و من تو را این گونه باور کرده ام، تنها یکی مثل خودت. و تو را اینگونه ستایش کرده ام، تنها یکی مثل خودت. و بعد در برابر عظمتت زانو زده ام و بعد زانوهایم را در بغل فشرده ام و بوسیده ام، و بعد شاید گاهی وقت ها گریه کرده ام، در اوج رو سیاهی مثل خودم سفید مثل تو شده ام، بی رنگ مثل تو شده ام. و بعد برای سوگند به توحیدت همه خدایانم را به زیر کشیده ام و همه شان را از تو خواهش کرده ام، رؤیاهایم را مرور کرده ام، آرزوهایم را شمرده ام و بعد در تو تقسیم کرده ام. نمی دانی چقدر حال خوبی می شود وقتی تمام آرزوهای کوچک من در بزرگی تو تقسیم می شود. آن وقت هاست که تو به آرزوهای من خیره می شوی و من به امید تو. من دعا می کنم و تو استجابتم می کنی. من دست می گیرم و تو دست می گیری.
شرحی بر نهج البلاغه. خطبه یک
تاریخ اصل نوشته: بیست و شش آبان ۱۳۹۳

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

متن سخنرانی پناهیان در کنفرانس بین المللی و ضدصهیونیستی متفکران و فیلم‌سازان مستقل دنیا

باید امکان ظلم از بین برود و الا گروه ظالم دیگری جایگزین صهیونیست‌ها خواهند شد/

کسی که تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد

 

به مردم جهان بگویید: «مشکل ما گروه اندکی از سرمایه‌داران صهیونیست نیست، باید امکان ظلم از بین برود و الا گروه ظالم دیگری جایگزین صهیونیست‌ها خواهند شد»/ این معادله باید درجهان معرفی شود: «کسی که تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد»

 

 پناهیان در دومین کنفرانس بین المللی افق نو(NewHorizon) گفت: اینکه ما دور همدیگر بنشینیم و ظلم را محکوم کنیم، کافی نیست. باید ریشه‌های شکل‌گیری این ظلم را پیدا کنیم و ریشه‌های شکل‌گیری ظلم در جهان را از بین ببریم. و الا این گروه از ظالمان خواهند رفت و گروه دیگری از ظالمان به‌جای آنها خواهند آمد. نمونۀ آشکارش همین داعشی‌ها هستند. آنها هم می‌گویند ما مسلمان هستیم، اما عین صهیونیست‌ها آدم می‌کُشند. اساساً در جامعۀ بشری قدرت‌ها چگونه به این نقطه می‌رسند که می‌توانند به دیگران ظلم کنند؟ اگر ما این ریشه را پیدا کنیم، راه حل آن را هم به‌صورت ریشه‌ای پیدا خواهیم کرد.

الف) مقدمه: چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟

ریشۀ ظلم‌های فراوان امروز در جهان چیست؟ چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟

چرا امروزه این فضای سرشار از ظلم در جهان به وجود آمده است؟ چرا صهیونیست‌ها یا هر جریان دیگری، این‌قدر در جهان ظلم می‌کنند؟ و اساساً چرا می‌شود این‌قدر ظلم کرد؟ و چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟ در اینجا می‌خواهیم یک مقدار به بررسی ریشه‌های ظلم بپردازیم و بعد هم به یک راه حل ریشه‌ای برای برطرف شدن ظلم در عالم برسیم.

شاید پاسخ اینکه «چرا صهیونیست‌ها یا قدرت‌های بزرگ این‌قدر در جهان ظلم می‌کنند؟» این باشد که «آنها قدرت دارند» ولی صِرف داشتن قدرت دلیل ظلم نمی‌شود. چون نمی‌توان قبول کرد که لزوماً هر کسی قدرت دارد حتماً ظلم خواهد کرد. اصلاً اگر این‌طور باشد، دربارۀ حیات بشر به بن‌بست خواهیم رسید. اگر بنا باشد که هر کسی قدرت پیدا کرد، ظلم کند، آن‌وقت باید گفت که اصلاً هیچ‌کس در حیات بشر نباید از قدرت برخوردار باشد. ادامه مطلب »

قلب ماه

دلنوشته: چشم در چشم سپیده، به هنگام طلوع صبح، برق از چشمانمان پریده و این خبر خواب را از چشمانمان دریده است. قلب تو باید همسایه قلب ماه باشد تا حس کنی دردهایش را.

کلمات نای نوشتن ناخوشی ات را ندارند آقا، اما برای ما همین ناخوشی یک ذره ای شما که دعای زیادی هم نمی خواهد سخت است. مایی که به عشق یک نگاه یک اشاره شما بزرگ شده اییم، مایی که به امید روزی فدایی شما شدن نفس کشیده اییم، با لرزش های قلب شما به خود می لرزیم آقا.

نمی دانم از لرزش قلب کدامین سرزمین ها بگویم برای شما. از کوفه ای که فرق بریده دیده، نامهربانی دیده، درد و پهلوی شکسته و هزار نفرین و آه دیده، کربلایی که خون داده، خون دیده، سر بی تن، تن بی سر، پسری بی مادر، پسری بی پدر و اما دختری حتی بی برادر دیده و زمینی که شاید گلویی دریده و کودکی شش ماهه دیده باشد اما آب به خود ندیده، امروز صبح تر از هر روز بی تاب قلب شما شده است.

اندام هایی که شما روح انقلابی ات را تا درون سینه هایشان، تا درون رگ هایشان، توی تونل های پیچ در پیچشان نفوذ داده ای. لرزش های قلب شما امروز از مشهدالرضا تا قلب حجاز، از بحر تا نهر، از عراق تا شام فراگیر شده است و هیچ گاه بازنخواهد ایستاد. قلب شما توی سینه های ما آرامشی غریب و انقلابی عجیب به پا کرده است و تا مهدی نیاید آرام نخواهد گرفت.

بی حسی موضعی که هیچ، اگر تمام تیرهای دشمن سینه های ما را بدرد، از یک لبخند از نگاه مهربان شما نخواهیم گذشت آقا…

دوشنبه ۱۷ شهریور ۹۳ ساعت ۱۷:۵۵

گزارش یک جشن

دلنوشته: سلام. امروز راحت تر شروع شد. ساعت به وقت موبایل من نه و سی و هفت دقیقه و این یعنی تغییراتی ایجاد شده و باید خوشحال باشم. یه توضیح اولیه اینکه در پاسخ به داداشم باید بگم من میدونم چی میگی و چه انتظاری از حاشیه نویسی از یک جلسه داری، اما شما نوشته من رو با حاشیه نویسی مراسمی مقایسه می کنی که هر لحظش پر حاشیه های جذابه. حاشیه های دعوت های آقا و بعضی ها کجا و من کجا و اینجا کجا؟ میدونی که…

خوب اما اینجا، نمایش “یک تکه از گفتار گم شده ماندانا در گزارش شاه کشی” به نویسندگی میلاد اکبر نژاد و کارگردانی محمدجواد صفایی. بازیگران آقایان محمدجواد صفایی و کامران صادقی و خانم ها گلناز صفوی و فاطمه شهابی. ادامه مطلب »

خدای بزرگتر

دلنوشته: تو را ندیده ام که چه چیز هستی و چگونه ای. تو را نمی دانم چگونه فرمانروایی می کنی یا که چگونه ما را نظاره می کنی اما هر روز تو را حوالی رگ گردنم احساس می کنم وقتی نایی باقی نمانده است.

 نمی دانم کجا و چگونه باید در جستجوی تو باشم اما خیلی دور توی همه ی ناامیدی هایم، خیلی نزدیک توی دلم صدای پای تو را شنیده ام که از همه چیز به من نزدیک تر شده ای، نزدیک تر و دورتر؛ تو از من به من نزدیک تر و من از تو به من، از خودم به خودم دورتر شده ام.

تو را حوالی غروب، حوالی آفتاب که دارد غروب می کند، تو را حوالی ماه که دارد آه مرا تسکین می دهد دیده ام. من تو را نمی فهمم ای خدای همه ی بودن ها. من هرچه دور تر می شوم هرچه تو را پس می زنم، تو عاشق ترم می شوی، تو مرا بیشتر نگاه می کنی. من فرار را بر قرار ترجیح می دهم، بی قرار می شوم و تو در اوج بی قراری، اوج تاریکی های دلم، مرا میهمان ماه می کنی، در اوج بی قراری ام، مرا قرار می دهی.

 خدایا می دانم تو اگر مرا در غصه هایت شریک کنی، غصه هایت مرا با خودش خواهد برد، اما کاش تو در غصه های من شریک شوی. غصه های من مثل نبودن تو می ماند. وقتی تو باشی غصه های مرا باد خواهد برد، تو خدای همه ی بادها هستی…

دلنوشته ای برای یک آقای ظریف

دلنوشته: سلام آقای ظریف.

مختصر و مفید می گویم. نه کم و نه اضافه، نه کم و نه بیش. من یکی از دلواپسان مذاکرات این روزهای شما هستم. اشک های شب قدرتان را دوربین ها نشانمان دادند.  راستش اشک های شما بیش از همه تجربه سی و اندی ساله دیپلماسی تان، دلواپسی های ما را دل آرام می کند. خط قرمز دل ما خداست. لطفا بخاطر خدا به دلواپسی های ما احترام بگذارید. دل من هم غم دارد این روزها و چشم هایم اشک. یا علی…

“کاش شاید هفت سال دیگر توی یکی از توییت هایمان نگوییم او که با شما می خندید، رفت…”

دلتنگی

دلنوشته: تنها نشسته ام و دارم به زندگی نگاه می کنم. به خودم، به روزهایی که با تو بوده ام و به روزهایی که بی تو بوده ام. من دارم به همه ی روزها نگاه می کنم. به روزهایی که تو با من بوده ای و من با تو نبوده ام.

همه ی زندگی من خلاصه می شود توی دقایقی. و این دقایق اما با آنچه باید باشد، با آنچه نامش را آرزوهایم گذاشته ام فرق می کند.

من دوست دارم همه ی زندگی من توی دو کلمه خلاصه شود. دعا و تلاش. دعا کنم تا بتوانم تلاش کنم و بعد تلاش کنم تا که دعاهایم مستجاب شود. اما زندگی من با آنچه باید باشد خیلی فرق می کند. زندگی من بر خلاف کوچک بودنش توی کلمات خلاصه نمی شود.

دعاهایی که خدا درونش جایی ندارد و تلاش هایی که بی ثمر است، و یا شاید اصولا تلاش نیست. تلاش های ما این روزها نه اینکه نتیجه نمی دهد، نه. اصولا نتیجه ی تلاش های این روزهای ما نتیجه نیست، نتیجه اش بی نتیجگی است.

من دارم هدف تو را با هدف های خودم مقایسه می کنم. من دارم با چشمانی باز به هر دوی مان نگاه می کنم. تو تنها کسی هستی که جمع من با تو، ما نمی شویم.

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...