خاطرات مدرسه
  • نماینده ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    اون روز قرار بود برای کلاس یه نماینده انتخاب کنیم. به بچه ها گفتم میخوام مبصر انتخاب کنم، اما برام جالب بود که هیچکدوم از بچه ها معنی کلمه مبصر رو نمیدونستن. براشون توضیح دادم که زمان ما به نماینده کلاس مبصر می گفتن.
    چند نفر رو خود بچه ها کاندید کردن و بعد از بین اونا حسین با ۲۳رأی به عنوان نماینده کلاس انتخاب شد. مهدیه هم ۱۶ رأی آورده بود.
    چند باری از بچه ها شنیده بودم که حسین در ازای پاک کردن اسم بچه ها، اونها رو رأسا تنبیه میکنه؛ تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم خودم حسین رو امتحان کنم. گفتم حسین مواظب کلاس باش، من میرم و برمی گردم. به بچه هام گفتم اسم هرکیو نوشت، باید ۲۰بار از روی درس سیزده بنویسن و از کلاس بیرون رفتم. خیلی سریع سالن رو دور زدم و خودمو به پشت پنجره رسوندم. مواظب بودم حسین یا بچه ها منو نبینن و خیلی یواشکی کلاس رو تحت نظر گرفتم. حسین اسم عارف رو نوشت و پشت سر هم کلی هم ضربدر بالای اسمش تلنبار کرد. و بعد عارف شروع کرد به آه و ناله و التماس به حسین که جون خودت اسممو پاک کن، وگرنه باید ۲۰ بار از روی درس بنویسم. حسین بهش گفت بیا ۵تا خط کش بزنم کف دستت و در ازاش اسمتو پاک می کنم. عارف هم خیلی زود قبول کرد. حسین یه خط کش از تو کیفش برداشت و محکم ضربه اول رو کف دست عارف فرود آورد و کل کلاس همراه عارف فریاد زدن اوووووووف. حسین ولی می خندید و پادشاهی می کرد و خلاصه کلی لذت می برد. دوباره گفت دستتو بگیر، عارف گفت تو رو خدا یواشتر و حسین هم سری تکون داد که یعنی باشه و گفت بگیر گفتم. خط کشو برد بالا که از پشت پنجره با صدای بلند داد زدم دست نگه دار حسین، خودمو به کلاس رسوندم و همون اول نماینده کلاس رو عوض کردم.
    اون روز یه درس بزرگ یاد گرفتم و اون اینکه دموکراسی شاید ظاهر فریبنده ای داشته باشه اما خودش هم می تونه منتهی به یک نوع دیکتاتوری بشه. ۲۳ رأی حسین بیشتر از ۱۶ رأی مهدیه بود اما کلاس به یه نماینده شریف تر نیاز داشت و من محمدمهدی رو بدون دموکراسی انتخاب کردم. محمدمهدی تا پایان سال نماینده موند و همه خوشحال بودن، هرچند هیچ تضمینی برای خوب موندن محمدمهدی هم وجود نداشت.
    بنظرم جامعه هم همین شکلیه؛ جامعه به چیزی بیشتر از دموکراسی یا قواعد این چنینی نیاز داره. ما بیشتر از هرچیزی به تقوای جمعی نیاز داریم…

    افزودن نظر جدید


  • کلاس درس من ۲۲ مهر ۱۳۹۵
    دلنوشته: کلاسی داریم با مختصات زیر:
    ۲۲ نفر به اضافه یک نفر به اضافه یک نفر دیگر و تو باید معلم همه شان باشی. مثلا نمی توانی به این دلیل که آن یک نفرِ دیگر یک جوری هست دوستش نداشته باشی و یا حداقل اینکه بین او با مثلا الناز یا محمدجان پسر باهوش افغانستانی فرق بگذاری.
    کلاسی داریم با مختصات چهارده به اضافه ۱۰ و این یعنی خب، پسرها باید قدرت بیشتری داشته باشند اما خیلی هم این شکلی نیست و تو باید راهی پیدا کنی برای اینکه قدرتت را با کاریزمایت و نه با آن خط کش آهنین مهدیه که حالا با خط کش برادرت جایگزین شده است بر آنها دیکته کنی. دیکته کنی؟ بچه هشت نه ساله چه میداند که دیکته کنی یعنی چه؟ میشود یک چیزی توی مایه های قالب کردن یا غالب شدن یا برتری جستن و تازه “جستن” هم میشود پیدا کردن. فهم اینها هرکدامشان برای یک بچه هشت نه ساله خیلی زمان میبرد و تو باید کلی تشریح کنی کلمات قلمبه ات را.
    کلاسی داریم با مختصات پنج به علاوه سیزده به اضافه ۶٫ کلاسی داریم با مختصات… آه خدای من… من باید این کلاس را با کدامین مختصات اداره کنم؟ چطور میتوانم توی مغز کوچک صبا راهی پیدا کنم و به او بفهمانم راه طی شده توسط آقای آزادی معلم پارسالشان اشتباه بوده است یا حداقل راه درستی نبوده است، سر راست ترین راه بوده است؟ چطور بگویم بچه را که کتک نمی زنند ولی به شیوه کنونی تعلیم و تربیت در ایران ما، بچه باید بی تنبیه خیلی آرام سر جایش بنشیند. و اگر درستش این است که سر جایش ننشیند و شلوغ کاری کند و آن شکلی درس یاد بگیرد اینجا توی محله چاه قائدی اینجا توی لامرد اینجا توی ایران هنوز رسمش نشده است. اینجا کلاس شلوغ نشانه بی عرضگی معلم است و من نمی خواهم خیلی بی عرضه نمایش داده شوم. این را باید بچه پیش از کلاس سوم یاد گرفته باشد. اصلا همه مشکلاتمان از همین جا شروع میشود. از همین جا که ابوالفضل و عارف و حسین غضنفری و آن امیر شهیدی و این سیدرضای بیش فعال کلاس مان بی تنبیه که هیچ، با تنبیه هم تنها ۵دقیقه آرام می نشیند. صبا که اصولا آرام نمی شود. او دو حالت دارد: یا دارد جیغ می کشد و یا نهایتا دارد جیغ نمی کشد. جیغ نمی کشد به این معنا نیست که ساکت نشسته است. جیغ نمی کشد یعنی یا دارد حرف می زند یا مدادتراشش را برداشته و در کنار تو ایستاده و دارد مدادش را می تراشد و باز دارد با تو حرف می زند. و تو باید در عرض چند هفته به او بفهمانی خانوم من می خواهم درسم را بدهم. خانوم من باید این کتاب لعنتی را تا پایان سال تمام کنم. خانوم من باید این کتاب ریاضی را به زور توی مخ تان کنم، تفریقی که دو سال است نتوانسته اند به خورده تان بدهند را باید دوباره به خورده تان بدهم. خانوم شما داری ۹ساله میشوی و این یعنی تو خانووم شده ای. و اگر تو خانووم شده ای یعنی نگاه کلاس من باید با وقار شما خانووم ها تنظیم شود.
    می دانی مشکلات از آنجا شروع می شوند که بچه ها باید توی خانه شان، سال اول و دوم شان یک سری چیزها را یاد می گرفته اند و نگرفته اند. اینها عموما جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هم نیستند. اینها همان با اجازه صحبت کردن، به نوبت صحبت کردن، آرام نشستن، با کناری با پشت سری با پایینی با بالایی حرف نزدن. آه خدای من حرف نزدن… حرف نزدن… به معلم احترام گذاشتن، به همه احترام گذاشتن، حقوق دیگران را رعایت کردن، همه را دوست داشتن و از این جور مصائب است و من برای فارغ آمدن بر این مسائل نه به چند هفته که به چندین ماه زمان نیاز دارم. اما خب من کارهای دیگری هم دارم. من باید کتاب هایم را تمام کنم. من باید املا بگویم، انشا درس بدهم و از همه مهم تر ریاضی درس بدهم. نگاه من به ریاضی حالا خیلی عوض شده است. ریاضی برای بچه ها خیلی سخت تر از ریاضی برای آدم بزرگ هاست، حتی اگر مال بچه ها جمع و تفریق باشد و انتگرال و اینها بماند برای ما…
    می خواهم اول جایگاه خانوم های کلاس را یادشان بدهم. یادشان بدهم راههای دیگری جز تنبیه کردن یا شرطی کردن هم وجود دارد. تا دیگر مائده برای تنبیه شدن داوطلب نشود و نیاید کنار من بایستد و بگوید آقا ما بدون تنبیه ساکت نمی شویم و باید ما را به سبک آقای آزادی با چَک ساکتمان کنی. باید مائده بفهمد تنبیه او، هم برای من و هم برای خودش اتفاق خوبی نیست. آنها از همین حالا، از ابتدای ۹ ساله شدنشان، ابتدای خانووم شدنشان باید یاد بگیرند قرار است جامعه تربیت کنند. قرار است دخترکانی مثل خودشان، پسرانی مثل همین ها که کنارشان نشسته اند تربیت کنند و البته خوب تربیت کنند. پس آنها باید پسرهای کلاس من را هم تربیت کنند…
    دلنوشته های یک سرباز معلم
    (6) نظر


  • مسابقه دو و میدانی ۲۶ دی ۱۳۹۳
    دلنوشته: اون روز یه مسابقه دو و میدانی بین همه مدارس برگزار میشد. مناسبتش رو دقیق یادم نیست، شاید روز جهانی صلیب سرخ بود، چون استارت مسابقه جلوی اداره هلال احمر کنار فرمانداری بود. زنگ استراحت بود و زنگ بعد کلاس آقای نگین تاجی و درس جغرافیا.
    آقای نگین تاجی برای اولین بار بهمون تکلیف خونه داده بودن و ما بچه های کلاس که هیچ کدوممون دقیقا نمی دونستیم ایشون چی از ما خواسته بودن. تا اونجایی که یادمه یه نمودار بود که باید یه چیزهایی روش مشخص می کردیم. فقط احمد نصفه و نیمه یه کارایی کرده بود و اون هم به کمک کتابهای سال یا سالهای گذشته بچه های از بن دندان مسلح انسانی میرحسنی و قرار بود بقیه از رو دستش کپی کنن. ولی بعضیا از جمله من حوصله همینم نداشتیم.
    گرچه از شکل برگزاری چنین مسابقاتی خوشمون نمی اومد، ولی ما بچه های ورزشکاری بودیم. از کلاس ما هیچ کدوم  ثبت نام نکرده بودیم. محمد(ارشدی) رییس شورای دانش آموزی مدرسه و البته بهترین دوست من بود. محمد مسئول نام نویسی از دانش آموزا بود و تو اون لحظات آخر، حسابی دور و برش شلوغ شده بود. به محتشم(موسوی) پیشنهاد دادم برای خلاص شدن از کپی مشق جغرافیا و فرار از منفی احتمالی، تو مسابقه شرکت کنیم و این پیشنهاد خیلی سریع با موافقت محتشم و علی(راهنما) همراه شد. محمد هم خارج از نوبت اسممون رو به لیست اضافه کرد و ما به سمت خط شروع مسابقه حرکت کردیم.
    برخلاف انگیزه متفاوت ما، خیلی ها اومده بودن واقعا اول بشن، لباس ورزشی پوشیده بودن و آماده شروع مسابقه بودن، و ما که با لباس و حتی کفش کاملا رسمی بودیم.
    همه به صف شدیم و فرمان شروع مسابقه صادر شد. من و علی و محتشم کنار هم بودیم، هنوز شاید صد متر از راه رو طی نکرده بودیم که متوجه شدیم نمی تونیم با این وضعیت رقابت کنیم و مسابقه رو ادامه بدیم. هماهنگ کردیم و از دور مسابقه خارج شدیم. شاید دلیل اصلی این اتفاق برمی گشت به انگیزمون برای شرکت تو مسابقه.
    محتشم تشنش شده بود و من پیشنهاد دادم بین مسیر بریم خونه ما و آب بخوریم. خونه ما شهرک هجرته، یعنی بین مسیر هلال احمر و سالن شهید نعیمی که خط پایان مسابقه بود.
    وقتی رسیدم خونه، به مامان سفارش آماده کردن یه شربت خیلی فوری دادم و بعد از آماده شدن با بچه ها شربتمون رو خوردیم و به سمت مدرسه حرکت کردیم. نیم ساعتی هم تو حیاط مدرسه منتظر موندیم تا کلاس آقای نگین تاجی تموم بشه. بعد از کلاس بچه ها اومدن و گفتن آقای نگین تاجی بیچاره نیم ساعت پشت پنجره منتظر ما بوده که برامون دست تکون بده. آقای نگین تاجی نمی دونست ما چقدر بدجنسیم و برای ما خط پایان مسابقه، درِ خونه ی ما و جایزمون یه نوشیدنی خنک بوده.
    یادش بخیر. آقای نگین تاجی سخت گیر بود، تند تند سوال می گفت، چون خط و خطوط کتاب رو هم از حفظ بود و چشم بسته آدرس پاسخ سوالات رو میداد و ما علامت می زدیم. هر دو هفته یه بار امتحان می گرفت و خیلی با نظم بود. اما نکته ای که کلاس رو هم برای ما و هم برای ایشون جذاب میکرد این بود که آقای نگین تاجی جو کلاس ما رو دوست داشت. شوخ طبع بودنش و تحمل کردن ما، کلاس ایشون رو به یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین لحظه های مدرسه ما تبدیل کرده بود، حتی اگه یک بار به شکل نامحترمانه ای حامد بی نظم رو تنبیه و از کلاس اخراج کرده باشه.
    “این خاطره مربوط میشه به سال سوم دبیرستان”
    افزودن نظر جدید


متن سخنرانی پناهیان در کنفرانس بین المللی و ضدصهیونیستی متفکران و فیلم‌سازان مستقل دنیا

باید امکان ظلم از بین برود و الا گروه ظالم دیگری جایگزین صهیونیست‌ها خواهند شد/

کسی که تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد

 

به مردم جهان بگویید: «مشکل ما گروه اندکی از سرمایه‌داران صهیونیست نیست، باید امکان ظلم از بین برود و الا گروه ظالم دیگری جایگزین صهیونیست‌ها خواهند شد»/ این معادله باید درجهان معرفی شود: «کسی که تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد»

 

 پناهیان در دومین کنفرانس بین المللی افق نو(NewHorizon) گفت: اینکه ما دور همدیگر بنشینیم و ظلم را محکوم کنیم، کافی نیست. باید ریشه‌های شکل‌گیری این ظلم را پیدا کنیم و ریشه‌های شکل‌گیری ظلم در جهان را از بین ببریم. و الا این گروه از ظالمان خواهند رفت و گروه دیگری از ظالمان به‌جای آنها خواهند آمد. نمونۀ آشکارش همین داعشی‌ها هستند. آنها هم می‌گویند ما مسلمان هستیم، اما عین صهیونیست‌ها آدم می‌کُشند. اساساً در جامعۀ بشری قدرت‌ها چگونه به این نقطه می‌رسند که می‌توانند به دیگران ظلم کنند؟ اگر ما این ریشه را پیدا کنیم، راه حل آن را هم به‌صورت ریشه‌ای پیدا خواهیم کرد.

الف) مقدمه: چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟

ریشۀ ظلم‌های فراوان امروز در جهان چیست؟ چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟

چرا امروزه این فضای سرشار از ظلم در جهان به وجود آمده است؟ چرا صهیونیست‌ها یا هر جریان دیگری، این‌قدر در جهان ظلم می‌کنند؟ و اساساً چرا می‌شود این‌قدر ظلم کرد؟ و چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟ در اینجا می‌خواهیم یک مقدار به بررسی ریشه‌های ظلم بپردازیم و بعد هم به یک راه حل ریشه‌ای برای برطرف شدن ظلم در عالم برسیم.

شاید پاسخ اینکه «چرا صهیونیست‌ها یا قدرت‌های بزرگ این‌قدر در جهان ظلم می‌کنند؟» این باشد که «آنها قدرت دارند» ولی صِرف داشتن قدرت دلیل ظلم نمی‌شود. چون نمی‌توان قبول کرد که لزوماً هر کسی قدرت دارد حتماً ظلم خواهد کرد. اصلاً اگر این‌طور باشد، دربارۀ حیات بشر به بن‌بست خواهیم رسید. اگر بنا باشد که هر کسی قدرت پیدا کرد، ظلم کند، آن‌وقت باید گفت که اصلاً هیچ‌کس در حیات بشر نباید از قدرت برخوردار باشد.

باید ریشه‌های ظلم را از بین ببریم و الا این گروه ظالم خواهند رفت و گروه دیگری می‌آیند

اینکه ما دور همدیگر بنشینیم و ظلم را محکوم کنیم، کافی نیست. باید ریشه‌های شکل‌گیری این ظلم را پیدا کنیم و ریشه‌های شکل‌گیری ظلم در جهان را از بین ببریم. و الا این گروه از ظالمان خواهند رفت و گروه دیگری از ظالمان به‌جای آنها خواهند آمد. جهان بشریت وقتی روی سعادت را می‌بیند که ریشه‌های ظلم را از بین ببریم. و الا این گروه منحرف یهودی یا همان صهیونیست‌ها که امروز حاکم هستند اگر کنار بروند، مسیحیان ظالم خواهند آمد. آنها هم اگر کنار بروند مسلمانان ظالم خواهند آمد. باید ظلم را به صورت ریشه‌‌ای از بین برد.

الان ما در جهان خود، گروهی صهیونیست را داریم که با استفاده از برخی آموزه‌های غلط و تحریف شدۀ یهودی، دارند ظلم می‌کنند. خُب مسلمان و مسیحی نیز می‌تواند همین کار را انجام دهد. در فرض دیگری ممکن است ما در جهانی زندگی کنیم که برخی از مسلمان‌ها همین ظلم‌ها را در حق دیگران انجام دهند. نمونۀ آشکارش همین داعشی‌ها هستند. آنها هم می‌گویند ما مسلمان هستیم، اما عین صهیونیست‌ها آدم می‌کُشند. 

پس مسأله‌ای که ما داریم، مسألۀ ادیان نیست بلکه مسألۀ ظلم است و این ظلم را باید ریشه‌کن کرد. اساساً چه شد که ظلم در جهان پاگرفت؟ در اینجا من به ریشه‌های تاریخی شکل‌گیری ظلم در جهان کاری ندارم، می‌خواهم بگویم اساساً در جامعۀ بشری قدرت‌ها چگونه به این نقطه می‌رسند که به دیگران ظلم کنند؟ چگونه می‌توانند به دیگران ظلم کنند؟ اگر ما این ریشه را پیدا کنیم، راه حل آن را هم به‌صورت ریشه‌ای پیدا خواهیم کرد.

ب) تعریف «انسان» و «زندگی»

قبل از اینکه در جهان آدم خوب و بد داشته باشیم در وجود انسان گرایش‌های خوب و بد داریم

در پاسخ به این سؤال باید یک‌مقدار دربارۀ تعریف حیات انسان توضیح دهیم. اساساً قبل از اینکه ما در جهان، آدم خوب و آدم بد داشته باشیم در وجود یک انسان گرایش‌های خوب و بد داریم و داستان از همین گرایش‌های خوب و بد آغاز می‌شود.

اگر کسی گرایش‌های بد خودش را کنترل کرد، گرایش‌های خوب او رو خواهند آمد و آدم خوبی خواهد شد. و اگر کسی گرایش‌های بد خودش را کنترل نکرد، آدم بدی خواهد شد. ولی این مبارزۀ درونیِ انسان، از تفاوت بین انسان با فرشته و حیوان نشأت می‌گیرد. «حیوان» یک سلسله گرایش‌های طبیعی و غرایز جسمی دارد و طبق آن عمل می‌کند. «فرشته» نیز یک سلسله گرایش‌های عالی دارد و طبق آن عمل می‌کند. فقط «انسان» است که در وجودش دو نوع گرایش دارد؛ یک‌سری گرایش‌های انسانی والا و گرایش‌های رو به خدا، و یک‌سری گرایش‌های پست غریزی و حیوانی. این انسان‌ها هستند که در طول مدت زندگی خود مجبور به انتخاب یکی از این دو نوع گرایش هستند.

تعریف زندگی انسان در «مدیریت گرایش‌ها» خلاصه می‌شود

اساساً تعریف زندگی یک جمله بیشتر نیست: «مدیریت گرایش‌ها». یعنی هر کسی در زندگی می‌آموزد که چگونه به دوست‌داشتنی‌های خودش برسد؟ و می‌آموزد به کدام یک از دوست‌داشتنی‌های خودش برسد؟ و می‌آموزد برای رسیدن به دوست‌داشتنی‌های خودش از چه وسایلی استفاده کند؟

پس در این چند عبارت کوتاه دو تعریف اساسی را پیدا کردیم:

۱- تعریف انسان: حقیقت محوری انسان این است که «انسان با دو نوع گرایش آفریده شده است که باید تزاحم و تعارض بین این دو گرایش را در طول مدت زندگی خودش حل کند.»

۲- تعریف زندگی: «تمام زندگی مدیریت تمایلات و گرایش‌هاست.»

انسان در مدیریت تمایلاتش نیاز به راهنمایی دین دارد/ وظیفۀ اصلی ادیان الهی ساماندهی برنامۀ مدیریت گرایش‌هاست

حالا ما به کدام‌یک از گرایش‌های خودمان باید توجه کنیم؟ و کدام‌یک از گرایش‌هایمان را باید کنار بگذاریم؟ اینجاست که دین مطرح می‌شود. وظیفۀ اصلی ادیان الهی این است که برنامۀ مدیریت گرایش‌ها را ساماندهی کنند. اصل وظیفۀ دین این است که انسان را راهنمایی کند که کدام گرایش‌های بد یا بی‌ارزش خودش را کنار بگذارد و کدام گرایش‌های خوب را مورد توجه قرار دهد. تمام ادیان الهی این مأموریت را دارند.

همین برادر ما که در کسوت یک کشیش در این مجلس صحبت می‌کردند، فرمودند «ما مأموریم با شیطان مبارزه کنیم» این پیام همۀ ادیان است که انسان را در مبارزۀ درونی موفق کند. کلمۀ مبارزه را اگر بخواهیم حذف کنیم، می‌توانیم به جای آن از کلمۀ مدیریت استفاده کنیم و بگوییم که انسان در مدیریت بین تمایلات خودش نیاز به راهنمایی دین دارد و دین اسلام هم سخنی جز این ندارد که انسان را راهنمایی کند تا تمایلات بی‌ارزش خود را کنار بگذارد و به تمایلات با ارزش خود توجه کند.

«مبارزه با گرایش‌های ضعیف»، هم محور «زندگی» است و هم محور «بندگی و دینداری»

اگر ما فقط یک نوع تمایل داشتیم، مثلاً اگر فقط تمایلات باارزش داشتیم انسان آفریده نمی‌شدیم بلکه مانند ملائک و فرشتگان می‌شدیم و دیگر خوب بودن ما ارزش نداشت. این دو نوع تمایل در وجود ما هست. کسانی که دین دارند و بر اساس دین یا وجدان یا عقل عمل می‌کنند، سعی می‌کنند گرایش‌های بد را در درون خودشان کنار بگذارند و گرایش‌های خوب را رشد دهند.

البته ما در مبارزه با گرایش‌های بد، نمی‌خواهیم مبالغه کنیم و به شیوۀ مرتاض‌ها عمل کنیم، یعنی نمی‌خواهیم همۀ گرایش‌های حیوانی را حذف کنیم. میل به غذا خوردن را نمی‌شود حذف کرد، خیلی از راحت‌طلبی‌ها را باید پاسخ دهیم، انسان به نشاط احتیاج دارد، ولی بنای اصلی در زندگی مبارزه با گرایش‌های ضعیف و سطح پایین است. این هم محور زندگی انسان است و هم محور بندگی و دینداری انسان است.

در واقع بندگی خدا هم چیزی جز این نیست که ما گرایش‌های بد خودمان را کنار می‌گذاریم و در نتیجه «میل به خداپرستی» در وجود ما تقویت می‌شود. بعد می‌بینیم که بیش از هر کسی به خدا عشق می‌روزیم.

برادر بزرگوارمان ما را به عشق دعوت کردند/ اما این عشق با گذشتن از «عشق به خود» به دست می‌آید

برادر بزرگوارمان ما را به عشق دعوت کردند؛ این کاملاً درست است. امام باقر(ع) هم می‌فرماید: «آیا دین چیزی جز محبت است؟ هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُب‏»(محاسن/۱/۲۶۳) وقتی این‌طور باشد شما می‌بینید که دعوت رهبران مسیحی و رهبران مسلمان یک چیز می‌شود. ولی موضوع این است که این عشق چگونه به دست می‌آید؟ این عشق با گذشتن از عشق به خود به دست می‌آید. این عشق با گذشتن از دوست داشتنِ لذت‌های خود، به دست می‌آید و الا انسان عاشق نخواهد شد.

ج) ظلم چگونه شکل می‌گیرد؟

تمدن مبتنی بر «مبارزه با گرایش‌های بد» تمدن غرب را سرنگون می‌کند

پس این مدیریت تمایلات یا مبارزه با گرایش‌های بد، برنامۀ زندگی در حیطۀ فردی است که دین هم وارد می‌شود و در این میانه برنامه ارائه می‌دهد. اگر ما این مبنا را در زندگی‌مان تبدیل به یک فرهنگ کنیم و تمدنی بر مبنای مبارزه با گرایش‌های بد را شکل دهیم، تمدن غرب سرنگون خواهد شد. چرا؟ چون تمدن غرب مبتنی بر اومانیسم است و اومانیسم بیشتر توجه دارد به پاسخ دادن به تمایلاتی که ما اسم آنها را «تمایلات بد» می‌گذاریم.

معادله‌ای که باید در جهان معرفی شود این است: «کسی که تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد»

وقتی مردم دعوت می‌شوند به هرزگی، آزادی جنسی و «رفتارهایی که خداوند دستور داده است که آنها را کنار بگذاریم»، کسانی که این کارها را انجام می‌دهد در واقع دارند از هوای نفس خودشان تبعیت می‌کنند و این کاملاً یک مسألۀ سیاسی-امنیتی است. چون قدرت‌ها می‌دانند اگر یک انسان تابع تمایلات بد خودش بشود، تابع تمایلات بد زورگویان هم خواهد شد و این یک معادله است که باید در جهان معرفی بشود.

چرا شلوار جوانان ایرانی برای رئیس دولت کودک‌کش صهیونیستی اهمیت دارد؟

رئیس دولت صهیونیستی، سال گذشته در شبکۀ بی‌بی‌سی دربارۀ ایران صحبت کرد. او وقتی می‌خواست دربارۀ ایران صحبت کند، می‌گفت چرا نمی‌گذارند جوانان ایرانی موسیقی‌های غربی گوش دهند -که من نام آن را موسیقی‌های بد می‌گذارم؛ یعنی موسیقی‌هایی که صرفاً در خدمت غریزه و شهوت است- و می‌گفت که چرا نمی‌گذارند جوانان ایرانی شلوار جین بپوشند. (خبرگزاری فارس-شمارۀ ۱۳۹۲۰۷۱۳۰۰۱۶۴۸)

شما دقت کنید به اینکه رئیس دولت کودک‌کش صهیونیستی که قوی‌ترین لابی‌ها را در آمریکا و اروپا دارد، با شلوارهای جوانان ایرانی چکار دارد؟ چرا برای او شلوارهای جوانان ایرانی اهمیت پیدا می‌کند؟ چرا او دوست دارد همجنس‌بازی در ایران و در همۀ کشورها رواج پیدا کند؟

چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟ چون ملت‌ها ضعیف هستند

اینجا کم‌کم به پاسخ این سؤال می‌رسیم که چرا قدرت‌ها می‌توانند ظلم کنند؟ چون ملت‌ها ضعیف هستند؛ نه اینکه چون قدرت فاسدکننده است. اتفاقاً قدرت برای انسانِ خوب -نه‌تنها فاسدکننده نیست بلکه- تطهیرکننده هم هست. ما یک مثالی داریم، می‌گوییم: «دانش‌آموز شلوغ و بی‌نظم را اگر مبصر کلاس کنید، ممکن است منظم‌ترین دانش‌آموز بشود.» و این مسأله بارها تجربه شده است. چون مسئولیت و قدرت می‌تواند طهارت روح انسان را افزایش دهد.

نمی‌توان گفت که قدرت مطلقاً چیز بدی است. اگر قدرت مطلقاً بد باشد، باید گفت که بشریت همیشه بدبخت است چون بشریت نمی‌تواند قدرت را حذف کند. مثلاً ما در این جلسه‌ای که دور هم جمع شده‌ایم باید یک کسی مدیر جلسه باشد و تدارکات جلسه را به عهده بگیرد. و وقتی این مدیر، مدیریت کرد طبیعتاً قدرت پیدا می‌کند و می‌تواند از نفوذ خودش استفاده کند. حالا ما چکار کنیم که قدرت‌ها ظلم نکنند؟ باید ملت‌ها را قوی کنیم، باید انسان‌ها قوی شوند.

صورت دقیقِ فلسفی ظلم/مظلوم به خاطر راحت‌طلبی، ظلم را می‌پذیرد

صورت دقیقِ فلسفی ظلم این است، یعنی ظلم این‌گونه رخ می‌دهد، که ظالم به مظلوم می‌گوید: «اگر می‌خواهی راحت‌تر باشی، ظلم مرا بپذیر» و مظلوم هم به خاطر راحت‌طلبی، ظلم را می‌پذیرد. اما اگر یک مظلومی بلند شد و گفت: «من دیگر نمی‌خواهم راحت باشم، لذا در مقابل تو می‌ایستم.» در این صورت ظلم تمام خواهد شد.

ظلم چگونه شکل می‌گیرد؟ صهیونیست‌ها -بیش از صد سال پیش- در پروتکل‌های خودشان نوشتند: «اگر ما رابطۀ زن و مرد را در جهان به هرزگی بکشیم و مردها را وادار به میگساری و شرابخواری و هرزگی و قماربازی کنیم، بر آنها سلطه پیدا خواهیم کرد» و باید گفت که آنها این مسأله را درست فهمیده بودند.

هر کسی بخواهد ظلم کند اول باید ملت‌ها را ضعیف کند/ ملت‌ها وقتی تابع هوای نفس شوند، ضعیف می‌شوند

نه فقط صهیونیست‌ها، بلکه یک مسیحی یا مسلمان ظالم و یا هر کسی اگر بخواهد ظلم کند اول باید ملت‌ها را ضعیف کند. و ملت‌ها چگونه ضعیف می‌شوند؟ ما می‌گوییم وقتی که دین نداشته باشند، ضعیف می‌شوند. حالا چرا وقتی دین نداشته باشند ضعیف می‌شوند؟ چون دین برنامۀ مبارزه با هوای نفس است. دین برنامۀ مبارزه با تمایلات بد است.

وقتی کسی با هوای نفس خودش مبارزه کرد، در مقابل ظالم خواهد گفت: «من با هوای نفس خودم مبارزه می‌کنم، آن‌وقت بیایم و از هوای نفس تو تبعیت کنم؟! من با دل‌بخواهی‌های خودم مبارزه می‌کنم، آن‌وقت بیایم و تابع دل‌بخواهی‌های تو بشوم؟!»

ریشۀ ظلم با قوی‌ شدن تک‌تک انسان‌ها و با قوی شدن تک‌تک جوامع از بین خواهد رفت و رمز قوی شدن انسان‌ها مبارزه با هوای نفس است و این عدالتی است که جهان را خواهد گرفت. در آن صورت فقط کسی شایستۀ قدرت یافتن است که بیش از همۀ مردم با نفس خودش مبارزه کرده باشد. آن‌وقت اخلاقی‌ترین افراد، سیاسی‌ترین افراد جهان خواهند شد و مردم جهان در هیچ‌کجا نمی‌پذیرند کسانی قدرت سیاسی پیدا کنند که قبلاً قدرت اخلاقی پیدا نکرده‌اند

 امروز به‌‌جای ارزش «مبارزه با تمایلات بد»، «آزادی» را عَلَم کرد‌ه‌اند/ اگر آزادی در خدمت مبارزه با تمایلات بد قرار نگرفت وسیله‌ای برای تضعیف و بردگی انسان‌ها خواهد شد

در جهان امروز ارزشی به نام «مبارزۀ با تمایلات بد»، مرده است. امروز به‌‌جای ارزش مبارزه با تمایلات، آزادی را عَلَم کرد‌ه‌اند. البته آزادی ارزش خوبی است؛ اما در صورتی که در خدمت مبارزه با تمایلات بد باشد. اگر آزادی در خدمت مبارزه با تمایلات بد قرار نگرفت؛ وسیله‌ای برای بردگی انسان‌ها خواهد شد. وسیله‌ای برای ضعیف کردن مردم است.

قدرت‌های ظالم به مردم می‌گویند: شما آزاد هستید هرزگی کنید، و خودشان هم هرزگی را در بین مردم رواج می‌دهند. و وقتی مردم از آزادی خود استفاده کردند و هرزگی کردند، ضعیف خواهند شد، و وقتی ضعیف شدند و از هوای نفس خودشان تبعیت کردند، این انسان‌های ضعیف از هوای نفس قدرتمندان هم تبعیت خواهند کرد.

به مردم جهان بگویید: «مشکل ما گروه اندکی از سرمایه‌داران صهیونیست نیست، مهم این است که امکان ظلم را از بین ببریم و الا گروه ظالم دیگری خواهند آمد»

خوب است اگر سخن مرا می‌پسندید به همۀ مردم جهان بگویید: مشکل ما گروه اندکی از سرمایه‌داران صهیونیست نیستند، اگر این‌ها هم بروند گروه دیگری از ظالمان بر جهان حاکم خواهند شد. کما اینکه تاکنون در طول تاریخ این‌چنین بوده است. مشکل ما این نیست که امروز ابزار حقوق بشر را وسیلۀ ظلم قرار داده‌اند. قبلاً هم با ابزارهای دیگری ظلم می‌کردند. مثلاً در اروپای قبل از رُنسانس به بهانۀ دین بر انسان‌ها سلطه می‌یافتند و ظلم می‌کردند.

در همین جوامع اسلامی، الان داعشی‌ها با عناوین دینی، سر می‌بُرند و ظلم می‌کنند. دین، تکنولوژی، نیروی نظامی یا ثروت می‌تواند وسیلۀ ظلم قرار گیرد. ولی مهم این است که ما امکان ظلم را از بین ببریم. در این صورت چه ظالمی که با دین بر مردم حکومت کند و ظلم کند و چه ظالمی که با تکنولوژی یا هر وسیلۀ دیگری مثل اقتصاد و ثروت بخواهد ظلم کند، دیگر نمی‌تواند به ظلم خود ادامه بدهد.

برای از بین رفتن امکان ظلم، باید ملت‌ها فرهنگ و سبک زندگی خود را تغییر دهند/واژۀ «دلم می‌خواهد» باید در نزد جوانان، زشت و خجالت‌آور باشد

برای اینکه امکان ظلم از بین برود، باید ملت‌ها فرهنگ و سبک زندگی خودشان را تغییر دهند، باید ارزش‌ها در نظر تک‌تک جوانان تغییر پیدا کند و یک جوان بعد از سنّ بلوغ، یا بعد از اینکه بیست ساله شد، از گفتن «دلم می‌خواهد» خجالت بکشد. جوان باید بگوید: «دلم می‌خواهند» کلمۀ زشتی است، غیرانسانی است. چون من حیوان نیستم که هر کاری دلم خواست انجام دهم.

امام صادق(ع) فرمود: از ۷ تا ۱۴ سالگی بچه‌ها را مؤدب بار بیاورید.(دَعِ ابْنَکَ یَلْعَبْ سَبْعَ سِنِینَ وَ یُؤَدَّبُ سَبْعاً وَ الْزِمْهُ نَفْسَکَ سَبْعَ سِنِینَ فَإِنْ فَلَحَ وَ إِلَّا فَلَا خَیْرَ فِیه‏؛ مکارم الاخلاق طبرسی/۲۲۲) و (أَمْهِلْ صَبِیَّکَ حَتَّى یَأْتِیَ لَهُ سِتُّ سِنِینَ ثُمَّ ضُمَّهُ إِلَیْکَ سَبْعَ سِنِینَ فَأَدِّبْهُ بِأَدَبِکَ فَإِنْ قَبِلَ وَ صَلَحَ وَ إِلَّا فَخَلِّ عَنْهُ؛ کافی/۶/۴۷) یعنی در این سال‌ها باید با برنامه رفتار کند نه اینکه هر کاری دلش خواست انجام دهد. البته معنایش این نیست که کودکان و دانش‌آموزان را شکنجه دهیم، اما مبارزه با هوای نفس و تمایلات بد، و در درجۀ اول «راحت‌طلبی» و در درجۀ دوم «لذت‌طلبی نابجا» از هفت‌سالگی باید آموزش داده شود.

انسان قوی انسانی است که بتواند با تمایلات خود مبارزه کند و بر هوای نفس خودش غلبه پیدا کند. این آموزۀ تمام ادیان الهی است، این سخن پیامبر اکرم(ص) است. ایشان وقتی دیدند گروهی از جوانان دارند وزنه برداری می‌کنند و قدرت بازوی خود را به رخ همدیگر می‌کشند، بعد از تشویق آنها فرمودند: قوی‌ترین انسان کسی است که بر هوای نفس خودش غلبه کند. (وَ خَرَجَ ص یَوْماً وَ قَوْمٌ یَدْحُونَ حَجَراً فَقَالَ أَشَدُّکُمْ مَنْ مَلَکَ نَفْسَهُ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ أَحْمَلُکُمْ مَنْ عَفَا بَعْدَ الْمَقْدُرَة ؛ تحف‌العقول/۴۵)

تحلیل «پیچ تاریخی»: «تمدن مبتنی بر هوای نفس» جای خود را به «تمدن مبتنی بر مبارزه با هوای نفس» می‌دهد

مقام معظم رهبری فرمودند: ما در پیچ تاریخی قرار داریم و جهان دارد دگرگون می‌شود.(اجلاس جنبش سران عدم تعهد، ۹۱٫۶٫۹) تحلیل بنده از این پیچ تاریخی این است که تمدن مبتنی بر هوای نفس دارد جای خودش را به تمدن مبتنی بر مبارزه با هوای نفس می‌دهد. تبیعیت ار هوای نفس یعنی انسان به تمایلات بی‌ارزش خودش پاسخ دهد. و مبارزه با هوای نفس یعنی اینکه انسان به تمایلات برتر خودش توجه کند، نه به تمایلات بد و بی‌ارزش و ضعیف خودش.

گاهی هوای نفس انسان پشت سر یک کار خوب، پنهان می‌شود

البته این بحث مبارزه با هوای نفس، ادامه دارد و فقط محدود به این نمی‌شود که یک انسان با علاقه‌های بد خودش مبارزه کند. مثلاً فقط این نیست که یک کسی دوست دارد شرابخوری کند و ما به او بگوییم این کار را انجام نده! یا اینکه یک مرد یا زن دوست دارد هرزگی کند و به او بگوییم که هرزگی نکن و بحث به همین‌جا محدود شود. بلکه از این فراتر است. مثلاً کسی که یک انسان متدین و خوب است و هیچ کدام از این کارهای بد را انجام نمی‌دهد و خیلی علاقمند به عبادت است و علاقه‌های بد خود را کنار گذاشته است، روند مبارزه با تمایلات بی‌ارزش در او تمام نشده است. این تازه آغاز ماجراست. مثلاً او خیلی به عبادت علاقه دارد و یک روز دارد مشتاقانه به مسجد یا کلیسا می‌رود ولی یک‌دفعه‌ای سر راهش یک آدم فقیر را می‌بیند و آن فقیر به او می‌گوید: «امروز به‌جای اینکه به مسجد بروی، بیا به من کمک کن.» آن انسان خوب، باید  بر خلاف این علاقۀ خوب خودش(یعنی رفتن به مسجد یا کلیسا) عمل کند. یعنی باید مسجد رفتن خود را قربانی کند و به آن فقیر کمک کند. ولی اگر به آن فقیر بگوید «من الان علاقه دارم به مسجد بروم و حتی اگر کار تو مهم‌تر باشد، آن را انجام نمی‌دهم!» معنایش این است که او با هوای نفس خودش مبارزه نکرده است.

حضرت ابراهیم(ع) پیامبر بزرگ خداوند، پسرش اسماعیل را دوست داشت. آیا دوست داشتن کسی مثل اسماعیل(ع) یک دوست‌داشتنی بد است؟ یقیناً این‌طور نیست چون اسماعیل(ع) یک انسان بسیار خوب بود. اما از طرف خدا دستور آمد که فرزندت را قربانی کن و از این فرزند خوب خودت بگذر. چون هوای نفس گاهی این‌گونه خودش را نشان می‌دهد که انسان پشت سر یک کار خوب، پنهان می‌شود و خودخواهی خودش را ارضاء می‌کند.

مبارزه با هوای نفس از مبارزه با علاقه‌های بد شروع می‌شود و به مبارزه با علاقه‌های خوبی که در اولویت نیستند، ادامه پیدا خواهد کرد. لذا ما در هر زمانی در معرض این امتحان الهی قرار داریم. همۀ ما در هر لحظه‌ای باید از اسماعیل‌های خودمان بگذریم و این کار تا آخر عمر ما ادامه دارد و رشد هیچ کسی متوقف نمی‌شود.

حضرت ابراهیم(ع) که از همۀ علاقه‌های بد خودش گذشته است، حالا نوبت آن رسیده بود که از علاقه‌های خوب خودش هم بگذرد و فداکاری کند. به این ترتیب روحیۀ فداکاری پدید می‌آید.

در کنار افشاگری ظلم، باید ریشه‌های ظلم هم افشا شود/ مردم با «مبارزه با هوای نفس» قوی خواهند شد و هیچ ظالمی نمی‌تواند بر آنها مسلط شود

در کنار همۀ این فعالیت‌هایی که برای افشاگری ظلم انجام می‌گیرد و همۀ اساتید و عزیزانی که به عشق انسان‌ها و نجات بشریت دارند ظلم را افشا می‌کنند، امیدوارم این جمع و دوستان دیگر، ریشه‌های ظلم را هم افشا کنند و آن‌وقت مردم با مبارزه با هوای نفس -طبق برنامه‌هایی که دین به ما داده است- تبدیل به انسان‌های قوی‌ای بشوند و وقتی انسان‌های قوی‌ای شدند دیگر هیچ سلطه‌طلبی نمی‌تواند بر آنها سلطه پیدا کند.

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که همیشه احساس خوبی نسبت بهتون داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که دیگه نیست، اما تا همیشه هست.
ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...