خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


د مثل نبودنت

دلنوشته: من گیج و مات و مبهوت دارم به ساعت خانه مان نگاه می کنم، ساعت خانه ی ما هم کمی تا قسمتی گیج شده است. خوب کار می کند، وظیفه اش را خیلی خوب انجام داده است، چرخیده است، ثانیه ها را شمرده است و همیشه بیدارمان کرده است اما حالا از زمان، از دنیا یک ساعت عقب مانده است. ساعت خانه ی ما تا بیدار شدن پدرم خیلی عذاب خواهد کشید.

من این یک ساعت ها را خیلی تجربه کرده ام، یک ساعت هایی که گاهی وقت ها زندگی را از من گرفته و بعضی وقت ها هم مرا از زندگی. من همیشه به وظیفه ام در قبال خودم، در قبال بعضی ها خیلی خوب عمل کرده ام. هرچه بوده را، هرچه قلبم نشان داده را نشانه رفته ام. در اوج ضعیف بودنم، خیلی سخت خیلی ساده زندگی کرده ام، خیلی ساده به دور خودم چرخیده ام اما مرا بعضی ها به کناری نهاده اند.

مثلا یکی شان به من گفته است تو خیلی خوبی، تو خیلی خوب کارت را، وظیفه ات را در قبال خودت، در قبال من انجام داده ای، این برای من خیلی ارزش دارد، اما اصلا به من چه که تو چه کرده ای، به من چه که تو وظیفه ات چه بوده است و بعد چه کرده ای.

بیچاره راست هم می گوید. به او چه که قلب من لحظه ای برای همیشه تپیده است، به او چه که هوای بودنش، هوای خواستنش درون من دمیده است. راست هم می گوید، او مسئول انتخاب شدن نیست، او هم مثل من مسئول انتخاب کردنش شده است، آخرش شاید این باشد که مثلا دوست دارد اشتباه کند. دوست دارد دیگر، زندگی او زندگی اوست و به من هیچ ربطی ندارد.

آسمان، دیروز خیلی غرید، دلش گرفته بود. ابر، هوای باریدن داشت، رعدی زد و زمین را لرزاند، برقی زد و همه را از خواب بیدار کرد، اما خدا به او اذن باریدن نداد. ابر نبارید، گریه نکرد و رفت خانه شان، کاش من صاحب بودن تو می شدم.

اصل نوشته: جمعه دو فروردین ماه ۱۳۹۲ ساعت ۰۲:۰۸ دقیقه بامداد

داستان‏های کوتاهی از وقایع مهم سال ۹۱

از شهرری تا لندن، از لندن تا شهرری!

این داستان صرفاً زاییده‏ی تخیل نویسنده است و نگاهی است آزاد به یکی از وقایع مهم سال ۹۱ از منظر داستانی.

رجانیوز: اتفاق عجیبی بود. همه توی اتاق سیامک دور هم نشسته بودن. تا اون روز خیلی پیش نیومده بود یا حداقل من ندیده بودم که بچه‌های کمپ این جوری دور هم جمع بشن و بگن و بخندن. آخه اینجا ایرانی‌ها خیلی دوست ندارن که با هم بپرن. شاید اونا هم همون احساسی رو دارن که من وقت قبولی توی دانشگاه آزاد واحد کاشان داشتم. احساسی که تا یه مدت طولانی باعث می‌شد تا من با هیچ‌کدوم از هم‌دانشگاهی‌ام نتونم گرم بگیرم. آخه می‌دونستم اولین دیالوگ دو تا دانشجو به محض گرم گرفتن و شروع دوستی با هم اینه که «اهل کجایی؟» و مصیبت تازه از جایی شروع می‌شد که می‌گفتی تهران و اون می‌پرسید: «کدوم محله؟» و حالا من باید می‌گفتم: «شهرری.» اونم پیش بچه‌ تهرانی‌های دانشگاه آزادی که پایین‌تر از جمهوری رو به عمرشون ندیده بودن. ادامه مطلب »

سالها مثل من

دلنوشته: من دارم روی زمان، بر روی زمانی که حالا وارد سال دیگری شده است قلم می زنم و آرامش دهنده ی قلب من و تدبیر کننده ی شب و روز من و تحویل دهنده و گیرنده ی حال من دارد از آن بالا، از این پایین، از همه جا دارد مرا نگاه می کند.

خدایی که همه مان یک کمی، ذره ای مثل او هستیم و او اما شبیه هیچ کداممان نیست. او دارد از آن بالا زمان می خرد برای ما، او دارد آخرتش را و عاقبت ما را هر روز عقب می اندازد تا شاید سنگی بخورد به کله مان تا کمی از سختی صبوری اش بکاهد، تا شاید توی یک لحظه ای یکی از ما دلش تنگ شود برای خودش، برای خدا. تا شاید غرورِ خدا بودنمان یک جایی یک کمی کوچکی مان را و بزرگی اش را باور کند. غرورمان  را، بادی که خیلی الکی توی غبغب مان افتاده را یک جایی خالی کند، اصلا خدا سنگ های توی راهمان را برای همین لحظه ها، برای همین یک لحظه ها آفریده است. من باور دارم که خدا خیلی رحیم تر از این مهربانی است که ما بر زبان می آوریم.

من دارم از زمان حرف می زنم، زمانی که هیچ گاه متوقف نمی شود و هیچ گاه به گذشته برنگشته است. نمونه اش همین دو سال پیش و بعد یک سال پیش و بعد حالا توی مثلا همین سال جدید، از بد تا خیلی خوب و بعد تا قسمتی خوب. از نیستی تا مستی و بعد تا هستی و من همه اش را بو کشیده ام و بعد چشیده ام و بعضی وقت ها خیلی مهربان و بعضی وقت ها خیلی تلخ و بعضی وقت ها هم خیلی مثل زندگی، با گوش هایم صدایش را شنیده ام.

سالی که گذشت، برای من نوید دهنده ی خیلی چیزها بود. صدای امید بعضی وقت ها گوشم را کر می کرد و بعضی وقت ها نا امیدی چشم هایم را تر می کرد و این بوی زندگی می دهد برای من، این خیلی بهتر از یکنواختی اشک های من توی روزهایی نه چندان دور است. این همین زندگی است، زندگی همین جوری است.

و من دارم بعضی چیزها را بهتر می فهمم، بهتر درک می کنم، من صدای بعضی چیزها را واضح تر می شنوم. بگذار امروز این صداها یک راز بماند بین من و خدا، نمی خواهم همین اول راهی دلم را خوش کنم به حرف. می خواهم آنقدر نزدیکش شوم تا صدایش را همه بشنوند.

خیلی وقت است طعم سالی که نکوست را نچشیده ام اما خداوند را هرچه تلخ تر می شود بیشتر می خواهمش.

چهارشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۷:۰۴ دقیقه

مثل هیچ کس

دلنوشته: تو ابتدا آسمان ها و زمین را آفریده ای، آسمان را آبی و زمین را خاکی آفریده ای، و بعد آب و بعد باران آفریده ای، آب آفریده ای، باریده ای، بزرگش کرده ای و بعد دریا آفریده ای، تو برای آسمان دریا آفریده ای تا هر روز خودش را و جلوه ای از تو را در آیینه ی دریا ببیند. و بعد خورشید آفریده ای، بر زمین تابیده ای و بعد به زمان رسیده ای، زمان آفریده ای، آفتاب را به حرکت در آورده ای، با آفتاب سیاهی شب را به سپیدی صبح تبدیل کرده ای و زمین را با قدرتت جلایی طلایی رنگ داده ای و آن را این گونه آراسته ای.

و بعد برای شب های تنهایی آسمان ماه آفریده ای، ستاره آفریده ای، آسمان را رنگارنگ کرده ای و این گونه محبتت را نثارش کرده ای و بعد به ماه و ستاره ها نور تابانده ای، خورشید را فاعل و ماه و ستاره ها را مفعول کرده ای، یک طرف آفتاب را رو به زمین و سمت دیگرش را به آسمان تابانده ای، و بعد برای اینکه زمین به زیبایی آسمان حسودی اش نشود خاک نرم را سرد کرده ای، سنگ کرده ای و این گونه بر زمین منت نهاده ای، آن را آراسته ای.

و بعد برای تکراری نشدن زمین از بی رنگی، رنگ آفریده ای.  سنگ ها را به سی و چهار رنگ در آورده ای و توی محدودیت زمین نامحدودشان کرده ای، آنها را همه جای زمین پراکنده ای، و بعد به آن ها قدرت تکثیر بخشیده ای، آنها را از رحم گرم زمین خارج کرده ای و این گونه خالق خلقتی دیگر شده ای.

و بعد برای اینکه به آنها حس بی ثمری دست ندهد، ثمرشان داده ای، سبزی شان را با همه رنگ ها در هم آمیخته ای، آن ها را آراسته ای و گل آفریده ای، زیبایی آفریده ای، به بوی خوش گل ها منت نهاده ای و به مزه ی تلخ شان شیرینی میوه ها را چشانده ای.

و بعد دوباره به سراغ دریا رفته ای، به دریا جان داده ای، روح داده ای، توی یک چشم به هم زدن درخت داده ای سنگ داده ای، گل داده ای، انعکاس زیبایی هایت را به او هدیه داده ای و در پایان به او میوه داده ای، ماهی داده ای، به دریا ثمر داده ای، زندگی داده ای، او را مادر ماهی ها کرده ای و او را شب و روز عابد و دیوانه ی خودت کرده ای.

و اما تو برای دریا ماندن دریا و زمین ماندن زمین و آسمان ماندن آسمان و همه چیز ماندن همه چیز آنها را محدود کرده ای. زمین را لغزانده ای، پوسته اش را گاهی وقت ها لرزانده ای و بعد به سراغ درختان رفته ای، پاییز آفریده ای، گاهی وقت ها بی روحشان کرده ای، بعضی هایشان را زود به پایان رسانده ای و بعضی ها را هر سال یک بار خشکانده و دوباره به آنها جان داده ای.

و بعد به سراغ دریا رفته ای. در آب آرام دمیده ای، به آن موج داده ای و زندگی اش را نا آرام کرده ای و هر روز محدود ترش کرده ای، تکه ای را از آن گرفته و به خشکی داده ای، دریا را خشکانده ای، باران را محدود کرده ای و بعد به سراغ خورشید و ماه و ستاره ها رفته ای، زمان و مکان را برایشان محدود کرده ای، یک جایی را شب و جایی دیگر را روز آفریده ای، زمین را گرد کرده ای و ساعت دیده شدنشان را، فرمانروایی شان را به شب و روز محدود کرده ای، آنها را فانی کرده ای.

باد آفریده ای، او را در آسمان ها و زمین وزیده ای، آن را گاهی وقت ها رام و گاهی نا آرام کرده ای، به او فرمان دمیدن در آسمان ها و زمین و دریا داده ای و آفرینش را از بزرگی ات آگاه کرده ای. و بعد بهشت و جهنم آفریده ای، زشتی ها و زیبایی ها را از هم جدا کرده ای.

و بعد در انتها و امتداد همه ی بودن ها و نابودن ها انسان آفریده ای و همه ی بزرگی ات را یکجا به او تابانده ای، عقل داده ای و قلب داده ای و بعد فرشته ای را به بهانه امتحان سخت انسان شیطان کرده ای، و شیطان را مثل فرشته ها همراه انسان کرده ای، به انسان غریزه داده ای، عقلش را نامحدود و باز با غریزه محدودش کرده ای و بعد برای بی ثمر نبودنش به او فرزند داده ای و کام جویی هایش را وسیله ی دادن فرزند کرده ای.

و بعد عشق آفریده ای و همه زیبایی هایت را در آن به تصویر کشیده ای، شیرینی و تلخی و بعد تنهایی آفریده ای و بعد در پایان خودت با تنهایی همراه شده ای، تنهایی را تنها نگذاشته ای، تو از رگ گردن به تنهایی نزدیک تر شده ای و بعد مرگ آفریده ای، زشتی ها را همراه شیطان به دوزخ و تنهایی را با خودت به بهشت برده ای و بعد تنهایی را عاشق خودت کرده ای.

گفتاری خواندني در معرفت‌شناسی حسینی توسط استاد رحیم‌پور ازغدی

حکومت دینی، حکومت “بندگان” است نه “آقایان”/ امام حسين(ع) چرتکه‌اندازان سودمحور را بی‌آبروی تاریخ و شرع‌فروشان مقدّس‌نما را هرزه‌ی کوی و برزن كرد

گروه معارف: “حسین(عليه‎السلام)؛ عقل عاشق و عشق عاقل” عنوان گفتاري است در معرفت‌شناسی حسینی كه توسط استاد حسن رحيم‌پور ازغدي ايراد شده است.

به گزارش رجانيوز، اين گفتار كه استاد رحیم‌پور در اسفندماه سال ۱۳۸۳ به پاسداشت نهضت عاشورا، در تالار ابن‌سینای مشهد ایراد شده است توسط موسسه طرحی برای فردا برای نخستین بار با ۲۶ سو تيتر منتشر شد كه متن كامل آن در ادامه آمده است. ادامه مطلب »

بوی خاک

دلنوشته: خداوند آدمی را بر پشتش سوار کرد و پرواز داد، او بال هایش را و چشمانش را یک روز به او سپرد.

و آدم پرواز کرد، دست هایش سنگینی پرواز را روی شانه اش حس می کرد، او خوب می فهمید فرمانروایی اش طولی نخواهد کشید، او یک بار توی آیینه ی دنیا، خود را با این چشم ها دیده بود. نه بال های خدا به او می آمد و نه آیینه ی کوچک دنیا قدرت به تصویر کشیدن جسم نحیف آدمی را با بال های بی نهایت خداوند داشت.

هرگاه بال هایش به هم می خورد جرقه ای تمام جوارحش را می لرزاند و او از شدت گرمایش می سوخت. و آدم خوب آسمان ها و زمین را نظاره کرد. هرکه هرچه داشت خرجِ خدا می کرد، سجده ی سنگی طولانی شده بود، خروسی دیوانه وار می خواند، بادی خود را به کوه میزد، آهویی برای خدا پرنده ای شکار می کرد و بعد خود برای خدا شکار شیری میشد، شیر خدا را اطاعت می کرد و آهو تسلیم فرمان خدا می شد. و آدم در این میان کوچکی بودنش را احساس می کرد.

و آدم شروع به فرمان روایی کرد، سنگی نوک قله ای دلش برای مادرش آن پایین تنگ شده بود و مورچه ای زیر سنگ تقلای تنفس می کرد، آدم از خدایی درماند و خدا را صدا کرد، خداوند سنگ را به مادرش رساند، به او فرمان غلتیدن داد و سنگ غلتید و مادرش را سخت در آغوش گرفت، مورچه آهی کشید و هر دو رو به آسمان به خاک افتادند. آنها طعم شیرین سجده را آن پایین روی خاک نرم به آدمی می چشاندند.

زمین لرزید و خداوند به کوه فرمان داد، کوه بندگی کرد و زمین آرام شد، آسمان لرزید و خداوند به آفتاب فرمان تابیدن داد، آفتاب بندگی کرد و آرامش کرد، دریا لرزید و خداوند به موج فرمان داد، موج بندگی کرد و دریا آرام شد، کبوترکی از گرسنگی ناله کرد و خداوند کرمی را مأمور سیر کردن او کرد، به او فرمان طعمه شدن داد، کرم نگاه کبوتر را به خود جلب کرد، خودش را به مادرِ بچه کبوتر تاباند و کبوتر او را دید و شکارش کرد. بچه کبوتر خندید و خدا را سجده کرد.

خداوند باد را مأمور وزیدن کرد و دانه ای از درختی بر زمین افتاد، باران مأمور باریدن شد و بر دانه بارید، زمین مأمور نگهداری از او شد و دانه را در دامان خود گرفت، و بعد خداوند به دانه فرمان زیستن داد و دانه درخت شد، مادر شد و درخت های دیگری زایید.

طفلی گریه کرد. خداوند صدایش را شنید، درد کشید، رنج آدم بودن را احساس کرد اما به روی خودش نیاورد، خودش را به خواب زد، کودک را به دنبال دانه کشاند و کودک به سمت دانه دوید، دوید تا به دانه رسید، کودک هر روز دانه ها را خورد و بزرگ و بزرگ تر شد، اما او هیچ گاه سجده نکرد، دانه اما مأمور خدا بود.

و بعد خداوند به سراغ آدمی رفت، تکه نانی به او داد و او را راهی خانه کرد، توی خانه ی آدم ها آذوقه تمام شده بود، همسایه های آدم گرسنه مانده بودند، آدم آنها را دید اما خود را به ندیدن زد، او اما خدای هیچ دانه ای نبود، نان را خورد و هیچ نگفت، بال های او ناگهان از دستش جدا و آدم به زمین تبعید شد.

اختصاصی

دلنوشته: این مطلب تنها برای کاربر ویژه سایت در دسترس است. برای دسترسی وارد سایت شوید.(فراموشی اطلاعات کاربری)

علامت‌سوال‎های مهم رهبرانقلاب درمقابل«سبک‎زندگی» کنونی

دلنوشته: حضرت آیت الله خامنه ای، با توجه به نو بودن بحث “سبک زندگی” در ادبیات و فضای گفتمانی کشور، سخنان خود را با نوعی آسیب شناسی عینی ادامه دادند و به طرح سؤالات متعدد پرداختند.

چرا فرهنگ کار جمعی در ایران ضعیف است؟ چرا در روابط اجتماعی، حقوق متقابل رعایت نمی شود؟ چرا در برخی مناطق، طلاق زیاد شده است؟ چرا در فرهنگ رانندگی انضباط لازم رعایت نمی شود؟ الزامات آپارتمان نشینی چیست آیا رعایت می شود؟ الگوی تفریح سالم کدام است؟ آیا در معاشرتهای روزانه، همیشه به هم راست می گوییم؟ دروغ چقدر در جامعه رواج دارد؟ علت برخی پرخاش گریها و نابردباریها در روابط اجتماعی چیست؟ طراحی لباسها و معماری شهرها چقدر منطقی و عقلانی است؟ آیا حقوق افراد در رسانه ها و در اینترنت رعایت می شود؟ علت بروز بیماری خطرناک قانون گریزی در برخی افراد و بعضی بخشها چیست؟ چقدر وجدان کاری و انضباط اجتماعی داریم؟ توجه به کیفیت در تولیدات داخلی چقدر است؟ چرا برخی حرفها و ایده های خوب در حد حرف و رؤیا باقی می ماند؟ ساعات کار مفید در دستگاهها چرا  کم است؟ چه کنیم ریشه ربا قطع شود؟ آیا حقوق متقابل زن و شوهر و فرزندان در خانواده ها بطور کامل رعایت می شود؟ چرا مصرف گرایی، برای برخی افتخار شده است؟ و چه کنیم تا زن هم کرامت و عزت خانوادگیش حفظ شود و هم بتواند وظایف اجتماعی خود را انجام دهد؟

بهترین روز مدرسه

دلنوشته: به جرأت می تونم بگم بهترین روز در تمام سال های مدرسه ی من. اون روز روزی بود که ما انسانی ها، تونستیم خودمون رو همون قدر که بزرگ هستیم ببینیم. سال تحصیلی جدید که شروع شد از همون روز اول مدیر و معاونان مدرسه میخواستن یه جوری ما رو دک کنن و از شر ما خلاص شن، روز یک مهر به ما گفتن آموزش و پرورش گفته باید انسانی ها رو بفرستید یه مدرسه ی دیگه و به جاش یه کلاس تجربی دیگه تشکیل بدین، در حالی که وقتی پیگیری کردیم اداره  بیچاره ی آموزش و پرورش اصلا در جریان این اتفاق هم نبود. زمان گذشت و هر روز این اختلاف بین ما و مدیران مدرسه بیشتر میشد، حتی بعد از انتخاب شدن کاندیدای کلاس ما در انتخابات شوراهای مدرسه.

تا اینکه مسابقات فوتبال بین کلاسی شروع شد و ما که البته امید اول قهرمانی این مسابقات نبودیم با یک وحدت خاصِ کلاس های انسانی مسابقات رو شروع کردیم، مسابقات در ساعت های بعد از ظهر برگزار میشد و ما یکی پس از دیگری بازی هامون رو برنده می شدیم، شاید از روز اول مشخص بود تیم ما یه پای فیناله و ما باید در فینال با سوم ریاضی مسابقه بدیم، تیمی که همون قدر که ما توی مدرسه هوادار داشتیم اونها دشمن داشتن و البته امید اول قهرمانی بودن، این رو نتایج اونها و نام های بازیکنای اونا نشون میداد.

اما ما به معنای واقعی کلمه یه تیم بودیم، ما در کلاس درس ثابت کرده بودیم چیزی از بقیه کلاس ها کم نداریم و حالا وقت این فرا رسیده بود که خودمون رو به مدیران و معلمان مدرسه هم دیکته کنیم. یادمه همیشه با بعضی از معلمای درس های تخصصیمون که خودشون رو جزئی از ما می دونستن درد دل می کردیم و از تبعیض بین کلاس ها حرف می زدیم، آقای انصاری معلم درس آرایه ها یکی از همین ها بود، ایشون همیشه می گفت من کلاس انسانی به تنبلی شما ندیدم، چرا همین که زنگ استراحت میشه شما از زمین والیبال میرید بیرون تا اونها بیان جاتونو بگیرن و بچه های ما از تبعیض هایی که معلم ورزشمون بین کلاس ما و بقیه می گذاشت می نالیدن.

ما مثل کلاس سوم ریاضی بازی هامون رو یکی یکی بردیم و تونستیم به فینال برسیم. اول قرار شد مدرسه رو تعطیل کنن و بازی رو در ساعت های مدرسه و البته در سالن ورزشی انقلاب برگزار کنن، اما به یک باره تصمیمشون عوض شد و امر کردند که مسابقه باید در زمین آسفالت مدرسه برگزار بشه. بازی داشت شروع میشد، راستش ما خیلی استرس بیشتری داشتیم و البته تیم اونها با اینکه راحت تر بودن اما هیچ وقت مثل ما یک تیم نبودن، ما به معنای واقعی کلمه یک تیم شده بودیم و این رو میشد در تک تک لحظه های با هم بودنمون توی کلاس و مدرسه فهمید. من از یک تیم نه یا ده نفره حرف نمی زنم، من از یک کلاس بیست و دونفره ی متحد حرف می زنم که حاضر بودن برای قهرمانی ما هر کاری بکنن، یادمه قبل از مسابقات بعضی از بچه ها دوست داشتن عضو تیم باشن، ولی وقتی مسابقات شروع شد هیچ کس گلایه ای نداشت و ما ثابت کرده بودیم که برای رسیدن به هدفمون قلب های بزرگی داریم. اعتراف می کنم که اون روز با وجود استرسی که داشتیم اما جسور شده بودیم، می خواستیم فوتبال بازی کنیم و البته بر خلاف شروع مسابقات، اون روز می خواستیم به هر قیمتی شده بازی رو ببریم.

وقتی برای مسابقه آماده می شدیم قرار شد ما یک دست لباس قرمز بپوشیم، که برای همه ی بچه ها لباس پیدا شد جز من، با یکی از بچه ها رفتم خونه و لباس تیم منچستر( وین رونی) رو پوشیدم و سریع برگشتیم، وقتی داشتیم بدن هامون رو گرم می کردیم به علیرضا بدیعی(کاپیتان تیم سوم ریاضی) گفتم مگه قرار نبود مسابقه توی سالن باشه که با غرور خاصی جواب داد: آخه نخواستیم بیشتر از ده تا گل بهتون بزنیم. و من که قدرت یک تیم رو روی شونه هام و پشت خودم حس می کردم فقط لبخند زدم و منتظر شروع بازی بودم.

“زنگ مسابقه”، این با همه ی زنگ های استراحت قبل فرق می کرد، این یه زنگ خاص بود برای دیدن مسابقه فینال، همه کلاس ها بیرون اومده بودن تا بازی رو ببینن و البته مثل همیشه کلاس های انسانی در مدارس محبوب ترن، شاید بیش از نود درصد دانش آموزای مدرسه  و البته نیمی از کلاس سوم ریاضی طرفدار ما بودن و این میزان اختلاف بین اونها رو نشون میداد.

وقتی همه چیز آماده شد داور آماده اعلام شروع بازی بود، کاپیتان ها رو به وسط زمین برد، کاپیتان ما به قول بچه ها استاد ارشدی(محمد)  رییس شورای دانش آموزی و خوش قلب ترین بچه ی کلاس بود و کاپیتان تیم حریف علیرضا بدیعی. داور سکه رو پرتاب کرد، شروع بازی با ما بود و زمین پایین هم با ما. این کار رو برای ما سخت می کرد، چیزی حدود سیصد تماشاگر به همراه مدیران و معلمان جمع شده بودن تا بازی ما رو ببینن، مدیرانی که به شدت طرفدار کلاس سوم ریاضی بودن و معلم ورزشی که بی صبرانه منتظر برد با اختلاف زیاد تیم رقیب بود.

بازی شروع شد، بازی رو با علی، محتشم، مهدی، محمد و من شروع کردیم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که کاپیتان ارشدی از یه خطای پشت هجده قدم با یه شوت محکم یه گل ساخت، شوتی که فوق العاده بود و روی زمین دقیقا توی گوشه ی دروازه به تور چسبید و ما در عین ناباوری یک به صفر جلو افتاده بودیم، هنوز پنج دقیقه نشده بود که یه شوت دیگه دقیقا توی همون منطقه ی گل اول و باز توسط خود استاد ارشدی وارد دروازه سوم ریاضی شد و ما توی یک روز رؤیایی دو به صفر جلو افتاده بودیم. اون روز، روز علی جوکار بود، علی نورآبادی بود، یه دروازه بان خوب و اما بی خیال و یه کم نا آروم، قبل بازی خیلی بهش تأکید کردیم که فینال دیگه شوخی بردار نیست و یه کم جدی تر باشه، ولی شاید انقدر جو بازی سنگین بود که نیازی به تذکرات ما هم نبود. علی از همیشه مصمم تر بود و تمرکز عجیبی روی بازی داشت و هر چی توپ می اومد رو می گرفت. تماشاگرای کنار زمین و بخصوص کلاس ما سر از پا نمی شناختن و مدرسه داشت از تشویق هاشون منفجر میشد.

نیمه اول تموم شد، نیمه دوم در شروع بازی اونها یه گل زدن و اختلاف رو کمتر کردن، بازی با همین نتیجه پیش می رفت که غلام اومد توی زمین، توپ به غلام رسید و با اینکه یه کم دست دست کرد اما هرطور شده توپ رو به من رسوند و من رو با دروازه تک به تک کرد، دروازه بان هیکل خیلی درشتی داشت، اول می خواستم دریبل بزنم، اما فقط یه لحظه کافی بود تا اشتباه کنه و من ریز نقش زهر خودم رو بریزم، سعی کرد با اومدن به جلو زاویه ضربه زدنم رو تنگ کنه، اما در یک لحظه یک رخنه دیدم و توپ رو با دقتی مثال زدنی از بین پاهاش عبور دادم و گل سوم تیم رو من زدم. قبل از بازی با حسین آشوبی قرار گذاشتیم اگه گل زدم یه جور خاص خوشحالی کنم و بعد خوشحالیم رو باهاش قسمت کنم، اما انقدر هیجان بازی زیاد بود که کامل فراموش کرده بودم. همین که پشت سرم رو نگاه کردم کل تیم اومده بودن دورم و محتشم که بغلم کرده بود و من ریزه میزه رو می چرخوند رو هوا. لایی انداختن توی این جور بازی هایی که کری خوندن حرف اول رو می زنه خیلی به تیم اعتماد به نفس میده، حالا که این توپ گل هم شده بود تا از اون روز به بعد هر وقت اون دروازه بان رو ببینیم بهش تیکه بندازیم و اون گل رو به یادش بیاریم.

بعد از اون گل یه حس دیگه داشتم، انقدر احساس برم غلبه کرده بود که نمی تونستم به بازی ادامه بدم، رفتم بیرون و مرتی اومد تو زمین، مرتی(مرتضی غلامی) یه دوست خوب، یه همسایه خوب و یه هم کلاس خوب بود برای من که از اول دبستان تا سوم دبیرستان به جز یه مقطع چهار پنج ماهه سال دوم دبستان با هم همکلاس بودیم. سمت آب سردکن می رفتم که مدرسه دوباره مثل بمب منفجر شد، سریع برگشتم و پشت سرم رو دیدم و متوجه شدم مرتی گل چهارم رو هم با یه شوت محکم زده و بردمون رو تکمیل کرده. وای چه حس فوق العاده ای بود، نمی تونم وصفش کنم و نمی دونید چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.

و اشک هایی که چشمای معلم ورزشمون رو پر کرده بود و البته مدیر مدرسمون که حالا به دفتر خودش رفته بود. یه جشن فوق العاده و ما قهرمان شدیم. سه چهار روز بعد توی صف صبحگاهی قرار شد جایزه های کل تیم رو به یه نفر بدن که مشخصا محمد ارشدی بود، اما استاد ارشدی مثل همیشه خوش قلب و متواضع بود، وقتی معلم ورزش ازمون خواست یکی رو بفرستیم مقابل جایگاه، بچه ها هرچی اصرار کردن محمد نرفت و از معلم ورزشمون خواست اسم من رو بخونه و وقتی اسمم خونده شد مجبور شدم برم و جایزه ها رو تحویل بگیرم. همه، کلاس ما رو تشویق می کردن و غرور همه ی ما رو در برگرفته بود. ما حالا قهرمان شده بودیم.

آسمانِ خدا

دلنوشته: من از بی پناهی زمین به آسمان پناه آورده ام. از دور آسمان برای ما زمینی ها مثل رؤیا می ماند، ستاره هایی که چشمک زدنشان به تو هیچ گاه به پایان نمی رسد و ماه که از آن بالا هیچ گاه تو را تنها نمی گذارد، او تو را گم نمی کند و تو راه را و من حالا به آسمان آمده ام.

آسمان از ابتدا زیبا می نمود برای من، اینجا یک آسمان پر از ستاره است. تازه زمین که بودم فکر می کردم ستاره ها همه یک رنگند، نگو اسمان خیلی زیبا تر از یک رنگی ستاره هاست، زردی ستاره ها گاهی قرمز گاهی آبی و گاهی سبز آسمان را از این که هست زیبا تر کرده اند.

اینجا ستاره ها توی آسمان مثل آدم های روی زمین زندگی می کنند، رویشان به سمت زمین و حواسشان به همیدیگر است، آنها اما هیچ گاه حواسشان پرت نمی شود. حواسشان به همه هست، به ستاره ای که تازه متولد شده، به ستاره ای که دارد خاموش می شود یا به ستاره هایی که از آنها دورند و یا به آنها نزدیک تر. اینکه کدام ستاره بیشتر می درخشد بی اهمیت است برایشان، هر کسی یک جوری است دیگر، خدا هرکسی را یک جوری آفریده است.

چند روزی می شود که به آسمان آمده ام، توی همین مدت کم فهمیده ام اینجا هیچ کس، دیگری را انتخاب نمی کند. اینجا ستاره ها از همان روز ازل انتخاب شده اند، زوج به دنیا آمده اند. مثلا همین ستاره کناری من، او هنوز تنهاست، زوجش به دنیا نیامده است.

خدای خوبی ها

دلنوشته: ای خداوند که مرا در عاشقانگی خودت دیوانه کرده ای، ای خداوند که مرا در فهم محدودیت خودم نامحدود کرده ای دوستت دارم. خداوند، من تو را می پرستم.

من می خوانم به نام تو، می خوانم به نام خداوندی که خلق کرد مرا، می خوانم تو را که توی رگ هایم روحت را دمیده ای و بعد به من نزدیک و نزدیک تر شده ای. من مست تو شده ام ای دلیل همه ی دیوانگی هایم.

من از تو مستی همیشگی می خواهم، من می خواهم که تو همیشه مرا در نزدیکی خودت محافظت کنی، انرژی نامحدود خودت را در من محدود کنی، روح آزاد شده و سرکشم را آرام کنی. من از نامحدود بودن، از خدا بودن می ترسم. من می خواهم که تو دست و پاهایم را زنجیر کنی، من خیلی ضعیفم، ضعیف به دنیا آمده ام، قدرت مهار قدرت نامحدود تو را ندارم، تنها تو می توانی مرا رام کنی، آرام کنی. تنها تو می توانی از زور بازویت عشق حواله کنی مرا، تنها تو می توانی در اوج آدم شدن من هدایت کنی مرا.

من دیوانگی را با تو دوست دارم، نمی خواهم مثل آن که در مقابل من و تو زانو نزد مغضوب تو باشم. می خواهم مثل تو بزرگ باشم، قدرت تو را مثل خودت آرام کنم، من می خواهم خدای خودم باشم و بعد آن وقت تو خدای من باشی. می شود همیشه خدای من باشی؟

کلاس جغرافیا

دلنوشته: چه روزای خوبی بود اون روزا، آقای نگین تاجی یکی از اون معلم های خیلی آقای(جنتلمن) ما بود. سال سوم دبیرستان، درس جغرافیا.

یادمه روز اولی که با آقای نگین تاجی کلاس داشتیم کلی ما رو ترسوند و به قول خودش زهر چشم سختی ازمون گرفت. سال اولی بود که وارد ساختمون جدید دبیرستان شهید بهشتی شده بودیم و کلاس ما طبقه دوم ته راهرو بود، خیلی مصمم می گفت اگه کسی بخواد توی کلاس من شیطنت کنه با تی پا از همین پنجره می ندازمش پایین و انگار واقعا هم جدی می گفت. ایشون جزء معلمای غیر بومی بودن که البته با ازدواج در لامرد دیگه بومی شده بودن و سال های طولانی هست که اینجا تدریس می کنن.

اما همین آقای نگین تاجی بعدها شد یکی از بهترین معلم های ما در طول اون سال. ایشون عادت داشت وقت استراحتی که بهمون می داد بین صندلی بچه ها قدم بزنه و باهامون حرف میزد و با همون شوخ طبعی یه پس گردنی هم به یکی از افراد همون جمع میزد و خلاصه حسابی می گفتیم و می خندیدیم.

یه روز که اومد سراغ ما انگار نوبت من شده بود که یکی از پس گردنی هاش رو بچشم. همین که دستشو برد بالا یوهویی برق رفت و کولر کلاس خاموش شد، آقای نگین تاجی دستشو آروم آورد پایین و منو نوازش کرد و گفت نازی نازی و همه ی بچه های کلاس خندیدیم، بچه ها که رفته بودن بیرون خبر آوردن که ترانس برق سر خیابون مدرسه کامل نابود شده و سیم های برق دور و برش هم سوخته بود. آقای نگین تاجی گفت چیکار کردی بچه؟ تو سید نیستی؟ و از اون روز به بعد هر روز می اومد پشت سر من و من رو نوازش می کرد که مثلا برق نره.

یک تنها

دلنوشته: من جایی نشسته ام که سقفش دیگر آسمان نیست و این دارد مرا خیلی آزار می دهد. چند ساعتی انگار باید بی خیال آسمان بشوم.

این جا من چند تایی آدم را می شناسم، یکی، دو تا و سه تا، اما من اینجا هیچ کس را نمی شناسم. من اینجا خیلی غریبه ام. غریبه ها همیشه حس بدی دارند، دنیا برای شان جور دیگری است، خدا خیلی با آنهاست اما آنها همیشه تنها هستند. غریبه اند دیگر، اصولا غریبه ها همین جوری اند.

من دلم همین حالا برای خانه ی مان تنگ شده است، غریبی به خانه ی ما عادت کرده است، اصلا خانه ی ما خودش یک غریبه است، او هم به غریبگی عادت کرده است. اما اینجا من خیلی تنها هستم، اینجا غریبگی با من حرف نمی زند و این مرا تنها تر می کند. من حالا دوستی دیوارهای خانه ی مان را بیشتر باور می کنم، من همیشه او را دوست داشته ام، او دوست خداست و من دوستان خدا را خیلی دوست دارم.

دیوار خانه ی ما هر روز دعای مرا، التماس های مرا به خداوند شنیده است و برای رسیدن به دست خدا در آنها دمیده است . او همیشه رازدار حرف های مگوی من بوده است.

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...