خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

یه خاطره شیرین

دلنوشته: آقای سلمان پور معلم درس عربیمون بود، سال اول و دوم دبیرستان. آقای سلمان پور بین معلم هامون یه شخصیت خاص داشت. متفاوت بود، جوون بود و از نظر اخلاقی به ما نزدیکتر. بعضی وقتا ترشرو بود، اما خود ایشون هم بعد از یه کم جدی نشون دادن خودش خندش می گرفت. نمی تونم بگم اینکه همه ی ما درس عربی ضعیف هستیم تقصیر معلمه، اما به هر حال بی تقصیر هم نمی تونه باشه. تا حدودی شیوه ی آموزشی خود کتاب، یه بخش کم کاری دانش آموز و تا حدودی هم نقش معلم تأثیر گذاره. فکر کنم این جوری به عدالت نزدیکتر باشیم.

سال دوم سال جالبی بود. من دو بار تغییر رشته داده بودم. از ریاضی و اون جو خشک وحشتناک به برق و بعد از اونجا به انسانی و البته دلیل هیچ کدومم درسی نبود و دلایل مفصلی داره که باید یه وقت کامل تر توضیح بدم. به طور خلاصه اینکه باید جایی می بودم که از درس خوندن لذت ببرم و این کارو هم کردم.

دو روز قبل از امتحانات نوبت اول بود که به کلاس اضافه شدم. امتحان اول دین و زندگی بود و بعد جامعه شناسی. کتاب دین و زندگی بین همه ی رشته ها مشترک بود، اما جامعه شناسی یه کتاب تخصصی رشته ی انسانی و حتی تا اون زمان ندیده بودمش. کتابفروشیا کتاباشون رو پس فرستاده بودن و به هرجا سر زدم کتاب پیدا نکردم و مجبور شدم از کتاب چند سال قبل آبجیم استفاده کنم.

اون روز رو خوب یادمه، روز اولی بود که رسما به کلاس انسانی اومدم. زنگ عربی بود و آقای سلمان پور درسای نوبت اول رو برای بچه ها مرور می کرد. جلسه ی اولم بود و هیچی از کتاب عربی نمی دونستم. یه کتاب سخت و حجیم و بدقلق. از رشته ای که کل سال فقط پنج تا درس عربی داشت و هر نوبت دو و نیم درس به رشته ای نقل مکان کرده بودم که یکی از دروس اصلیش عربی بود و باید چیزی بیش از صد و پنجاه صفحش رو می خوندیم. اما با همه ی این تفاسیر من فرصت گوش دادن به توضیحات آقای سلمان پور رو نداشتم.

چهار روز بعد امتحان جامعه شناسی داشتیم. کتاب یکی از بچه ها رو برداشتم و توی نیمکت گذاشتم که آقای سلمان پور نبینه و مشغول نوشتن سؤالات متنی شدم که آقای قائدی معلم درس جامعه شناسی بهشون داده بود. آقای سلمان پور زیر چشمی چند بار بهم نگاه می کرد اما چیزی نمی گفت، تا اینکه یه دفعه برگشت، بهم خیره شد و پرسید آقای شمسی چیکار می کنی؟ و من توضیح دادم که مجبورم این کارو بکنم. ایشون قانع نشدن و با عصبانیت گفتن: میخوای همین درس عربیت رو بیفتی و نمره نیاری؟ سری تکون دادم، کتابامو بستم و سرم رو پایین انداختم. و آقای سلمان پور درس رو ادامه داد. برای جلسه ی اول فاجعه بود ولی این اجتناب ناپذیر بود.

حالا کارم سخت تر شده بود و درس عربی هم به یکی از دغدغه هام تبدیل شده بود. هم بخاطر حجیم بودن، پیچیده بودن و تخصصی بودنش و هم حالا یه رو کم کنی بین دو تا آدم مغرور.
می دونم باورش سخته اما درس جامعه شناسی رو نوزده و هفتاد و پنج گرفتم که به لطف آقای قائدی شدم بیست، اما می دونستم درس عربی چقدر می تونه متفاوت باشه. چند روز بعد امتحان عربی هم برگزار شد و روز موعود فرا رسید. آقای سلمان پور با نمره هامون اومدن سر کلاس و روی صندلی خودشون نشست. حواسم جای دیگه ای بود که آقای سلمان پور با اسم کوچیک صدام کرد و گفت: محسن؟! و من جواب دادم بله؟ و ایشون فرمودن: آفرین. تعجب کرده بودم. و بعد ادامه دادن که گرفتی چهارده و هفتاد و پنج و کلی ازم تعریف کرد و البته خیلی بد و بیراه و تأسف برای نُه نفری که چهار ماه توی کلاس بودن و نمره ی زیر دَه گرفته بودن.

می دونم که آقای سلمان پور همیشه حس خوبی بهم داشتن و البته گاهی اوقات این یه حس متقابل بود، مخصوصا بیرون از محیط مدرسه. ایشالله هرجا هستن خوب و خوش و سلامت باشن.

تاریخ اصل نوشته: ۱۸شهریور ماه ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۱۷دقیقه

گفتگوی رجانیوز با دکتر پرویز امینی؛ جامعه شناس سیاسی/

چارچوب تئوریک دولت؛ تلفیقی از توسعه گرایی کارگزاران و اصلاحات/ دولت چون گفتمان نداشت، نتوانست پیروزی‌اش را بر فضای اجتماعی غالب کند/ باید سیاست ورزی را یاد بگیریم

گروه سیاسی – رجانیوز: با اینکه حدود سه ماه از آغاز به کار رسمی دولت یازدهم گذشته و دولت جدید به ریاست آقای حسن روحانی فعالیت‌های جدی خود را آغاز کرده، هنوز بحث‌های زیادی درباره علت برتری وی در انتخابات ریاست جمهوری ۲۴ خرداد، رویکرد مجلس اصولگرا در برابر کابینه پیشنهادی وی و همچنین اهداف و مشکلات پیش روی دولت روحانی در رسانه‌ها و در میان فعالان سیاسی جریان دارد.

به گزارش رجانیوز، دکتر پرویز امینی از چهره‌هایی است که به دلیل سخنان علمی و دقیق خود در زمینه سیاست داخلی ایران و ارائه تحلیل‌های واقعی از جامعه ایرانی، در سال‌های اخیر به یکی از تحلیلگران مطرح و محبوب در عرصه فعالیت‌های سیاسی کشور تبدیل شده است.

وقتی دکتر امینی به دفتر رجانیوز آمد، حدود ۱۰ ساعت از سخنرانی رئیس‌جمهور روحانی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد می‌گذشت و همین مساله باعث شد تا ابتدا، بحث‌ به سمت اظهارات وی و رویکرد احتمالی دولت یازدهم در زمینه سیاست خارجی برود و در ادامه به مباحث دیگری نظیر آینده دولت، وضعیت سیاسی اردوگاه اصولگرایان و پیش‌بینی نتیجه انتخابات مجلس دهم برسد. ادامه مطلب »

دل مشغولی های نبودنت

دلنوشته: روزها گذشته است از روزی که آمدی. آمدی و بهانه های بودنم را یکی بیشتر کردی. آن روزها فکر می کردم خدا همیشه دوست داشتنی است، راستش فکر نمی کردم روزی تو نباشی. اما تو رفته ای و خداوند هنوز برای من دوست داشتنی مانده است. شاید خداوند بهانه ی با تو بودن باشد اما بهانه ی با خدا بودن هیچ چیز و هیچ کس نبوده است، خداوند خود لایق همه ی خوبی ها و دوست داشتن ها بوده است.

دلم برای آن روزها تنگ شده است. برای زندگی برای بندگی، برای بی بهانه خندیدن تنگ شده است. البته برای اینها همیشه بهانه هست اما برای کسی که همیشه به دنبال کشف بی نهایتی چون خداوند بوده است گاهی وقت ها بهانه برای به خدا خندیدن، با خدا خندیدن کم می شود. گاهی وقت ها به حکمت خداوند خندیدن برایم سخت می شود. آخر حکمت خداوند گاهی وقت ها توی خیال من نمی گنجد. بعضی وقت ها حکمت او بزرگتر از خیال من است. من خیال می کنم زندگی تشکیل شده از چند آرزو، اما آسمان عقیده ی دیگری دارد. او به من آموخته است که زندگی، که عبد بودن تشکیل شده است از خوف و رجاء. خوف از نبودن خدا و امید به بودنش.

راستش تا این حد زندگی را ساده دیدن، ساده دوست داشتن برای ما آدم ها خیلی سخت است. زندگی ما آدم ها باید عین خودمان پیچیده باشد. باکلاس های امروزی نامش را متفاوت بودن گذاشته اند. متفاوت بودن از روزی آغاز شد که آدم هوس میوه ی ممنوعه کرد. آدم اما خیلی زود توبه کرد. آدم خیلی زود فهمید از آنچه بوده است، از آنچه باید باشد جدا شده است اما ما آدم ها همچنان در آدمیت مان غرق شده ایم.

روزها گذشته است از روزی که رفته ای. دلم برایت تنگ شده است. از آخرین بار که دیدمت یک ثانیه گذشته است. راستش فکر نمی کردم روزی خدا باشد اما تو نباشی. من حالا می دانم که همیشه درست فکر می کرده ام.

 تاریخ اصل نوشته: سه شنبه ۲۶ شهریور ماه ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه

یک سال استثنایی

دلنوشته: سال سوم دبیرستان سال متفاوتی برای همه ی ما بود. شاید بجز مدیر و معاونان مدرسه هرکس دیگه ای ما رو از دور تماشا می کرد از دیدن ما و از بودن کنار ما لذت می برد. فکر می کنم مهم ترین ویژگی و بزرگ ترین دارایی یک نوجوان انرژی فوق العاده ای هست که داره. و به نظر من اکثر بچه های کلاس تونسته بودیم این انرژی رو مثبت ساطع کنیم…

محمد ارشدی یه سرگروه و یه نقطه ی محوری خوب برای هممون بود تا هرکدوممون رو متعادل تر کنه. محمد یه الگوی کامل برای این روزهای منم هست. من فقط سه چهار ساله بخاطر یه سری از مشکلات خودساخته از درس دور شدم و نتونستم انتظارات خودم از خودم رو برآورده کنم اما محمد تا اول دبیرستان شاید یک بار هم در حد استاندارد مورد نظر من درس نخونده بود. محمد برای من یه الگوی خیلی موفق در تغییر شیوه ی درس خوندن و البته زندگی بوده و هست. به قول عادل فردوسی پور: یه بازگشت رؤیایی… ادامه مطلب »

کلاس فلسفه و منطق

دلنوشته: آقای خسروی معلمی بود که من باهاش راحت نبودم. آقای خسروی معلم دروس زبان فارسی، فلسفه و منطق و ادبیاتمون بودن و من توی این ساعت ها مثل بقیه کلاس ها نبودم. البته این نبود که از ایشون بدم بیاد، ولی به هر حال حس خوبی هم نداشتم. شاید اصلی ترین دلیلش این بود که آقای خسروی با همه ی دانش آموزا شوخی میکردن، تا جایی که گاهی وقتا این شوخی به استهزاء و مسخره کردن می رسید اما موقع شوخی ما بچه ها، خیلی زود عصبی میشد و از کوره در میرفت، با کوچک ترین تیکه ای عصبانی میشد و حتی ما رو تنبیه میکرد، گرچه این اتفاق هیچ وقت برای من به عنوان یکی از بچه مثبت های کلاس نیفتاد، اما انتظار داشتم که رابطه ی ما ضمن حفظ احترام مقام معلم دو طرفه باشه، مثل کلاس آقایونی مثل هنرپیشه، نگین تاجی، حیدری و یا آقای انصاری. به طور خلاصه اینکه به قول ما بچه ها ایشون جنبه ی شوخی نداشت، میزد زیر میز و دعوا میکرد.

برنامه ی درسی نوبت دوم ما خیلی شلوغ شده بود و هر روز باید چند تا امتحان به اصطلاح مستمر میدادیم. سال سوم بود و هرچه به امتحانات نهایی نزدیک تر می شدیم، فشار درس ها هم بیشتر میشد. حالا شما این رو بذارید کنار اینکه مجبور بودیم روزهای سه شنبه برای درس فلسفه و منطق بخاطر پر بودن ساعت برنامه ی صبح، عصر هم بریم مدرسه.

تا اینکه یه روز از همین سه شنبه ها طبق برنامه ای که از قبل تعیین شده بود، صبح دو تا امتحان داشتیم و آقای خسروی هم برای همون روز عصر یه امتحان گذاشت. و این یعنی ما باید توی یه روز سه تا امتحان می دادیم. روز امتحان فرا رسید و من هرجور شده دو تا امتحان صبح رو خوندم و اتفاقا امتحانام رو هم خیلی خوب دادم. ولی هیچ فرصتی برای امتحان فلسفه و منطق نموند. البته از قبل با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که امتحان عصر رو هر جور شده لغو کنیم.

عصر شد و لحظه ی شروع کلاس فلسفه و منطق. آقای خسروی وارد کلاس شد. قبل از اینکه ایشون حرفی از امتحان بزنه، من به عنوان نماینده ی بچه ها به ایشون گفتم: ما صبح دو تا امتحان داشتیم و هیچ کدوممون برای امتحان عصر آماده نیستیم و امتحان نگیرید. آقای خسروی هم بدون هیچ پرسشی فرمودن که تو غلط میکنی و بچه های کلاس هم همین طور و من هم امتحان میگیرم.  این لفظ صحبت کردن، هیچ شبیه فلسفه یا منطق نبود. جوابی ندادم و ساکت شدم.

با این لحن آقای خسروی بچه ها دیگه اعتراضی نکردن و امتحان برگزار شد. بعد از اون اتفاق من که بچه ی پر سر و صدایی بودم تا چند هفته سر کلاس ایشون هیچ حرفی نمی زدم و کاملا ساکت بودم. حتی با دوستامم توی ساعت های درس ایشون حرف نمی زدم و مثلا قهر بودم و این جوری اعتراضم رو بهشون نشون می دادم. تا اینکه یه روز آقای خسروی به یکی از بچه ها تیکه ای پروند و همه خندیدن. اما من با همون ژست جدی و شایدم اخمو فقط جلوم رو نگاه میکردم.

فکر نمی کردم آقای خسروی توی این مدت متوجه رفتارهای من شده باشه. یوهویی آقای خسروی گفت: آقای شمسی حالا من یه چیزی گفتم به شما. شما هم از همون روز به بعد هی سرخ و زرد میشی و تو کلاس هیچی نمیگی. منم جواب دادم که نه و اصلا یادم نیست در چه موردی حرف می زنید و مثلا خودم رو به اون راه زدم. اونجا بود که یه جورایی با هم آشتی کردیم و من دوباره شدم همون بچه ی شوخ و شلوغ همیشگی.

انسان های آدم شده

دلنوشته: صدای قدم هایشان را می شنیدم. توی گوشم تق تق می کرد و چشم هایشان یک جایی از آسمان را نشانه رفته بود. آنجاهای آسمان اما هیچ چیزِ دیدنی نبود، من با چشم های خودم همه جای آن جاها را دیده ام.

آدم ها نگاه شان به زندگی متفاوت است. با بغل دستی شان صد و هشتاد درجه فرق می کنند، اما من میدانم همه ی آنها یک دایره اند. آنها وقتی به جایی خیره می شوند، خیلی چیزها را که هست و نیست می بینند و نامش را می گذارند خدا، اما آنها خدا را باور نکرده اند. آنها خوب می دانند خدا زود رویش باز می شود. اگر چیزی نگویند به خدا، اگر همان گونه که هست ببینندش فردا لابد طلبکار هم می شود خدا.

خدا خدا خدا. چقدر بی نهایت است خدا.

بغل دستی من خدا را یک جور دیگر باور کرده است و بغل دستی ترم یک جور دیگر. می گویند خدا باید دوست داشتنی باشد. خدای دوست داشتنی یعنی خدایی که تو را همان طور که می خواهی پذیرفته است. خدای مهربان برای آنها خدایی است که گیر الکی نمی دهد، ما همه عاشق خدایانمان هستیم.

خدایا می بینی ما را؟ ما گم شده ایم. اگر باور نمی کنی لحظه ای دورتر از ما، دورتر از رگ گردن مان، لحظه ای همسایه ی ما باش…

دلنوشته ای برای علی مطهری

دلنوشته: سلام آقای علی مطهری:
من یک تندرو هستم. این روزها حسابی سرمان خلوت شده است. دوست داشتم همین حالا با چماق بیایم در خانه تان و کلی اربده کشی کنم، اما گویا این روزها موسم اعتدال است و سرِ ما بی حساب خلوت شده است. یک کاغذ و قلم داده اند دستمان و گفته اند چهار سال مثل یک بچه خوب می نشینید خانه تان و انشاء می نویسید.  و من دارم مثل شما معتدل ها مشق می نویسم.

اما خوش به حال شما. همیشه سرتان گرمِ گرم است. وقتی شما اعصابتان خورد می شود، وقتی شما قاطی می کنی، وقتی شما دهانت را خیلی باز می کنی، تندرو نمی شوی. تو وقتی فحش می دهی، وقتی به هاشمی و بچه هایش بد و بیراه می گویی می شوی حر ریاحی و ما اما می شویم خوارج، لابد ما می شویم ابن ملجم مرادی. ادامه مطلب »

محبوب بیست و پنج میلیون منفور همه

سلام آقای احمدی نژاد:

من یکی هستم از بیست و پنج میلیون احمدی نژادی چهار سال قبل. کاش شما هم احمدی نژاد چهار سال پیش بودی. اما تو آن احمدی نژاد نیستی و ما هم دیگر احمدی نژادی نیستیم. میدانی آقای محمود احمدی نژاد توی این سال ها هرچه تو مغرور شدی ما تحقیر شدیم. خط ما مستقیم بود. ما نوشته بودیم احمدی نژاد و گفته بودیم خامنه ای. ما نوشته بودیم احمدی نژاد و توی دل مان گفته بودیم خیلی چیزهای دیگر.

میدانم اگر امروز خوشحال نباشی، ناراحت هم نیستی، میدانم پیش خودت میگویی دیدید رأی به احمدی نژاد رأی به اصولگراها و مصباح و این و آن نبود، میگویی دیدید اصولگرایان همه مدیون من هستند و نه مدیون اصولگرایی؟ اما اشتباه می کنید آقای احمدی نژاد. نه ما هیچ گاه با این اصولگراها بوده ایم و نه شما. نه ما تا به امروز به اصولگراها رأی داده ایم و نه شما، اما آقای احمدی نژاد هم ما و هم شما خوب میدانیم که ما مدیون اصولگرایی هستیم. نمی دانم شعارهایت را چقدر یادت هست اما اصولگرایی میشود همان شعارهای شما. ما همگی مدیون شعارهای آن روزهایت هستیم. عدالت، جنگ با ظالم و یاری مظلومان، انقلابی گری، خدمت رسانی به محرومان و پابرهنه ها. اصولگرایی برای ما میشود بازگشت به اصول، بازگشت به آرمان های خمینی.

شاید بگویی جلیلی تان با این همه شلوغ کاری و ادعا رأیش شد چهار میلیون. اما بیچاره جلیلی که شده بود نماد احمدی نژاد. به هرکه گفتیم، هرجا سعید جلیلی را تبلیغ کردیم جواب دادند جلیلی که همان احمدی نژاد است و هرچه گفتیم نیست، هرچه گفتیم جلیلی احمدی نژاد هشتاد و چهار است گفتند نه، اصلا احمدی نژاد هشتاد و چهار را یادشان نبود. تو فکر میکنی ما را بس است که شما خود را با دولت های قبلی مقایسه کنید و بعد به خود ببالید؟ نه آقای احمدی نژاد، ما احساس حقارت می کنیم اگر شما خودت را با خاتمی و هاشمی مقایسه کنی. از آنها که اصولا انتظاری نبود. آرمان های ما امام زمانی بود و آرمان های تو شاید مثلا صد تا یا اصلا یک میلیون تا سالن ورزشی و مدرسه و سد و خیلی چیزهای دیگر. ما آسمانی فکر میکردیم و شما لابد مهندسی.

بگذار از اماممان هم بگویم آقای احمدی نژاد. هشت سال شما تمام شده است و هنوز خبری از آمدن امام نیست. همان که تو به او انسان کامل میگویی. شاید امام هم حال و روز خوشی ندارد این روزها. امام فرمانده ای که زبانش و عقلش او را بخواند اما قلبش برای او نتپد نمی خواهد. آخر عقل آدم ها بعضی وقت ها منفعت طلب میشوند. شما که ولی فقیه مان را تاب نیاوردی با اماممان چه میکنی؟

بازنشر – علف مرز

دلنوشته: من خیلی ساده فکر می کنم. این روزها آرامش را آرام آرام تمرین می کنم. این روزها دلم برای معلم کلاس اول مان خیلی تنگ شده است، چقدر او آب آب را با آب و تاب یاد می داد به ما، ساده و بی ریا. چقدر حوصله داشت برای یاد دادن یک آب آب بی ارزش، چقدر به قوس کلاه آ با کلاه گیر می داد، او حرف های ساده را بی آلایش و با آرامش درس می داد. من این روزها دارم از آن روزها تقلید می کنم.

من این روزها به همه چیز ساده فکر می کنم، ساده به همه چیز فکر می کنم. وقتی کسی مرا می بیند که توی افکار خیلی ساده ام گم شده ام بیدارم می کند، یکی می زند پس کله ام و یا مثل بعضی با فرهنگ ها دستش را چند بار از جلو چشمانم عبور می دهد و می پرسد به چه فکر می کنی؟ من لبخند می زنم، به دو چیز لبخند می زنم: اول به افکار شیرینم و بعد به بی ارزش بودنشان برای دیگران، سری تکان می دهم لبخند می زنم و می گویم هیچی. هیچی یعنی من دارم فکرهای ساده می کنم یا که نه، یا شاید یعنی افکار من به تو هیچ ربطی ندارد و شاید یعنی شما آدم ها را چه به افکار ساده من، افکار ساده من برای افکار پییچیده شما هیچ ارزشی ندارد، نگاه ما خیلی با هم فرق می کند.

من ساده فکر می کنم، من به همه چیز فکر می کنم، من حتی به علت وجودی علف هرز هم فکر می کنم، می پرسم یعنی علف هرز واقعا هرز است؟ و بعد شک می کنم، به خدا شک می کنم که می گوید هیچ چیز را بی دلیل نیافریده است. بعد از کمی درنگ یکی می زنم پس کله خودم و دلیل پیدا می کنم و بعد از یافتن دلیلم تازه به این فکر می کنم که لابد خدا بهتر می داند که چه می کند، اصلا می گویم خدا که به علف هرز، علف هرز نمی گوید، به خودم می گویم شاید علف هرز پیش خدا نام پر مسمایی دارد، شاید در ادبیات خدا هرز بودن بی معناست و هرز دیدن مرز ما آدم ها با خداست. شاید علف هرز علف مرز است، مرز بین ما آدم ها با خدا. و بعد به فکر ساده ام افتخار می کنم.

من آن لحظات را هیچ گاه با بحث های داغ انتخابات مجلس فلانمین دوره فلان فلان شده عوض نمی کنم، من رأیم را آن وقت ها به نشانه اعتراض به آدم ها پاره می کنم. من آن وقت ها به شیرینی علف هرز رأی می دهم. من به کوچک بودنم در برابر خدای خودم افتخار می کنم. من ساده فکر می کنم. اتقوا…
اصل نوشته: چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۰۳:۰۰ بامداد

آینه

دلنوشته: من مدتی است که حرف ساده زدن یادم رفته است. حرف ساده زدن برای آدم ها شاید عبارت نامفهومی باشد اما برای من حرف ساده زدن مثل همین زندگی می ماند. حرف ساده زدن همین عشق است.

مثلا توی سفری که هیچ بوی عیدی نمیداد، پسری توانست مخ دختری را بزند که ماتیک روی لب هایش شاید به این راحتی پاک شدنی نبود. برادرم یواشکی خیلی آرام در گوشم خواند که آن پسرک یک کولی به تمام معناست و برای اثبات حرف هایش پیراهن پسرک را نشانم داد. خودش را نمی دانم، اما برادرم راست می گفت، آن پیرهن روزی مال کولی ها بود، و برادرم که خبر از بچه های امروزی و مد و این حرف ها نداشت.

پسرک موهایش را یک جوری شانه کرده بود، یا مثلا از پشت شلوارش خط آنجایش پیدا بود، او لابد شلوارش را کلی گران خریده بود. شلوار جینش مثل ماتیک روی لب های دخترک می ماند. هردوی شان خیلی توی چشم می زدند، انگار که تو از آنها پرسیده ای چه کاره اند و بعد آنها ساعت ها و شاید روزها برای تو از کارشان گفته اند. نمی دانی دخترک قصه ی ما چه دست و پایی میزد تا که شاید لحظه ای مادرش او را گم کند و او بتواند لحظه ای راهش را کج کند. گوشه ای از زندگی شاید همین راه کج کردن ها باشد.

و من راه می روم، به این فکر میکنم که شاید روزی روزگاری دختری باوقار از اینجا رد شده باشد. به دنبال قدم هایش می گشتم تا که شاید بویی، جای پایی، تا که شاید قلب شکسته ای، چشم هایی، چشم هایی که فقط من می فهممش اینجا  قدم گذاشته باشد، دیده باشد. من توی فضا به دنبال نگاهش می گشتم، من همیشه هرجا سیصد و شصت درجه به دور خودم می چرخم تا که شاید لحظه ای، نگاه من جاپای نگاه او بگذارد.

تا رسیدم به پرنده ای. چشم های پرنده برایم آشنا می آمد. و او اما، ولش کن اما… همین. اما او هیچی و این یعنی زندگی باز همین جوری است.

پرنده روی چوبی نشست و صد و هشتاد درجه چرخید، نگاهش را از من دزدید، به در و دیوار و پنجره و هر چیز خیره شد الا من. و اما من صبوری کردم. آنقدر ماندم تا از بودنم خسته شد. رویش را برگرداند و برایم ترانه ای سر داد. آنقدر زیبا که دیوانه ترش شدم. نبودی ببینی چه می کرد با چشم های من. دیوانه و دیوانه تر شدم. دوری حالا برایم ناممکن تر شده بود.  اما او خیلی زود رویش را دوباره برگرداند و رفت. شاید او برای همیشه رفت.

نمی دانم چرا من مثل زنگ تفریح آدم ها می مانم. می آیند و می روند و بعد وقتی خیلی بی تاب شده ام دوباره می آیند و تا دیوانه می شوم دوباره می روند.

من بی تو مثل تو بی چشم هایت می مانم. چشم هایم را بازمی گردانی به من؟

به اینجا می گویند باغ پرندگان. بوشهر یکشنبه ۱۱فروردین ماه ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۲۱ دقیقه

د مثل نبودنت

دلنوشته: من گیج و مات و مبهوت دارم به ساعت خانه مان نگاه می کنم، ساعت خانه ی ما هم کمی تا قسمتی گیج شده است. خوب کار می کند، وظیفه اش را خیلی خوب انجام داده است، چرخیده است، ثانیه ها را شمرده است و همیشه بیدارمان کرده است اما حالا از زمان، از دنیا یک ساعت عقب مانده است. ساعت خانه ی ما تا بیدار شدن پدرم خیلی عذاب خواهد کشید.

من این یک ساعت ها را خیلی تجربه کرده ام، یک ساعت هایی که گاهی وقت ها زندگی را از من گرفته و بعضی وقت ها هم مرا از زندگی. من همیشه به وظیفه ام در قبال خودم، در قبال بعضی ها خیلی خوب عمل کرده ام. هرچه بوده را، هرچه قلبم نشان داده را نشانه رفته ام. در اوج ضعیف بودنم، خیلی سخت خیلی ساده زندگی کرده ام، خیلی ساده به دور خودم چرخیده ام اما مرا بعضی ها به کناری نهاده اند.

مثلا یکی شان به من گفته است تو خیلی خوبی، تو خیلی خوب کارت را، وظیفه ات را در قبال خودت، در قبال من انجام داده ای، این برای من خیلی ارزش دارد، اما اصلا به من چه که تو چه کرده ای، به من چه که تو وظیفه ات چه بوده است و بعد چه کرده ای.

بیچاره راست هم می گوید. به او چه که قلب من لحظه ای برای همیشه تپیده است، به او چه که هوای بودنش، هوای خواستنش درون من دمیده است. راست هم می گوید، او مسئول انتخاب شدن نیست، او هم مثل من مسئول انتخاب کردنش شده است، آخرش شاید این باشد که مثلا دوست دارد اشتباه کند. دوست دارد دیگر، زندگی او زندگی اوست و به من هیچ ربطی ندارد.

آسمان، دیروز خیلی غرید، دلش گرفته بود. ابر، هوای باریدن داشت، رعدی زد و زمین را لرزاند، برقی زد و همه را از خواب بیدار کرد، اما خدا به او اذن باریدن نداد. ابر نبارید، گریه نکرد و رفت خانه شان، کاش من صاحب بودن تو می شدم.

اصل نوشته: جمعه دو فروردین ماه ۱۳۹۲ ساعت ۰۲:۰۸ دقیقه بامداد

داستان‏های کوتاهی از وقایع مهم سال ۹۱

از شهرری تا لندن، از لندن تا شهرری!

این داستان صرفاً زاییده‏ی تخیل نویسنده است و نگاهی است آزاد به یکی از وقایع مهم سال ۹۱ از منظر داستانی.

رجانیوز: اتفاق عجیبی بود. همه توی اتاق سیامک دور هم نشسته بودن. تا اون روز خیلی پیش نیومده بود یا حداقل من ندیده بودم که بچه‌های کمپ این جوری دور هم جمع بشن و بگن و بخندن. آخه اینجا ایرانی‌ها خیلی دوست ندارن که با هم بپرن. شاید اونا هم همون احساسی رو دارن که من وقت قبولی توی دانشگاه آزاد واحد کاشان داشتم. احساسی که تا یه مدت طولانی باعث می‌شد تا من با هیچ‌کدوم از هم‌دانشگاهی‌ام نتونم گرم بگیرم. آخه می‌دونستم اولین دیالوگ دو تا دانشجو به محض گرم گرفتن و شروع دوستی با هم اینه که «اهل کجایی؟» و مصیبت تازه از جایی شروع می‌شد که می‌گفتی تهران و اون می‌پرسید: «کدوم محله؟» و حالا من باید می‌گفتم: «شهرری.» اونم پیش بچه‌ تهرانی‌های دانشگاه آزادی که پایین‌تر از جمهوری رو به عمرشون ندیده بودن. ادامه مطلب »

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...