خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

جنون مجنون_بازنشر

دلنوشته: من داغ دیده ام داغ تر از داغ فرات. اگر حسین آب نداشت او خود تشنه ی آب نبود، او تشنه ی شهادت بود و چه خوب سیراب شد، او مجنون شهادت بود و مجنون شهادت شد.

اما من بودم و یک جوانی، من بودم و نه فقط یک آرزو که حالا یک رؤیا برای همیشه. چه سخت است به کوه به بیابان به صحرا و به هرجا دویدن و به مقصد نرسیدن، چه جنونی میشود اگر یک آرزو بشود یک رؤیا برای همیشه و تو هر روز نظاره کنی آرزوی دیروز و رؤیای امروزت را و راهی که پیمودنی نیست، و راهی که بن بست نیست اما راه بندان است برای همیشه. در این راه هیچ کس جز تو قدم ننهاده، انتهایش خداست، هیچ کس پیش و پس از تو نیست اما راه تو سد است. سد راه تو کسی نیست، سد راه تو ناپاکی است و او راه خدا را از تو می گیرد. راه دیگری هم نیست و اگر هست انتهایش مقصدی دیگر است، انتهایش خدای ناپاکی هاست (شیطان) و تو تنها انتهای راه را نظاره میکنی. ناپاکی مقاومت میکند. آنقدر راه را سد میکند مسیر را تیره و تار میکند که حتی سخت میشود مقصد را دید. مقصد راه عشق است مقصد شروع روح خداست، همان که خدا در من دمید و مرا انسان کرد. مقصد بهشت من است اینجا و آنجا، مقصد دیوانگی است. مقصود یکی شدن است و تو می خواهی تمام بودنت را و تمام هستی ات را بر خود تقسیم کنی تا یکی شوی و یکی باشی برای همیشه.

این عجیب ترین مسیر دنیاست. من راه را طی میکنم مقصد را می بینم، چشم در چشم مقصود به پیش میروم، راه را طی میکنم اما وقتی به مقصد میرسم به مقصد نمیرسم، به مقصود نمیرسم. میگویند در پس این راه ننگ هست انگ هست سنگ هست مرگ هست ولی در پایان مقصود هم هست خدا هم هست و من مسیر را طی میکنم. میرسم به مقصدم و آن جا همه چیز هست. انگ هست ننگ هست، سنگ و مرگ هست اما خدا نیست. آن جا مرا جنون می گیرد و دستم را می فشرد و می گوید تو مجنونی می گوید جنون مجنون یعنی همین، یعنی تو می فهمی اما نمی بینی. وقتی میرسی به جنون وقتی میرسی به خدا می فهمی ولی نمی بینی و این ندیدن هزینه ی جنون توست، جنون مجنون یعنی دیدن و ندیدن، یعنی ندیدن و فهمیدن.

می گویند تو به هدف رسیده ای ولی هدف هنوز به تو نرسیده. وظیفه ی من رفتن یا بازگشتن نیست. حالا وظیفه ی من ماندن است، ماندن در انتظار منتظَر و حالا من در پس این کوه ایستاده ام. مسیر را طی کرده ام، بی نهایت خان را در هیچ خان پیموده ام و حالا شده ام هیچ شده ام انسان و هدیه ام را از دست لیلی ام میگیرم. هدیه ی مجنون لیلی نیست، هدیه ی مجنون جنون است. هدیه ی مجنون بودن نیست، هدیه ی مجنون شدن است.

صدای نگاهی که نیست

دلنوشته: کتابی دارد توی دست هایم خودنمایی میکند و من دارم در کوچه پس کوچه های دلم قدم میزنم. آدمها نامش را پیاده روی گذاشته اند.

دخترکی دستش را روی گوشش گذاشته است و دارد آرام آرام حرف میزند، شاید با خودش. مثل من که این روزها خیلی با خودم حرف میزنم. اما همین که پدرش ظاهر میشود دستش را پایین می آورد. راستش این اتفاق ذهن مرا به خودش مشغول نکرده است. آدم ها آزادند و می توانند دستشان را هرکجا که دوست دارند بگذارند، حتی بی اجازه پدرشان، گرچه شاید اگر مادر باشد آن داستان دیگری است.

مادرم وقتی مرا می بیند پسر همسایه مان را توی سرم می کوبد و ما را با هم قیاس میکند، مادرم بعضی وقت ها خودم را هم با دیروز خودم مقایسه کرده است. من می دانم مادرم پسر همسایه مان را دوست ندارد، او تنها برای دوست داشتن من به دنبال بهانه می گردد.

خاطرات مادرم مرا پسری خوب اما ضعیف به تصویر می کشند. مادرم حق دارد. او مادر است و این یعنی او تنها کسی است که مرا بی دلیل دوست دارد. او حق دارد، حتی اگر مادر پسر همسایه مان بی دلیل مرا توی سر پسرش بکوبد. من عاشق مادرم هستم.

عشق شاید سرنوشت زندگی مرا جور دیگری رقم زده است اما من هیچ گاه نفرینش نکرده ام، عشق شاید خیلی ها را قوی کرده باشد؛ شاید از یک بچه، مردی قدرتمند ساخته باشد، شاید یک احساس پاک را تبدیل به خیلی نفرت کرده باشد یا شاید هم خودش را با کینه تعویض کرده باشد و این هر پسری را قوی می کند مرد می کند، اما عشق مرا از بچه ای نیمه قوی به پسری ضعیف تبدیل کرده است.

عشق بهانه ی بزرگ شدن را به من داده است اما قدرتش را پیش خدا جا گذاشته است، مرا از کینه مرا از نفرت متنفر کرده است؛ و این تعریف مرا از آدم های قدرتمند تغییر داده است. من فکر می کنم نفرت نمی تواند قسمتی از یک احساس باشد یا مثلا نتیجه اش باشد.

احساسات من از بین نمی روند و یا از چیزی به چیز دیگری تبدیل نمی شوند. احساسات من خیلی غم دارند، احساسات من کمی نگاه کم دارند…

بازخوانی هشدارهای تاریخی رهبر انقلاب درباره آفت «اشرافی گری»

گروه سیاسی – رجانیوز: حواشی بوجود آمده درباره ضیافت اشرافی هفته گذشته همسر رییس جمهور در کاخ سعد آباد اگرچه تا کنون مورد توجیه و انکار های نصف و نیمه برخی دولتی ها قرار گرفته است اما این مساله تنها یک اتفاق ساده و زودگذر نبود، بلکه ریشه در یک نوع فرهنگ و سبک خاص مدیریتی دارد که پیش از این در سالهای ۶۸ تا ۷۶ که دولت سازندگی بر مصدر امور بود، تکرار شده بود.
به گزارش رجانیوز، در همین رابطه توجه به بیانات رهبر معظم انقلاب طی این سالها به خوبی نشان می دهد که یکی از دغدغه های اصلی معظم له در سالهای بعد از جنگ، بازگشت مسئولان به منش اشرافی و سبک مدیریت پر خرج و توام با اسراف بوده است. هر چند هشدارهای ایشان در این باره تنها به ۸ سال ریاست جمهوری هاشمی محدود نمی شود و بعد از آن نیز همواره نسبت به این معضل اساسی هشدار داده اند.
از این رو رجانیوز ضمن بازخوانی اهم فرمایشات رهبر انقلاب در این باره، بار دیگر بر ریشه های اصلی اتفاق هفته گذشته در کاخ سعد آباد تاکید دارد؛ «ارتجاع به سبک مدیریتی اشرافی و پرخرجی» که یک بار آزمون خود را در دوره سازندگی پس داده است: ادامه مطلب »

درد رهایی

دلنوشته: مدت هاست چشم هایم باردار شده اند و هنوز نزاییده اند. هرکه توی چشم هایم زل می زند اما، می گوید این تنها زاییده ی خیال اوست. می گویند که او دیوانه است. و من می دانم چشم های من روزی خواهند زایید. چشم های من یک قلوی یک قلو خواهد زایید. آنها با خیال من گره خورده اند و تا واقعیت را مات نکنند آرام نخواهند نشست. من همین حالا دارم با چشم هایم به خیالاتم نگاه می کنم.

می گویند خیالات بعضی آدم ها رنگی است و مال بعضی ها سیاه و سفید. آدم ها خیالاتشان را خط خطی کرده اند. من فکر می کنم ادا در آوردن مال بچه قرتی هاست. اما خیالات من مثل آینه است و من دارم با چشمانی باز نگاهشان می کنم. اینها بهانه است، اینها نشانه است. اشک یک نشانه است. اشک شروع یک بهانه است، شاید هم پایانش باشد. اما تو شاید فکر می کنی این شروع یک بازی احمقانه است و من مشغول یک حماقتم.

آفتاب خیلی بزرگ است. آفتاب همیشه برای تابیدنش راهی یافته است. ابر اما راه را بر آفتاب بسته است، ابر مانع شده است اما آفتاب قانع نشده است. من دارم ماه را نوازش می کنم و آفتاب مرا. او قلب ها را تسخیر می کند و قلب، ماه را. شور یک نشانه است، دیوانگی نشانه است، بغض نشانه است. بغض خیلی از فراموش شدن می ترسد. خیال من دارد متولد می شود. زاییدن خیلی درد دارد، این را بارها از مادرم شنیده ام.  من خیلی از موعد زاییدن چشم هایم می ترسم.

عشق دیوانگی نیست اما دیوانگی می آورد. اشک نشانه است. عشق، اشک را بهانه ی خودش کرده است، او را با خودش همراه کرده است. اشک شروع یک بهانه است اما شاید پایانش هم باشد. من خیلی از پایانش می ترسم.

دیروز فردا اما امروز

دلنوشته: سیصد و شصت و چهار یا شاید پنج روز گذشته است از روزی که آرزوهایم را برای روزهایی که حالا گذشته است حول حالنا می گفتم. سیصد و شصت و چهار یا شاید هم پنج روز گذشته است از روزی که زیر لب آرزو کردم چنین روزی یک جایی ایستاده باشم. من فکر می کنم پس از سالها امروز روزی که دارد یک سال تمام می شود نزدیک همان جایی ایستاده ام که آرزویش را در دل داشتم. من فکر می کنم پس از سالها دارم دوباره آدم می شوم.

اینها اما مرا راضی نخواهد کرد. اینها فقط برای یک شروع تازه است. من بازنخواهم ایستاد اما می دانم جای پاهایم توی روزهایی که گذشته است خواهد ماند. من می دانم اگر قرار باشد تاریخ این روزهای مرا بنویسد کاغذهایش را سفید رها نخواهد کرد. و این برای من که مدت هاست خط خطی بوده ام، برای من که مدت ها روی زمین گم شده بوده ام می تواند یک آغاز دوباره باشد.

ملی شدن صنعت نفت بهانه است. امروز همه چیز تعطیل است. تعطیلی آخرین دقایق سیصد و شصت و چهار یا پنج روزی که گذشته است برای من فرصتی برای نگاه کردن و خیره شدن به دیروز و فردای من است. من حالا دیروزهایم را خوب فهمیده ام، خوب به فرداهایم خیره شده ام و اما من به هیچ کدام دل نخواهم بست. نفس هایم را توی سینه ام محبوس کرده ام و تا زندگی ام را آنگونه که دیده ام به آدمها نشان ندهم آرام نخواهم گرفت.

گزارش یک جشن

دلنوشته: سلام. بعد از تماشای یه تئاتر خوب و میل کردن یک بستنی خوشمزه که اگه کیک پسته هم بهش اضافه میشد بهترم میشد برگشتم خونه و میخوام یه گزارش از امشب بنویسم.

اما بذارید همین اول با یه گلایه شروع کنم. فکر کنم شایسته نباشه تماشاگری که برای تماشای تئاتر میره بیست دقیقه تا نیم ساعت پشت در سالن وایسه و یه کسانی از جلوی اونها رد بشن و وارد سالن بشن. متاسفانه بر خلاف سال های گذشته، امسال هر بار این اتفاق تکرار شده. اگه قراره تئاتر رو رأس ساعت شروع نکنن حداقل بذارن تماشاگر وارد سالن بشه و اگه مهمون ویژه ای دارن بهتره صندلی های ردیف جلو رو قرق کنن تا اینکه اینگونه به تماشاگر بی احترامی بشه.

اما تئاتر سیاه… سفید… هفت رنگ. بذارید از سایت تراکمه یه کمک کوچولو بگیرم. کاری از…. یعنی همون تهیه کننده و کارگردان آقای عباس پرانداخته و بازیگران به ترتیبی که اینجا نوشته آقایون و خانوم ها مصطفی مجرد، محمد پیکانی، حامد فروزان، زهرا رحمانی (شبی که من این گزارش رو نوشتم بازیگر نقش زن، احتمالا خانم طناز روستا بودن، حالا نمیدونم شبای دیگه تماما خانم زهرا رحمانی این نقش رو بازی کرده یا نه. خلاصه اینکه من هیچ کدومشون رو نمی شناختم و شب آخر که برای شرکت تو جلسه نقد و بررسی رفتم یوهویی دیدم بازیگر نقش زن عوض شده و با یه جستجو از بین بچه های… آره دیگه بعضی بچه ها کلا میشناسن دخترا رو، یعنی دخترا رو کامل تر میشناسن، حتی مورد داشتیم با اسم کوچیک ازشون خاطره تعریف میکنن، اصلا وضعی ههههه. یه دست به افتخار دهه ی شصتیا)، عادل صفایی، مصطفی اکبری، محمدرضا صفایی و عماد راستی.

یه کلاس کوچولو بذارم. میدونید من همیشه بی دلیل از بعضی فیلما و تئاترا خوشم میومده و از بعضیا هم نه و دلیلش رو هم همین طور که گفتم نمی دونستم. تا اینکه بعد از کلی نقد فیلم خوندن متوجه شدم اون چیزی که یک فیلم یا تئاتر رو برام جذاب میکرد وجود یک داستان بود و از کارهایی که فقط حرف میزنن و داستانی ندارن خوشم نمیومده. اینو گفتم که بگم خوشبختانه تئاتر امشب بر خلاف چند تا از تئاترای مسابقه مونولوگی که برگزار شد یه داستان خوب و مشخص داشت. حالا اگه نپرن بهم که عامو تو که چیز نمیدونی… و… خفه شو، … کثافت…، هه. این یه تقلید کوچولو بود از یه تیکه از همین تئاتره که کلی باهاش خندیدیم. بازم هه.

من اطلاع زیادی از تئاتر ندارم و حتی یه تماشاگر حرفه ای تئاتر هم نیستم ولی می دونم که از تئاتر امشب خیلی لذت بردم. داستان تئاتر هم بصورت خیلی خلاصه:

پادشاهی بود و وزیری و دلقکی(یا طلخک یا تلخک، حالا مهم نی) و… که وزیر دربار تصمیم داشت پادشاه رو که زیاد هم شایسته ی پادشاهی نبود و پادشاه باکفایتی به نظر نمی رسید با سم بکشه و بر علیه حکومت کودتا کنه. خوب در این بین به نظر می رسید دلقک بوهایی برده بود و برخلاف وزیر دربار که مدام حرف از بی خبری و آرامش احوالات کشور میزد، از وجود خبر یا خبرهایی دم میزد. و این احساس همانا و سر خود به باد دادن همانا و این گونه بود که دلقک قصه ما کشته شد. اما یه شب دلقک به خواب پسرش اومد و اون رو از توطئه ی شوم وزیر دربار آگاه کرد و خواست که جلوی این توطئه رو بگیره. پسر هم دست به کار شد و به کمک پادشاه و ملکه این نقشه ی شوم رو با موفقیت خنثی کردن. و البته به همراه کلی جزییات که حالت طنزگونش کلی بهمون حال داد.

کیفیت بازی ها هم جز بازی یکی از بازیگرا که به نظر تازه کار میرسید ریتم خوبی داشت و تماشاگر رو با خودش همراه میکرد. این تازه وارد بودن بازیگر نقش “پسر دلقک” یه کم تو ذوق میزد و به نظر می رسید دیالوگ هاش رو با حسش همراه نکرده بود و فقط اونها رو از حفظ بود، گرچه خیلی هم بد نبود. ایشالله که هیچ وقت این مطلب رو نمی خونه و بعدشم بالطبع از منی که در حال حاضر همو نمی شناسیم متنفر نمیشه.

اما بازی هایی که میخوام به طور خاص ازشون یاد کنم و به نظر من قابل تحسین و ستایش بودن بازیگر نقش پادشاه بود که من هیچ گونه آشنایی قبلی ای باهاش ندارم. اگه اشتباه نکنم آقای مصطفی مجرد بودن که فوق العاده بود و باید صمیمانه بهش تبریک بگم که البته بابت بومی یا غیربومی بودنش مطمئن نیستم. و در کنار ایشون بازی محمد پیکانی در نقش دلقک که مثل همیشه خیلی خوب درخشید. در مورد محمد پیکانی باید این رو اضافه کنم که از شروع کارش که احتمالا سال اول راهنماییش و دوم راهنمایی من بود شاهد پیشرفتش بودم و این پیشرفت رو هر بار با کار جدیدش دیدم و این برام جالب بوده.(البته حمل بر چاپلوسی نشه ها، ما دوست صمیمی نیستیم و فقط همو میشناسیم)

و نکته آخر در مورد تنها بازیگر خانم این تئاتر که باید زهرا رحمانی (امشب استثنائا طناز روستا) باشه اینکه فکر کنم اگه از لباس خاص این تئاتر که به نقش ملکه و همسر پادشاه شبیه تر بود استفاده میشد جالب تر میشد.( بازم یه نکته اینکه شب آخر بازیگر اصلی این نقش لباس مشخصی داشتن.)

و در پایان یه تشکر ویژه از نویسنده و کارگردان جناب عباس پرانداخته که هرچند تیکه هایی رو به نظام دوست داشتنی من روا داشتن(البته غیر از اونایی که به این دولته تیکه انداختنا، نقد این دولت فدای سرش. اصلا به من چه، هههه) اما خنده رو رو لب هممون نشوند و نشون داد اگه به جایی رسیده که میگن و شنیدم رسیده حقش بوده و یه سر و گردن از همه ی تئاترای قبلی بالاتر بود، نمی دونم شایدم دو سر و گردن. و البته تشکر بابت تواضع و فروتنیش و ساده و گرم بودنش در پایان نمایش. شب همگی بخیر، حتی شما دوست عزیز. نه وایسا، حکایت همچنان باقی ست. حالا خدافظی… .

اصل نوشته: ۱۵ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۴۴دقیقه

گفتگوی خواندنی با دکتر شهریار زرشناس

فتنه ۸۸ کودتای نئولیبرال‌ها علیه نظام بود/ اعتدال هیچ تعریف تئوریکی ندارد/

سرمایه‌داری نئولیبرال می‌تواند توازن اقتصادی کشور را بر هم زند

رجانیوز: همزمان با سی و پنجمین سالگرد طلوع فجر انقلاب اسلامی از استاد شهریار زرشناس متفکر و اندیشمند عرصه فلسفه و سیاست دعوت کردیم تا با حضور در خبرگزاری «نسیم» ضمن گفتگویی تفصیلی به بررسی بنیان های گفتتمان انقلاب اسلامی و آفات ها و تهدیدهای آن بپردازیم که مشروح آن به شرح زیر است: ادامه مطلب »

یه روز متفاوت برای من

دلنوشته: قبلا گفته بودم یکی از ساعت های دوست داشتنی دوران دبیرستان من ساعت روان شناسی و کلاس آقای حیدری بود.

استرسی که از همون اوایل شروع مدرسه برای کنفرانس داشتیم و البته استرسی که روز ارائه ی کنفرانس چند برابر میشد، یکی از تجربه های جدیدی بود که هممون باهاش دست و پنجه نرم می کردیم. می دونستیم که این یه تجربه ی جدیده که البته برای هممون لازمه و من هم از این قاعده مستثنی نمیشدم.

اما خاطره ای که میخوام بگم مربوط به هیچکدوم از کنفرانس ها نیست. اون روز فرصت خوبی بود که استعدادم رو نشون بدم. موضوع درس اون روز قدرت ذهن آدم ها، میزان تخیل و البته مدت زمانی بود که برای بوجود آوردن یک تخیل ذهنی نیاز داریم. آقای حیدری عرض میکردن که قدرت ذهنی افراد مختلف متفاوته و برای نشون دادنش قرار شد همه ی ما چند سطر در مورد صندلی مطلب بنویسیم که البته فقط ده دقیقه برای نوشتن فرصت داشتیم.

شروع به نوشتن کردیم. شاید برای اونهایی که کلاس های انسانی رو تجربه نکردن شوری که توی این لحظه ها ایجاد میشه قابل تصور نباشه. یکی بی هیچ دلیلی میخواد رو دست بغل دستیش تقلب کنه و یکی دیگه از بقیه میخواد که یه چیزی براش بنویسن و البته کلاسی که کمتر کسی روی صندلی خودش نشسته و اکثر بچه ها از جاشون بلند شدن و تو کلاس راه میرن. و معلمی که این رو یه مسأله ی خیلی عادی میدونه.

من جزء آخرین نفراتی بودم که برگم رو تحویل میدادم. دو سه تا هم موندن که آقای حیدری اونا رو به زور از برگشون جدا کرد و برگه رو ازشون گرفت. تعداد کلاس ما بیست و یک نفر بود.

نوبت خوندن نوشته ها رسید و باز جو خاص و دوست داشتنی کلاس های انسانی. آقای حیدری اسم صاحب نوشته ها رو نمی خوند و ما خودمون حدس میزدیم و این جوِ کلاس رو قشنگ تر کرده بود. واقعا خیلی ها رو درست حدس می زدیم و این نشون میداد توی این دو سال چقدر به هم نزدیک شده بودیم. اون هایی که حدس هامون اشتباه بود هم، توی حدسای دوم یا حداکثر سوم درست از آب در می اومد.

برام مهم نبود که بهترین نوشته مال من باشه ولی دوست داشتم از بقیه خاص تر بنویسم. یادمه از زبان خود صندلی و روزای سختی که توی تابستون بهش گذشته و روز بازگشایی مدارس و اول مهر نوشتم. از اینکه چهار ماه سکوت محض و خاکی که روی صندلی ها نشسته بود و حتی نبودن بچه های شلوغ کلاس خیلی دلتنگش کرده بود.

آقای حیدری نوشته ها رو میخوند و ما هم با کلی شوخی و مزاح، نویسنده ی نوشته رو حدس میزدیم. قرار بود سه نوشته به عنوان بهترین نوشته ها انتخاب بشه و از بین اونها به یه نوشته برسیم. بعضی از نوشته ها واقعا فاجعه بود، من رو یاد درس جمله سازی اول و دوم دبستان می نداختن و البته بیشتر نوشته ها که سطح متوسطی داشتن. سه نوشته انتخاب شد که البته بعد از حدس بچه ها، آقای حیدری اسم اون سه دانش آموز رو نخوند تا مسابقه تموم بشه. نوشته های خوب با رأی شفاهی خود بچه ها انتخاب میشد. سه تا برگه مونده بود که یکیش رو یادم نیست، یکیش متعلق به احمد و یکی هم متعلق به من بود. با رأی بچه ها از بین اون سه مطلب، نوشته ی من انتخاب شد و البته همه ی بچه ها بدون استثناء حدس میزدن که این نوشته مال محسنه. نظر آقای حیدری هم غیر از این نبود. محسن شمسی. اون روز برای من روز مهمی بود. چون نوشتن همیشه برام مهم بوده. من واقعا خوشحال بودم…

راهی نمانده است…

دلنوشته: بر مزارت گریستن برای ما رؤیایی دست نیافتنی شده است، اما قسم به روحی که روز و شب رو به آسمان ها برایش گریسته ایم، شرافتمان را و قطره قطره ی خونمان را نثار نگهبانی از مزار دخترت(سیده زینب) خواهیم کرد. دوره ی غربت اهل البیت به پایان رسیده است، با رسول الله و با تو ای مادر مادرها عهد می بندیم تا مهدی نیاید آرام نگیریم و باطل را آرام نگذاریم.

“درود بر مدافعانی که حرم را از نامحرمان حفظ کرده اند.”

نکته: نه اینکه آخرین نوشته سایت باشه ولی شاید آخرین نوشته ی من باشراهی نمانده استه. هرکس سلامش برساند، تا بتوانم سلامش را جایی خواهم رساند.

آینه

آرزوهای خیالی

کاش روزی فراتر از یک سراب شوی      برای سؤال بی جواب من جواب شوی

کاش میان این همه آرزو و خیال           نوری بتابد و تنها تو مستجاب شوی

محسن شمسی

“تقدیم به TOیی که جای پایت جایی توی دلم جا مانده است.

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...