خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


داستان‏های کوتاهی از وقایع مهم سال ۹۱

از شهرری تا لندن، از لندن تا شهرری!

این داستان صرفاً زاییده‏ی تخیل نویسنده است و نگاهی است آزاد به یکی از وقایع مهم سال ۹۱ از منظر داستانی.

رجانیوز: اتفاق عجیبی بود. همه توی اتاق سیامک دور هم نشسته بودن. تا اون روز خیلی پیش نیومده بود یا حداقل من ندیده بودم که بچه‌های کمپ این جوری دور هم جمع بشن و بگن و بخندن. آخه اینجا ایرانی‌ها خیلی دوست ندارن که با هم بپرن. شاید اونا هم همون احساسی رو دارن که من وقت قبولی توی دانشگاه آزاد واحد کاشان داشتم. احساسی که تا یه مدت طولانی باعث می‌شد تا من با هیچ‌کدوم از هم‌دانشگاهی‌ام نتونم گرم بگیرم. آخه می‌دونستم اولین دیالوگ دو تا دانشجو به محض گرم گرفتن و شروع دوستی با هم اینه که «اهل کجایی؟» و مصیبت تازه از جایی شروع می‌شد که می‌گفتی تهران و اون می‌پرسید: «کدوم محله؟» و حالا من باید می‌گفتم: «شهرری.» اونم پیش بچه‌ تهرانی‌های دانشگاه آزادی که پایین‌تر از جمهوری رو به عمرشون ندیده بودن.

البته این تنها دلیل منزوی شدن من توی دانشگاه آزاد کاشان نبود. دلیل مهم‌ترش این بود که شهریه‌ی دانشگاهم رو باید خودم با بدبختی و با شاگردی و حمالی تو مغازه‌ی حاجی بازاری‌های تهران و تازه به دوران رسیده‌ها و دست راکفلر رو تو نامردی از پشت بسته‌ها درمی‌آوردم. اونم با یه کار پاره وقت. خب این شرایط باعث می‌شد تا همیشه به اخراج از دانشگاه به خاطر ندادن شهریه به صورت جدی فکر کنم و بنابراین منطقی بود که توی دانشگاه مثل دانشجوهای مهمان رفتار کنم. بی‌سر و صدا برم و بیام تا اگه اخراج شدم خیلی بابت از دست دادن رفاقت‌ها و دوران خوش دانشجویی – که البته من هیچی از این خوشیش رو ندیدم- غصه نخورم. قصه‌ی غربت ما توی لندن هم خیلی توفیری با قصه‌ی غربتم تو دانشگاه آزاد کاشان نداشت.

اما این بار کمپ یه طور دیگه بود. اون روز، همه بابت فینال کشتی فرنگی حمید سوریان با رقیب آذربایجانی‌اش و به امید طلا دور هم –یا بهتر بگم دور تلویزیون اتاق سیامک- جمع شده بودن و جو بین بچه‌ها هم از همیشه صمیمی‌تر شده بود. می‌تونم بگم وضعیت اتاق سیامک کمی غیرعادی بود. چون حس می‌کردم که این فینال هم برای خودم و هم برای بقیه‌ی ساکنین کمپ بیشتر از یه فینال المپیک مهم شده. شاید این احساس به خاطر ماجراهایی بود که این چند وقته دیده و شنیده بودم.

خلاصه تو همین فکرا بودم که یکی از بچه‌های کمپ با یه سوز خاصی گفت: «همیشه دوست داشتم یه مسابقه‌ی المپیک رو از نزدیک ببینم. حالا من لندنم و المپیکم لندنه، اما رنگ بخت ما انقدر قهوه‌ای هست که تو این روزای مهم توی این کمپ لعنتی زندانی بشیم!» چند نفری به این جمله‌اش پوزخند تلخی زدن. اما بنده‌خدا طوری این جمله رو گفت که من یکی واقعاً باورش کردم. یه جوری که شدت شوقش رو برای اینکه الان توی سالن کشتی باشه و بلند «ایران ایران» بگه با تموم وجود حس کردم.

بالاخره مسابقه شروع شد. هنوز بیست ثانیه نگذشته بود که یه دفعه فرید –از بچه‌های کمپ- درو باز کرد، پاسپورت توی دست راستش رو بالا گرفت و با فریاد گفت: «کی باورش میشه. بالاخره صادر شد! بالاخره پاسم رو دادن.» هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که همه بی‌خیال کشتی و بهت‌زده دورش جمع شدن و بازار ماچ و بوسه و البته حسرت توأم با حسودی بعضیا رونق گرفت. فرید هم شروع کرد به رقصیدن. ناگهان وسط دست زدن ما و رقصیدن اون، فرید فریادی از درد کشید و نقش زمین شد. سیامک که پیشکسوت کمپ بود، سریع فرید رو به حالت دمر درازکش کرد و پیرهنش رو بالا داد و شروع کرد به کرم‌مالی و ماساژ دادن. کمر فرید به قدری کبود و زخمی بود که حال همه گرفته شد. البته از سروصدای یکی دو روز پیش داخل کمپ و صدای بزن بزن توی اتاق سیامک فهمیده بودم که ماجرا از چه قراره. این وسط، یکی از بچه‌های مطلع با شیطنت و تمسخر پرسید: «فرید جان کهریزک بودی دیگه؟ ببین دژخیمان جمهوری اسلامی چیکار کرده باهات!» فرید که نمی‌خواست از تک و تا بیفته گفت: «نازشست آقا سیامک. خب یه کم دستش سنگینه. به خصوص اگه کمربند دستش باشه. البته کار اصلی رو من کردم. چنان براشون بستم که نزدیک بود گریه‌اشون بگیره. کهریزک که هیچی! گفتم با ندا هم بودم! چنان جهنمی از ایران براشون تصویر کردم که بنده خدا دیگه کلاهشم صد کیلومتری ایران بیفته نمیاد برداره.»

نمی‌دونم چه سری توی این جمله‌ی تلخ فرید بود که حس کردم جو اتاق سنگین شد. انگار یه جورایی همه ناراحت شدن. یه دفعه یکی داد زد: «سوریان طلا گرفت!» برگشتم و نگاهی به تلویزیون انداختم. سوریان پرچم به دست داشت دور افتخار می‌زد. نمی‌دونم چرا خوشحال نشدم. برعکس اولش که خیلی برای بردن این مسابقه هیجان داشتم. مخصوصاً نگاه کردن به پرچم اذیتم می‌کرد. شاید یه جورایی یه احساس شرم…

چند لحظه بعد، برگشتم و سری تو اتاق چرخوندم. همه رفته بودن. بی‌هیچ سرو صدایی. سیامک فقط کف اتاق نشسته بود و داشت روی جای کبودی‌های کمر فرید که دسته‌گل خودش هم بود، کرم می‌مالید. اون شب هیچ کس منتظر اهدای جوایز و شنیدن سرود ملی نشد. اصلاً انگار دوباره هیچ کس دوست نداشت اون یکی رو ببینه و همه چیز مثل همیشه شد. همه آروم رفتن تو اتاقاشون. خب اینجا آخه ایرانی‌ها خیلی دوست ندارن که با هم بپرن. شاید از ترس اینکه ممکنه اولین سوالی که یه هم‌وطن از یه هم‌وطن دیگه تو غربت بپرسه این باشه که تو چه دروغی گفتی تا اقامت بگیری؟ یا شایدم طرف از ترس اینکه دیپورت بشه، به هیچ کس و هیچ چیز دل نمی‌بنده.

ولی امشب یه چیزی بیشتر از بقیه چیزا فکرم مشغول کرده. اینکه من و «حمید سوریان» هم‌محلی بودیم….

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...