خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


مسابقه دو و میدانی

دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
“این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”

خدای همه چیز

دلنوشته: و خداوند شروع به خلقت خلایق کرد. درنگ نکرد، نیندیشید، او خود خدای اندیشه بود. تجربه ای را امتحان نکرد، او خود آفریننده تجربه بود. امتحان را هم او بعدها آفرید.
گرچه قدرتش تمام آفرینش را به خروش وا می داشت اما او خود بی حرکت خروشیدن ها را به نظاره نشسته بود. او در اوج اضطراب زمین مضطرب نشد، او تنها خیره شد. نظاره کرد و بعضی وقت ها فرمان داد. امر کرد و خلقت آفریده شد، امر کرد و خلقت مأمور شد. و بعد، از قدرت خدایی خودش به آفرینش بخشید.
آفرینش را مأمور آفرینشی دیگر کرد، غرایزشان را تنها با آفرینش آرام کرد، در اوج کام جویی هایشان تعدادشان را بی شماره کرد، شمارش نشده مثل خودش، مهار نشده مثل خودش. و بعد خود همه آن ها را مهار کرد.
عالم را شکافت و بزرگ و بزرگترش کرد. آب را آفرید اما چیزی را با هم مخلوط نکرد، او تنها فرمان داد. و در برابر سرکشی هر چیز مرگ آفرید. او ترس را همراه مرگ کرد، بیش و پیش از هر چیز تاریکی را هم او آفریده بود. تا روزی که موجود برگزیده اش را نیافرید مرگ را با ترس مساوی انگاشت. امید را هم او بعدها همراه مرگ کرد، امید را او برای موجود برگزیده اش کنار گذاشته بود.
او اما همیشه عادل بود. باد را، طوفان را آفرید و آن را به وزیدن واداشت. و وقتی باد خسته شد، وقتی نای دمیدن نداشت پیش از رکوعش آب آفرید و باد را اینگونه سیراب کرد.
باد نفسی تازه کرد و آب را به حرکت در آورد. در آب دمید، موج ایجاد کرد و بعد طوفان، آب را به تمام زمین گسترانید. و وقتی آب خسته شد پیش از سجودش، قبل از خاک شدنش خاک آفرید. آب را در رحم گرم و تشنه زمین آرام کرد. بخشی را در دل زمین و بخشی را سوارِ بر آن گسترانید.
و بعد وقتی سرکشی آب را دید آن را محدود کرد، مخلوق بودنش را به یادش آورد. با کف روی آب که فضا را پراکنده بود آسمان ها را آفرید. هفت آسمان آفرید. یکی اش را نگهبان زمین و شش آسمان بالا را محافظ کهکشان ها کرد. و برای استوار بودنش زمین و آسمان ها را از ستون های متصل به کهکشان ها بی نیاز کرد.
و بعد برای زیبایی آسمانِ زمین، ماه و خورشید و ستاره ها را به او ارزانی داشت. خورشید را برای همه و ماه و ستاره ها را برای زمین آفرید.

تنها یکی مثل خودت

دلنوشته: سلام بر تو ای کشف نشده، ای خداوندی که کلمات نای ثبت کردن تو را ندارند، تو با آن همه بزرگیت اما نوک مداد نحیف مرا پس نمیزنی وقتی آغوشم دلتنگ تنهایی هایت شده است.
تویی که آن گاه که اراده شمارشت کردم یکی بودی اما آن زمان که مخلوقاتت را به شماره ها سپرده ام شماره ها را از نفس انداخته ای، ای شمارش نشده.
تویی که از موج دریا تا اوج آسمان را تسخیر قدرت خودت کرده ای. تویی که دلتنگی روی ماه را با آه باد فرو نشانده ای و تویی که اوج عظمتت را نثار کوه ها کرده ای اما بعد عظمتش را با نگاهت فرو نشانده ای، او را بنده مطیع خودت کرده ای و این گونه داغ بر دل زمین را آرام کرده ای، استوار مثل خودت اما مطیع مثل همه کرده ای تا تنها خودت خدا بمانی. تنها خودت خدا بمانی چون تو عادلی و در عدالتت بی عدالتی را راه نداده ای.
و من تو را این گونه باور کرده ام، تنها یکی مثل خودت. و تو را اینگونه ستایش کرده ام، تنها یکی مثل خودت. و بعد در برابر عظمتت زانو زده ام و بعد زانوهایم را در بغل فشرده ام و بوسیده ام، و بعد شاید گاهی وقت ها گریه کرده ام، در اوج رو سیاهی مثل خودم سفید مثل تو شده ام، بی رنگ مثل تو شده ام. و بعد برای سوگند به توحیدت همه خدایانم را به زیر کشیده ام و همه شان را از تو خواهش کرده ام، رؤیاهایم را مرور کرده ام، آرزوهایم را شمرده ام و بعد در تو تقسیم کرده ام. نمی دانی چقدر حال خوبی می شود وقتی تمام آرزوهای کوچک من در بزرگی تو تقسیم می شود. آن وقت هاست که تو به آرزوهای من خیره می شوی و من به امید تو. من دعا می کنم و تو استجابتم می کنی. من دست می گیرم و تو دست می گیری.
شرحی بر نهج البلاغه. خطبه یک
تاریخ اصل نوشته: بیست و شش آبان ۱۳۹۳

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

متن سخنرانی پناهیان در کنفرانس بین المللی و ضدصهیونیستی متفکران و فیلم‌سازان مستقل دنیا

باید امکان ظلم از بین برود و الا گروه ظالم دیگری جایگزین صهیونیست‌ها خواهند شد/

کسی که تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد

 

به مردم جهان بگویید: «مشکل ما گروه اندکی از سرمایه‌داران صهیونیست نیست، باید امکان ظلم از بین برود و الا گروه ظالم دیگری جایگزین صهیونیست‌ها خواهند شد»/ این معادله باید درجهان معرفی شود: «کسی که تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد»

 

 پناهیان در دومین کنفرانس بین المللی افق نو(NewHorizon) گفت: اینکه ما دور همدیگر بنشینیم و ظلم را محکوم کنیم، کافی نیست. باید ریشه‌های شکل‌گیری این ظلم را پیدا کنیم و ریشه‌های شکل‌گیری ظلم در جهان را از بین ببریم. و الا این گروه از ظالمان خواهند رفت و گروه دیگری از ظالمان به‌جای آنها خواهند آمد. نمونۀ آشکارش همین داعشی‌ها هستند. آنها هم می‌گویند ما مسلمان هستیم، اما عین صهیونیست‌ها آدم می‌کُشند. اساساً در جامعۀ بشری قدرت‌ها چگونه به این نقطه می‌رسند که می‌توانند به دیگران ظلم کنند؟ اگر ما این ریشه را پیدا کنیم، راه حل آن را هم به‌صورت ریشه‌ای پیدا خواهیم کرد.

الف) مقدمه: چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟

ریشۀ ظلم‌های فراوان امروز در جهان چیست؟ چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟

چرا امروزه این فضای سرشار از ظلم در جهان به وجود آمده است؟ چرا صهیونیست‌ها یا هر جریان دیگری، این‌قدر در جهان ظلم می‌کنند؟ و اساساً چرا می‌شود این‌قدر ظلم کرد؟ و چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟ در اینجا می‌خواهیم یک مقدار به بررسی ریشه‌های ظلم بپردازیم و بعد هم به یک راه حل ریشه‌ای برای برطرف شدن ظلم در عالم برسیم.

شاید پاسخ اینکه «چرا صهیونیست‌ها یا قدرت‌های بزرگ این‌قدر در جهان ظلم می‌کنند؟» این باشد که «آنها قدرت دارند» ولی صِرف داشتن قدرت دلیل ظلم نمی‌شود. چون نمی‌توان قبول کرد که لزوماً هر کسی قدرت دارد حتماً ظلم خواهد کرد. اصلاً اگر این‌طور باشد، دربارۀ حیات بشر به بن‌بست خواهیم رسید. اگر بنا باشد که هر کسی قدرت پیدا کرد، ظلم کند، آن‌وقت باید گفت که اصلاً هیچ‌کس در حیات بشر نباید از قدرت برخوردار باشد. ادامه مطلب »

قلب ماه

دلنوشته: چشم در چشم سپیده، به هنگام طلوع صبح، برق از چشمانمان پریده و این خبر خواب را از چشمانمان دریده است. قلب تو باید همسایه قلب ماه باشد تا حس کنی دردهایش را.

کلمات نای نوشتن ناخوشی ات را ندارند آقا، اما برای ما همین ناخوشی یک ذره ای شما که دعای زیادی هم نمی خواهد سخت است. مایی که به عشق یک نگاه یک اشاره شما بزرگ شده اییم، مایی که به امید روزی فدایی شما شدن نفس کشیده اییم، با لرزش های قلب شما به خود می لرزیم آقا.

نمی دانم از لرزش قلب کدامین سرزمین ها بگویم برای شما. از کوفه ای که فرق بریده دیده، نامهربانی دیده، درد و پهلوی شکسته و هزار نفرین و آه دیده، کربلایی که خون داده، خون دیده، سر بی تن، تن بی سر، پسری بی مادر، پسری بی پدر و اما دختری حتی بی برادر دیده و زمینی که شاید گلویی دریده و کودکی شش ماهه دیده باشد اما آب به خود ندیده، امروز صبح تر از هر روز بی تاب قلب شما شده است.

اندام هایی که شما روح انقلابی ات را تا درون سینه هایشان، تا درون رگ هایشان، توی تونل های پیچ در پیچشان نفوذ داده ای. لرزش های قلب شما امروز از مشهدالرضا تا قلب حجاز، از بحر تا نهر، از عراق تا شام فراگیر شده است و هیچ گاه بازنخواهد ایستاد. قلب شما توی سینه های ما آرامشی غریب و انقلابی عجیب به پا کرده است و تا مهدی نیاید آرام نخواهد گرفت.

بی حسی موضعی که هیچ، اگر تمام تیرهای دشمن سینه های ما را بدرد، از یک لبخند از نگاه مهربان شما نخواهیم گذشت آقا…

دوشنبه ۱۷ شهریور ۹۳ ساعت ۱۷:۵۵

گزارش یک جشن

دلنوشته: سلام. امروز راحت تر شروع شد. ساعت به وقت موبایل من نه و سی و هفت دقیقه و این یعنی تغییراتی ایجاد شده و باید خوشحال باشم. یه توضیح اولیه اینکه در پاسخ به داداشم باید بگم من میدونم چی میگی و چه انتظاری از حاشیه نویسی از یک جلسه داری، اما شما نوشته من رو با حاشیه نویسی مراسمی مقایسه می کنی که هر لحظش پر حاشیه های جذابه. حاشیه های دعوت های آقا و بعضی ها کجا و من کجا و اینجا کجا؟ میدونی که…

خوب اما اینجا، نمایش “یک تکه از گفتار گم شده ماندانا در گزارش شاه کشی” به نویسندگی میلاد اکبر نژاد و کارگردانی محمدجواد صفایی. بازیگران آقایان محمدجواد صفایی و کامران صادقی و خانم ها گلناز صفوی و فاطمه شهابی. ادامه مطلب »

خدای بزرگتر

دلنوشته: تو را ندیده ام که چه چیز هستی و چگونه ای. تو را نمی دانم چگونه فرمانروایی می کنی یا که چگونه ما را نظاره می کنی اما هر روز تو را حوالی رگ گردنم احساس می کنم وقتی نایی باقی نمانده است.

 نمی دانم کجا و چگونه باید در جستجوی تو باشم اما خیلی دور توی همه ی ناامیدی هایم، خیلی نزدیک توی دلم صدای پای تو را شنیده ام که از همه چیز به من نزدیک تر شده ای، نزدیک تر و دورتر؛ تو از من به من نزدیک تر و من از تو به من، از خودم به خودم دورتر شده ام.

تو را حوالی غروب، حوالی آفتاب که دارد غروب می کند، تو را حوالی ماه که دارد آه مرا تسکین می دهد دیده ام. من تو را نمی فهمم ای خدای همه ی بودن ها. من هرچه دور تر می شوم هرچه تو را پس می زنم، تو عاشق ترم می شوی، تو مرا بیشتر نگاه می کنی. من فرار را بر قرار ترجیح می دهم، بی قرار می شوم و تو در اوج بی قراری، اوج تاریکی های دلم، مرا میهمان ماه می کنی، در اوج بی قراری ام، مرا قرار می دهی.

 خدایا می دانم تو اگر مرا در غصه هایت شریک کنی، غصه هایت مرا با خودش خواهد برد، اما کاش تو در غصه های من شریک شوی. غصه های من مثل نبودن تو می ماند. وقتی تو باشی غصه های مرا باد خواهد برد، تو خدای همه ی بادها هستی…

دلنوشته ای برای یک آقای ظریف

دلنوشته: سلام آقای ظریف.

مختصر و مفید می گویم. نه کم و نه اضافه، نه کم و نه بیش. من یکی از دلواپسان مذاکرات این روزهای شما هستم. اشک های شب قدرتان را دوربین ها نشانمان دادند.  راستش اشک های شما بیش از همه تجربه سی و اندی ساله دیپلماسی تان، دلواپسی های ما را دل آرام می کند. خط قرمز دل ما خداست. لطفا بخاطر خدا به دلواپسی های ما احترام بگذارید. دل من هم غم دارد این روزها و چشم هایم اشک. یا علی…

“کاش شاید هفت سال دیگر توی یکی از توییت هایمان نگوییم او که با شما می خندید، رفت…”

دلتنگی

دلنوشته: تنها نشسته ام و دارم به زندگی نگاه می کنم. به خودم، به روزهایی که با تو بوده ام و به روزهایی که بی تو بوده ام. من دارم به همه ی روزها نگاه می کنم. به روزهایی که تو با من بوده ای و من با تو نبوده ام.

همه ی زندگی من خلاصه می شود توی دقایقی. و این دقایق اما با آنچه باید باشد، با آنچه نامش را آرزوهایم گذاشته ام فرق می کند.

من دوست دارم همه ی زندگی من توی دو کلمه خلاصه شود. دعا و تلاش. دعا کنم تا بتوانم تلاش کنم و بعد تلاش کنم تا که دعاهایم مستجاب شود. اما زندگی من با آنچه باید باشد خیلی فرق می کند. زندگی من بر خلاف کوچک بودنش توی کلمات خلاصه نمی شود.

دعاهایی که خدا درونش جایی ندارد و تلاش هایی که بی ثمر است، و یا شاید اصولا تلاش نیست. تلاش های ما این روزها نه اینکه نتیجه نمی دهد، نه. اصولا نتیجه ی تلاش های این روزهای ما نتیجه نیست، نتیجه اش بی نتیجگی است.

من دارم هدف تو را با هدف های خودم مقایسه می کنم. من دارم با چشمانی باز به هر دوی مان نگاه می کنم. تو تنها کسی هستی که جمع من با تو، ما نمی شویم.

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

جنون مجنون_بازنشر

دلنوشته: من داغ دیده ام داغ تر از داغ فرات. اگر حسین آب نداشت او خود تشنه ی آب نبود، او تشنه ی شهادت بود و چه خوب سیراب شد، او مجنون شهادت بود و مجنون شهادت شد.

اما من بودم و یک جوانی، من بودم و نه فقط یک آرزو که حالا یک رؤیا برای همیشه. چه سخت است به کوه به بیابان به صحرا و به هرجا دویدن و به مقصد نرسیدن، چه جنونی میشود اگر یک آرزو بشود یک رؤیا برای همیشه و تو هر روز نظاره کنی آرزوی دیروز و رؤیای امروزت را و راهی که پیمودنی نیست، و راهی که بن بست نیست اما راه بندان است برای همیشه. در این راه هیچ کس جز تو قدم ننهاده، انتهایش خداست، هیچ کس پیش و پس از تو نیست اما راه تو سد است. سد راه تو کسی نیست، سد راه تو ناپاکی است و او راه خدا را از تو می گیرد. راه دیگری هم نیست و اگر هست انتهایش مقصدی دیگر است، انتهایش خدای ناپاکی هاست (شیطان) و تو تنها انتهای راه را نظاره میکنی. ناپاکی مقاومت میکند. آنقدر راه را سد میکند مسیر را تیره و تار میکند که حتی سخت میشود مقصد را دید. مقصد راه عشق است مقصد شروع روح خداست، همان که خدا در من دمید و مرا انسان کرد. مقصد بهشت من است اینجا و آنجا، مقصد دیوانگی است. مقصود یکی شدن است و تو می خواهی تمام بودنت را و تمام هستی ات را بر خود تقسیم کنی تا یکی شوی و یکی باشی برای همیشه.

این عجیب ترین مسیر دنیاست. من راه را طی میکنم مقصد را می بینم، چشم در چشم مقصود به پیش میروم، راه را طی میکنم اما وقتی به مقصد میرسم به مقصد نمیرسم، به مقصود نمیرسم. میگویند در پس این راه ننگ هست انگ هست سنگ هست مرگ هست ولی در پایان مقصود هم هست خدا هم هست و من مسیر را طی میکنم. میرسم به مقصدم و آن جا همه چیز هست. انگ هست ننگ هست، سنگ و مرگ هست اما خدا نیست. آن جا مرا جنون می گیرد و دستم را می فشرد و می گوید تو مجنونی می گوید جنون مجنون یعنی همین، یعنی تو می فهمی اما نمی بینی. وقتی میرسی به جنون وقتی میرسی به خدا می فهمی ولی نمی بینی و این ندیدن هزینه ی جنون توست، جنون مجنون یعنی دیدن و ندیدن، یعنی ندیدن و فهمیدن.

می گویند تو به هدف رسیده ای ولی هدف هنوز به تو نرسیده. وظیفه ی من رفتن یا بازگشتن نیست. حالا وظیفه ی من ماندن است، ماندن در انتظار منتظَر و حالا من در پس این کوه ایستاده ام. مسیر را طی کرده ام، بی نهایت خان را در هیچ خان پیموده ام و حالا شده ام هیچ شده ام انسان و هدیه ام را از دست لیلی ام میگیرم. هدیه ی مجنون لیلی نیست، هدیه ی مجنون جنون است. هدیه ی مجنون بودن نیست، هدیه ی مجنون شدن است.

صدای نگاهی که نیست

دلنوشته: کتابی دارد توی دست هایم خودنمایی میکند و من دارم در کوچه پس کوچه های دلم قدم میزنم. آدمها نامش را پیاده روی گذاشته اند.

دخترکی دستش را روی گوشش گذاشته است و دارد آرام آرام حرف میزند، شاید با خودش. مثل من که این روزها خیلی با خودم حرف میزنم. اما همین که پدرش ظاهر میشود دستش را پایین می آورد. راستش این اتفاق ذهن مرا به خودش مشغول نکرده است. آدم ها آزادند و می توانند دستشان را هرکجا که دوست دارند بگذارند، حتی بی اجازه پدرشان، گرچه شاید اگر مادر باشد آن داستان دیگری است.

مادرم وقتی مرا می بیند پسر همسایه مان را توی سرم می کوبد و ما را با هم قیاس میکند، مادرم بعضی وقت ها خودم را هم با دیروز خودم مقایسه کرده است. من می دانم مادرم پسر همسایه مان را دوست ندارد، او تنها برای دوست داشتن من به دنبال بهانه می گردد.

خاطرات مادرم مرا پسری خوب اما ضعیف به تصویر می کشند. مادرم حق دارد. او مادر است و این یعنی او تنها کسی است که مرا بی دلیل دوست دارد. او حق دارد، حتی اگر مادر پسر همسایه مان بی دلیل مرا توی سر پسرش بکوبد. من عاشق مادرم هستم.

عشق شاید سرنوشت زندگی مرا جور دیگری رقم زده است اما من هیچ گاه نفرینش نکرده ام، عشق شاید خیلی ها را قوی کرده باشد؛ شاید از یک بچه، مردی قدرتمند ساخته باشد، شاید یک احساس پاک را تبدیل به خیلی نفرت کرده باشد یا شاید هم خودش را با کینه تعویض کرده باشد و این هر پسری را قوی می کند مرد می کند، اما عشق مرا از بچه ای نیمه قوی به پسری ضعیف تبدیل کرده است.

عشق بهانه ی بزرگ شدن را به من داده است اما قدرتش را پیش خدا جا گذاشته است، مرا از کینه مرا از نفرت متنفر کرده است؛ و این تعریف مرا از آدم های قدرتمند تغییر داده است. من فکر می کنم نفرت نمی تواند قسمتی از یک احساس باشد یا مثلا نتیجه اش باشد.

احساسات من از بین نمی روند و یا از چیزی به چیز دیگری تبدیل نمی شوند. احساسات من خیلی غم دارند، احساسات من کمی نگاه کم دارند…

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...